۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

گفتگو با احمد سلامتیان : جنبش سبز خواستار تغییر ساختار نیست


میهمان امروز کافه کوچه «احمد سلامتیان‌»، نماینده مردم اصفهان در دوره اول مجلس شورای اسلامی و عضو سابق جبهه ملی ایران است‌. سلامتیان که پیش از انقلاب ۵۷ نیز سال‌ها در اروپا زندگی کرده است پس از مهاجرت به پاریس در دهه شصت‌، از فعالیت سیاسی کناره گرفت و امروز فقط به تحلیل رویدادهای سیاسی ایران و منطقه می‌پردازد‌.

+ پس از گذشت بیش از یک‌سال از انتخابات سال گذشته و حوادثی که در پی داشت‌؛ فکر می‌کنید حرکتی که مردم ایران آغاز کردند به ویژه پس از روز عاشورا تداوم یافته است؟

حرکت اعتراضی که در ایران به دنبال انتخابات دهم ریاست جمهوری شکل گرفت در ادامه اصلاحات بود. خود آن حرکت به طور کلی در مجموعه یک حرکت مدنی برای دست‌یابی به توسعه سیاسی بیش‌تر صورت گرفت‌. این حرکت اصلاحی بود و نه ساختار شکن‌. حرکت داخل ایران در پی تحول رفتار بوده است و نه تحول ساختار‌. این نوع حرکت‌ها که مدنی هستند در طول تاریخ‌، با حرکت‌های انقلابی یا توطئه‌گرانه یا سازمان‌یافته‌ای که هدف سرنگونی و براندازی راس یک حکومت را دارند تفاوت بسیاری دارند. من از ابتدای جنبش سبز گفته‌ام که اگر برخی فکر کنند که در ایران مخالفان و حکومت در یک رینگ بوکس قرار گرفته‌اند و بناست که یکی دیگری را ضربه‌فنی کند اشتباه می‌کنند‌.
این جریان به عنوان یک جریان مدنی مسابقه بوکس نیست بلکه دوی ماراتن است‌. کسی برنده است که نفس بیش‌تری دارد‌. در این روند‌، می‌بینم که حرکت اجتماعی و مدنی در ظرف یک سال گذشته عمیق‌تر و وسیع‌تر شده و شعارهایش شفاف‌تر شده است. از «رای من کجاست» به این‌جا رسیده که حق تعیین سرنوشت مردم را مسئله خود کرده است‌. در واقع پس از نزدیک به چهار دهه در ایران‌، به جای مسایل تجریدی و ایدئولوژیک و آرمان شهری مسئله اختیار داشتن در خانه خود و حق حاکمیت ملی مسئله یک جنبش شده است.
این نوع جنبش‌ها در ایران هم سابقه دارند مثل جنبش ملی کردن صنعت نفت‌. می‌بینم که سرعت و وسعت جنبش سبز از آن کم‌تر نیست‌. می‌بینیم که در این سیزده ماه‌، آنان که با جنبش سبز به صورت امنیتی و نظامی برخورد کرده‌اند بیش‌تر اتکای سیاسی‌، توجیه ایدئولوژیک و برندگی ابزار سرکوب خود را از دست داده‌اند‌.
انتخاب حوادثی مثل روز عاشورا‌، یعنی تاکید بر زور‌آزمایی خیابانی در استراتژی براندازی می‌تواند معنی داشته باشد نه در یک جنبش مدنی‌. اگر امروز کسانی هستند که فکر می‌کنند با نیامدن مردم به خیابان‌ها‌، جنبش متوقف شده است اشتباه می‌کنند‌. این جنبش در لایه‌های جامعه‌، مشروعیت حکومت و ساختارهای ایدئولوژیک حکومت در حال ادامه یافتن است و در دل جامعه گسترش می‌یابد‌. با توجه به این مسایل من به تحول و آینده جنبش بسیار خوش‌بین هستم .‌


+ نمود زنده بودن جنبش چیست‌؟

جنبش مدنی ایران از بدو شروع‌، خود‌جوش بوده است‌. حداقل ساختارهای اجتماعی و تشکیلاتی را برای پیش‌برد پیام خود در جامعه نداشته است. اگر یک سال گذشته را نگاه کنیم، می‌بینیم که امروز دیگر این جنبش چندان هم خودجوش نیست و دارای یک رهبری دسته‌جمعی شده است‌.
وقتی از رهبری جمعی می‌گویم منظورم تلفن کردن آقای کروبی به آقای موسوی نیست‌. منظورم بحث‌ها و گفت‌وگو‌ها درباره نقشه راه‌، تاکتیک‌ها و اهداف است‌. امروز در یک فضای وسیعی که گرچه بخشی از آن مجازی است اما همین بخش مجازی چنان در تعامل افکار اثر دارد که مرز و ممنوعیتی را نمی‌شناسد‌. این خواست‌ها و تحلیل‌ها و نقشه راه‌ها به مقدار زیادی در حال تغییر است .‌

+ اما به هرحال یک نقشه راه واحد باید در جنبش مطرح باشد‌. آیا در این مدت چنین نقشه راهی دیده شده است‌؟ در واقع آیا مردم می‌دانند که با کدام اهداف به کدام سوی می‌روند‌؟

اگر قبول کنیم که این جنبش‌، جنبشی مدنی است و مثال تاریخی هم زدم‌. در سال ۱۳۲۷ به دنبال تقلب در انتخابات تهران‌، دکتر مصدق و عده‌ای از دوستانش جمع شدند برای اعتراض به این انتخابات و اولین خواستشان تنها اصلاح قانون انتخابات بود‌. دکتر مصدق هرگز تصور نمی‌کرد که در اسفند سال ۱۳۲۹ نفت را ملی اعلام کند.

+ اما دکتر مصدق وارد حاکمیت شد .

جزو حاکمیت بود .

+ بنابراین قیاس مع‌الفارق است.

نه‌. اولن دکتر مصدق به مجلس پانزدهم راه پیدا نکرد‌. دوره مجلس در آن زمان دو سال بود‌. وی در مجلس شانزدهم حضوریافت‌. ثانین دکتر مصدق در زورآزمایی در درون مجلس تنها نبود که توانست نخست‌وزیر شود .


ادامه دارد ...
++ این گفتگو در رادیو کوچه منتشر شد .

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

بسیج دچار " انحراف مسیر" است


 گفتگو با یکی از هواداران جنبش سبز

کافه کوچه فرصتی است برای گفتن از شما ، مجالی است برای انعکاس صدایتان ؛ کافه کوچه هر بار دیداری است خاطره ساز . در این کافه ، گرچه کوتاه اما میهمان و میزبان شمایید ، مگر که فردای کوچه هایمان رنگی دگر باشد و نگاهمان به یادگاری هایش پر غرور . این صدای شماست در کافه کوچه ، سراغمان را بگیرید ، تنها صداست که می ماند .
سید مجید نامی است مستعار . میهمان کافه کوچه ، خودش این نام را برگزید . جوانی است از جوانان حوالی میدان خراسان تهران . در راهپیمایی های پس از 22 خرداد با تصویر آیت الله خمینی که کنارش نوشته شده بود : " بکشید ما را ملت ما بیدار تر می شود " دیده بودمش . این سال های اخیر به کار خبرنویسی هم وارد شده و می گوید که با هم نشینان سابق خداحافظی کرده است . رفقای سابق بسیجی بودند و سید مجید هم آرمان اسلام گرایانه اش را در بسیج می جست . هنوز هم باور دارد که حکومت اسلامی قابل تحقق است و آیت الله خمینی را محترم می شمارد .
این هم یک گرایش است در میان مردم ، اقلیت و اکثریتش را کاری نیست اما اینان هم مردمانند میان ما .
...

+ تو از متولدین دهه شصت هستی ، وقتی که به موضوعی به نام انقلاب 57 فکر مي کنی ، به نظرت این رخداد نتيجه مطلوبی در پی داشت ؟

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

غبار یکسال بر پلمب انجمن صنفی روزنامه‌نگاران


وقتی که اعضای انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ایران خود را برای مجمع عمومی آماده می‌کردند تا اساس‌نامه را به اتفاق آرا اصلاح کنند، خبر نداشتند که قاضی «سعید مرتضوی» دادستان تهران‌، حکم به تعطیلی خانه روزنامه‌نگاران داده است.
یک سال پیش‌، پنج مامور با در دست داشتن حکم این قاضی نام آشنا برای اهالی مطبوعات‌، شبانه به ساختمان انجمن صنفی در تهران وارد شده و در حالی که یکی از آنان از داخل ساختمان فیلم‌برداری می‌کرد‌، بر در ساختمان مهر و موم زدند.
ساعت ۲۱ و ۱۵ دقیقه شب برای پلمب ساختمانی که از سال ۱۳۷۶ خانه روزنامه‌نگاران بود و محل تجمع گه‌گاهی و شنیدن صدایشان که چیزی جز حقوق صنفی خود را برای بقای کار اطلاع‌رسانی طلب نمی‌کردند‌، بهترین وقت تشخیص داده شده بود تا مبادا مقاومتی صورت گیرد و مانعی تراشیده شود .
شب پیش از برگزاری مجمع عمومی‌، فعالیت انجمن تا اطلاع ثانوی ممنوع اعلام شد و ساعت یازده روز بعد- پانزدهم مرداد ۱۳۸۸- بسیاری از اعضای انجمن با در پلمب شده رو‌به‌رو شدند .
یک ماه پیش از این رویداد‌، قرار شد تا انجمن نشستی در اعتراض به هر چه تنگ‌تر شدن فضای اطلاع‌رسانی برگزار کند اما تنها ۲۴ ساعت مانده به این برنامه دبیرخانه انجمن صنفی روزنامه‌نگاران مجبور شد تا به دستور دستگاه امنیتی‌، نشست را منتفی اعلام کند.


انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ایران تنها تشکل فراگیر مطبوعاتی در ایران بود. انجمنی که با بهره‌گیری از باز شدن نسبی فضای سیاسی و اجتماعی در پی دوم خرداد ۷۶‌، تاسیس و فراز و نشیب‌های بسیاری را از سر گذرانده بود. با آن‌که مدیران و اعضای مطبوعات حکومتی به ایجاد انجمن‌هایی در ظاهر مشابه اقدام کردند اما سندیکای روزنامه‌نگاران پس از انقلاب ۵۷ در ایران‌، همان انجمن صنفی روزنامه‌نگاران بود که عضویت فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران را داشت و سازمان بین‌المللی کار نیز به رسمیتش می‌شناخت .
فعالیت انجمن صنفی روزنامه‌نگاران که به عنوان یک نهاد صنفی در تمام استان‌های کشور عضو داشت به حال تعلیق درآمده است و دبیر انجمن‌، «بدرالسادات مفیدی» نیز ۱۶۱ روز را در بازداشت گذراند ولی هیچ مقام دولتی یا مسوول در قوه‌ی قضاییه حاضر به پاسخ‌گویی به این عمل‌کرد فرا‌قانونی نیست .
طنز تلخ هم آن‌که به تازگی «سید محمد حسینی»، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفته است که به مناسبت ۱۷ مرداد یعنی روز خبرنگار، اخباری از امکانات رفاهی در نظر گرفته شده برای خبرنگاران را به اطلاع خواهد رساند.
وزارت فرهنگ و ارشاد از سال گذشته برنامه‌هایی نظیر در دست گرفتن صدور کارت صنفی و نیز عرضه سهام عدالت برای خبرنگاران را در دستور کار قرار داده است. اکنون اما تعدادی از روزنامه‌نگاران با سابقه از جمله «عبدالرضا تاجیک»، «احمد زید آبادی»، «عیسا سحرخیز»، «مسعود باستانی»، «کیوان صمیمی»، «جواد ماه‌زاده» و «بهمن احمدی امویی» به زندان افکنده شده‌اند.
سازمان گزارش‌گران بدون مرز اعلام کرده است که ایران از نظر رعایت آزادی مطبوعات در سال ۲۰۰۸ میلادی رتبه ١۶۶ را در میان ١٧٣ کشور جهان به خود اختصاص داده بود اما اینک برابر با تازه‌ترین گزارش که مربوط به سال ۲۰۰۹ میلادی است ایران به دروازه سه کشور جهنمی برای آزادی مطبوعات یعنی ترکمنستان در رده ١٧٣، کره شمالی و اریتره در رده ١٧۴ رسیده است.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

پناهندگان زندگی‌ام را در پاریس عوض کردند


کافه کوچه امروز میزبان یکی از زنان ایرانی است‌. زنی که اگرچه سی و یک سال پیش زادگاه خویش را ترک گفت اما هنوز نگاهش به ایران دوخته است‌.
سیما مرشاک عضو هیت مدیره انجمن «سدا» در شهر پاریس‌، چهار سال است که زندگی خود را وقف پناهندگان ایرانی کرده است‌. برایش مرد و زن‌، پیر و جوان‌، سیاسی و غیر‌سیاسی فرقی ندارد‌، برای او پناهنده مهم است‌.
قهوه‌ای با او نوشیده‌ام در فرصتی کوتاه به اندازه‌ی مجالی که کافه کوچه مهیا ساخت و حالا میزبانی کافه کوچه با شماست .‌

+ شما سال ‌هاست که برای پناهندگان کار می‌کنید . می‌خواهم بدانم که کلمه پناهنده چه تصویری را در ذهن پدیدارمی‌کند ؟ تعریف شما از پناهنده چیست ؟


برای من‌، پناهنده کسی است که در جایی که بوده احساس راحتی نمی‌کرده و به هر دلیلی سفر کرده و احتیاج به حمایت دارد‌.
حمایت از نظر من هم‌راه با تحقیر و کوچک شمردن نیست بلکه این حمایت وظیفه هر کسی است که اگر احساس آرامش دارد باید به این افراد به صورت فکری‌، روحی و مالی کمک‌رسانی کند‌.
پناهنده در نظر من انسان ضعیفی نیست ؛ اتفاقن او قوی است که توانسه با زادگاه و گذشته و داشته‌هایش خداحافظی کند‌. این ضعفی است که من در رابطه با آنان در خودم احساس می‌کنم‌. از سویی دیگر احساس هم‌زبانی و هم‌دلی دارم به ویژه با پناهنده ایرانی‌؛ همین امر است که من به سوی آنان کشیده شده‌ام‌. وظیفه سختی برعهده گرفته‌ام اما یک خواهش و خواستن است که مرا به سوی پناهندگان می‌کشد . همیشه فکر می‌کنم که کمک‌هایم بستگی به خودشان دارند .

+ فرض کنیم‌، من الان در شیراز هستم و با شما تماس می‌گیرم و می‌گویم که می‌خواهم به فرانسه بیایم و تقاضای پناهندگی دهم‌. با توجه به مشکلاتی که بر سر این راه برای پناهندگان دیده‌اید‌، چه پاسخی برایم دارید‌؟

اول من می‌پرسم که چه‌طور مرا یافته‌اید.

+ این یک فرض است .


من بدون این‌که قضاوتی درباره‌اش داشته باشم‌، می‌پرسم که به چه دلیلی می‌خواهد چنین کاری کند‌. آیا برای کار می‌خواهد به فرانسه بیاید‌؟ می‌خواهم بدانم انگیزه این فرد برای پناهندگی چیست‌. اگر پنج سال پیش از من چنین سوالی می‌کردید پاسخ دیگری می‌دادم‌، چون نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه کار باید انجام دهم.
اما امروز این تجربه را دارم که بسیاری زندگی خود را رها کردند تا بهتر زندگی کنند اما با هزاران خطر از جمله خطر قاچاقچیان انسان‌، مواد مخدر‌، بی‌سرپناه ماندن در خیابان‌ها و غیره رو‌به‌رو شدند‌. برای همین است که می‌پرسم چرا می‌خواهید پناهنده شوید‌.
اگر پاسخشان قانع کننده نباشد می‌گویم دو بار فکر کنید‌. چون من نمی‌توانم جای کسی تصمیم بگیرم‌. من هجده ساله بودم که بدون رضایت پدر و مادرم به فرانسه آمدم‌.
اما در این روز‌ها ما می‌دانیم که پناهندگان برای چه به این‌جا خود را می‌رسانند و شرایط را می‌دانیم برای همین است که این سوال را نمی‌کنم و فقط می‌پرسم که چگونه می‌توانم به تو کمک کنم‌. من می‌توانم یک گوش شنوا و یک راهنما برای ارتباط گیری با سازمان‌های بین‌المللی باشم .


+ شما از بنیان‌گذاران انجن سدا هستید و ظاهرن این فعالیت را به واسطه انجمن پی گرفته‌اید‌. انگیزه تاسیس انجمن سدا چه بود‌؟ چه زمانی و با هم‌یاری چه تعداد ایرانی سدا آغاز به کار کرد‌؟


سال ۲۰۰۶ بود‌. روزی داشتم به رادیوی بین‌المللی فرانسه (rfi) گوش می‌کردم‌. آن‌جا صدای یک ایرانی به نام یاشار محتشم را شنیدم که داشت با پناهندگانی که در ایستگاه قطار شرقی پاریس بودند حرف می‌زد‌. آن زمان من این فرد را نمی‌شناختم و حتا نمی‌دانستم که این همه ایرانی و افغانی در پاریس و زیر سقف آسمان سرگردان است.


+ یعنی تا آن زمان نمی‌دانستید‌؟


هرگز‌. راستش را بگویم نمی‌دانستم که چنین وضعی برای پناهندگان وجود دارد. برای من پناهنده کسی بود که از دولت‌های خارجی تقاضای امکانات مالی و مکانی می‌کرد‌. شاید این تصورم بچه‌گانه بود و شاید هم نمی‌خواستم بدانم‌. چون کسی که نمی‌داند به این دلیل است که نمی‌خواهد بداند‌.
وقتی برنامه رادیویی را شنیدم به آن‌جا رفتم و دیدم که تعدادی ایرانی برای کمک آمده‌اند‌. وضع اسف‌انگیزی بود‌. میانگین سنی پناه‌جویان ۱۸ تا ۲۶ ساله بود‌. شب‌ها ایستاده یا روی کارتن و زیر دو سه چادر می‌خوابیدند‌. باور نمی‌کردم‌. وقتی با آنان حرف زدم و دیدم که واقعن تنها هستند زندگی‌ام شکل دیگری گرفت.

از آن پس دید من به زندگی‌ام در پاریس دگرگون شد‌. آن روز با دیدن پناه‌جویان ایرانی می‌خواستم گریه کنم اما با خودم گفتم که برای حرکت نباید اشک ریخت و اساسن این افراد ترحم‌پذیر نیستند بلکه باید برایشان فکر چاره بود‌. از آن‌جا بود که پنج شش نفری جمع شدیم و ابتدا خودمان را نسبت به مسایل پناهندگان آگاه ساختیم‌. به سایت‌های مختلف اینترنتی سر زدیم و با سازمان‌ها و نهاد‌های گوناگون ارتباط گرفتیم‌. مکانی را تهیه کردیم تا به صورت هفتگی با آنان دیدار داشته باشیم‌.
هیچ کمک دولتی دریافت نکردیم و دیدیم که برای گرفتن کمک از سازمان‌های دولتی باید سازمان‌یافته‌تر عمل کنیم برای همین هم انجمن سدا را با پنج نفر عضو اصلی تاسیس کردیم‌. اکنون نیز پس از آقای «ضیا علومی»‌، خانم «لیلا صابر» از وکلای ایرانی – فرانسوی ریاست این انجمن را عهده‌دار است.


+ حالا که چهار سال از فعالیت انجمن سدا می‌گذرد توانسته‌اید از کمک‌های دولتی استفاده کنید‌؟

نه‌. این هم تقصیر خودماست‌. ما باید پرونده بودجه را پر کنیم اما نتوانستیم دور هم بنشینیم و این پرونده را پر کنیم‌. این هم شاید از ایراد کار ما ایرانی‌ها باشد‌. ما بسیار بیش‌تر از برخی انجمن‌هایی که بودجه دولتی می‌گیرند فعالیت کرده‌ایم اما هنوز اعلام نکرده‌ایم‌. ما هم می‌توانیم از بودجه دولتی استفاده کنیم و هم تصمیم برای آن گرفته‌ایم ولی تا این‌جای کار روی جیب خودمان حساب باز کرده بودیم‌.
برخی از ایرانیان هم بدون سر و صدا کمک‌های زیادی کردند و آن اوایل گه‌گاه برخی از رادیو‌های ایرانی و فرانسوی صدای ما را پخش می‌کردند که تقاضای کمک داشتیم‌. هنوز هم تعدادی ایرانی به صورت خودجوش به ما کمک می‌کنند اما فعلن بودجه‌ای نداریم.


+ پس از حوادثی که سال گذشته خورشیدی در ایران روی داد‌، موجی از پناهندگان به سوی فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی روانه شد . انجن سدا در آن مقطع آمادگی خدمت و کمک‌رسانی به این جمع در فرانسه را داشت‌؟


یک‌سری از پناهدگان روزنامه‌نگار بودند که از کمک سازمان گزارش‌گران بدون مرز برخوردار شدند البته نه همه روزنامه‌نگاران بلکه آنانی که ویزا دریافت کرده بودند‌.
ما سعی کردیم در هم‌کاری با سازمان گزارش‌گران بدون مرز و ریس بخش ایران یعنی آقای رضا معنی‌، تا جایی که امکان داشت یاری‌رسان باشیم‌. این کمک‌ها از تهیه جا و مکان تا تامین لباس و غذا و نیز اطلاع‌رسانی را شامل می‌شد‌.
به طور مسلم نداشتن بودجه کارمان را سخت می‌کرد اما در کارهایی مثل ترجمه‌، راهنمایی برای استفاده از خدمات درمانی و از این قبیل به باورم توانستیم هم‌کاری خوبی داشته باشیم‌. این همه اما کافی نیست چراکه هر روز به این موج افزوده می‌شود‌. امروز در ایران فشار بر مردم بیش‌تر شده است و مسئله زندان وجود دارد و جلوگیری از این‌که جوان‌ها خود را در آن مملکت بیان کنند‌. با تحریم‌ها و فشارهایی که بر روی ملت ایران بیش‌تر می‌شود ما با افزایش تقاضای پناهندگی ایرانیان رو‌به‌رو خواهیم بود.


+ فایل صوتی

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

الله ‌کرم : خبرنگاران همان لباس شخصی‌ها هستند

حسین اله‌کرم با ظاهر شدن در قاب تلویزیون، بار دیگر تلویحن حمله انصار حزب‌اله به کوی دانشگاه تهران در تیر ۱۳۷۸ را تکذیب کرد.
برنامه «دیروز امروز فردا» گفت‌وگویی است که به صورت زنده از شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی پخش می‌شود. این برنامه که پیش از این نیز با دعوت از دریادار شمخانی و حسن عباسی توجه بسیاری را به تحرکات تازه صدا و سیما در دوران پس از اعتراضات خیابانی مردم جلب کرده بود این بار به سراغ یکی از بنیان‌گذاران گروه شبه نظامی انصار حزب‌اله رفت.


حسین اله‌کرم که نام و چهره‌اش تداعی کننده عناوینی چون لباس شخصی‌ها و گروه‌های فشار است در پاسخ به مجری این برنامه می‌گوید: «در ماجرای کوی دانشگاه ما سه نوع خبرنگار داریم که در صحنه حضور داشتند مانند خبرنگاران صدا و سیما، خبرنگاران خارجی و خبرنگاران مطبوعات؛ هم‌چنین در قشر دانشجو که عده‌ای مخالف، عده‌ای موافق و بعضی از دانشجویان بی‌تفاوت بودند در بین آحاد جامعه هم همین‌گونه مشاهده می‌شد که همه این گروه‌ها شامل لباس شخصی‌ها می‌شوند.»
اله‌کرم نه تنها سعی در تغییر مفهوم لباس شخصی دارد بلکه حداکثر برخورد حزب‌اله با مردم را لسانی عنوان کرده و برخورد فیزیکی انصارحزب اله را انکار می‌کند
این بنیانگذار انصار حزب‌اله، گروه‌هایی که برخورد فیزیکی می‌کنند را شبه حزب الهی و نفوذی می‌‌خواند.

اله‌کرم پیش‌تر نیز حمله انصار حزب‌اله به کوی دانشگاه تهران را تکذیب کرده بود. این در حالی است که کارنامه این گروه که در بدو تاسیس مجوز فعالیت‌های فرهنگی از وزرات ارشاد دریافت کرده است گویای حمله‌های فیزیکی متعدد به گردهمایی‌های اصلاح‌طلبان، سینماها و کتاب‌فروشی‌هاست. مهم‌ترین خاطره تلخی که از انصار حزب‌اله وجود دارد ورود نیروهای این گروه به خوابگاه دانش‌جویان در هجدهم تیر ۱۳۷۸ است.

انصار حزب‌اله در سال‌های نخست دهه هفتاد خورشیدی با هجده پاسدار و بسیجی موجودیت یافت.

حجت‌الاسلام پروازی یکی دیگر از بانیان تشکیل انصار حزب‌اله بعدها درباره تشکیل این گروه شبه نظامی گفت: «موسسان به سه گروه تقسیم می‌شدند. گروه وابسته به «ذوالقدر» که تعدادشان ۷ نفر بود. هفت ‏نفر هم از طرف «عبدالهی» معرفی شدند و چهار نفر هم با «اله‌کرم» بودند.»



در سال ۱۳۷۴ داستانی با نام «و خدایان دوشنبه‌ها می‌خندند» توسط انتشارات مرغ آمین منتشر شد. کتاب به زندگی سه دوست می‌پردازد که یکی از آنان در کودکی انحرافاتی داشته و بعدها به عضویت بسیج در می‌آید و راهی جبهه می‌شود. انصار حزب‌اله در اعتراض به چاپ این کتاب دفتر ناشر را در خیابان کریم‌خان زند تهران آتش زد.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۷۵ انصار حزب‌اله به سینما قدس حمله کرد تا مخالفت خود را با نمایش فیلم تحفه‌ی هند ساخته‌ی محمد رضا رهتابی نشان دهد.

نهم آذر ۱۳۷۶ این گروه در مقابل سینما قدس اصفهان در اعتراض به نمایش فیلم آدم برفی دست به خشونت و برخورد فیزیکی با مشتریان گیشه زد.

۱۳ شهریور ۱۳۷۷ وزیران کشور و فرهنگ و ارشاد دولت خاتمی توسط انصار حزب‌اله در مراسم نمازجمعه مورد ضرب و شتم قرار گرفتند

۲۲ اسفند ۱۳۷۸ سعید عسگر از اعضای انصار حزب‌اله، سعید حجاریان از بنیانگذران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و از چهره‌های معروف اصلاح‌طلب را ترور کرد. سعید حجاریان از آن زمان دچار اختلال شدید تکلمی شده است و بر روی صندلی چرخ‌دار می‌نشیند. ضارب مدت کوتاهی در بازداشت به سربرد و سپس آزاد شد.

در سال ۱۳۷۹ فرودگاه خرم‌آباد به منظور جلوگیری از ورود عبدالکریم سروش و محسن کدیور به این شهر ، توسط لباس شخصی‌ها بسته شد و با حمله به اردوی دفتر تحکیم وحدت دانشجویان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.

با روی کار آمدن دولت محمود احمدی‌نژاد، انصار حزب‌اله آرام گرفت و اله‌کرم به عنوان یکی از چهره‌های شناخته شده این گروه، بیستم فروردین ۱۳۸۶ به عنوان وابسته نظامی جمهوری اسلامی، تهران را به مقصد زاگراب ترک کرد و در سفارت ایران در کرواسی مشغول شد تا چند سالی از فضای سیاسی ایران دور نگه داشته شود، انصار حزب‌اله اما تشکل خود را حفظ کرد.

اله‌کرم اردیبهشت امسال به تهران بازگشت و بلافاصله علیه محمدباقر قالیباف – فرمانده اسبق نیروی هوایی سپاه پاسداران و شهردار کنونی تهران – سخن گفت و او را به تبعید در فرانسه تهدید کرد. اله‌کرم با این جملات خطاب به شهردار تهران باری دیگر نام خود را زنده کرد: «شمایی که بر روی خون شهدا، خلبانی آموزش دیدید و یاد گرفتید، جایتان همان فرانسه است که می‌خواستید در ایرفرانس مشغول به کار شوید. آن‌جا دیگر نه زهرایی خواهد بود، نه شهادتی و نه سالگردی. اگر دست از این حرکات خود بر ندارید ما شما را به همان جا تبعید خواهیم کرد»

اله‌کرم امروز صاحب درجه دکترا در رشته علوم سیاسی شده است، در دانشگاه امام حسین – وابسته به سپاه پاسداران – تدریس می‌کند و باری دیگر نامش در جامعه ایران شنیده می‌شود.

+ فایل صوتی را بشنوید .
++ این نوشتار برای رادیو کوچه تهیه شد .

نقاش باید نقاشی شود

" تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم

و آن نگفتیم

که به کار آید،

چرا که تنها یک سخن

یک سخن در میانه نبود:

آزادی!

مانگفتیم

تو تصویرش کن "


دفتر شعر ابراهیم در آتش را که ورق می زنیم ، احمد شاملو به تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۵۱پیشکشی دارد به بانویی که امروز میهمان کافه کوچه است . ایران درودی متولد 1315 خورشیدی ، پس از 56 سال زندگی در پاریس ، به قصد اقامت در ایران چمدان بسته است .

درودی که به باور بسیاری از هنرمندان و منتقدان یکی از بزرگ ترین نقاشان معاصر ایران است نخستین بار پنجاه سال پیش تابوهایش را در تالار فرهنگ تهران به نمایش عمومی گذاشت و آخرین باری که آثارش دیده شد اردیبهشت 1387 بود . بانوی نقاشی ایران در این فاصله 43 نمایشگاه در داخل و خارج از کشور برپا کرد و حالا شال و کلاه کرده در راه بازگشت به زادگاه است که در میانه راه سری به کافه کوچه می زند .

...



پس از 56 سال زندگی در شهر پاریس ، منزلتان را تخلیه کرده اید ، چمدان هایتان را بسته اید و عازم سفر هستید . کجا می خواهید بروید ؟

کجا می خواستید برم ؟ کجا فکر می کنید می شود رفت غیر از ایران . من همیشه آرزویم بود که سال های آخر عمرم در ایران بگذرد . انشاالله که این سال ها زیاد باشد .

امیدوارم . اما چرا پس از 56 سال ؟ چرا این تصمیم را مثلا 10 سال پیش نگرفته بودید ؟

نمایشگاهم در موزه هنرهای معاصر تهران ، خیلی رویم تاثیر مثبت داشت چراکه از تمام شهرستان های ایران برای دیدن نقاشی هایم آمدند . برایم مشخص شد که من جایی به عنوان یک نقاش در دل هموطنان باز کرده ام . آن وقت به این فکر کردم که باید من هر چه بیشتر از این سیراب و سرشار شوم چراکه این مساله سرمایه است که به آن برای روزهای سرد زندگی ام احتیاج دارم .

شما همواره به عنوان یکی از نقاشان مطرح ایرانی ، برای مردم و به ویژه جوانان و هنردوستان شناخته شده بودید . می خواهم بدانم که چرا 56 سال پیش ترجیح دادید که در اروپا زندگی کنید نه در ایران ؟

بیست و دوم نوامبر 1954 به عنوان یک دانشجو به پاریس آمدم . شش سال تحصیلم به طول انجامید . یک بار به ایران بازگشتم و تصمیم گرفتم بین ایران و فرانسه در رفت و آمد باشم چراکه می خواستم از اتفاق های هنری روز دنیا با خبر باشم تصمیم گرفتم در اینجا بمانم . در ایران ما کمتر از اتفاق های هنری روز جهان مطلع هستیم به ویژه اینکه در هنر نقاشی سابقه چندانی نداریم و روی آوردن به هنر نو در ایران از چهل یا پنجاه سال پیش با نسل من آغاز شده است .


این خداحافظی با پاریس همیشگی است یا باز می گردید ؟

فرق می کند . من اینجا آتلیه داشتم و کار می کردم . آتلیه ام را تحویل داده ام . نه دیگر فقط درایران کار خواهم کرد . اینجا هم گهگداری رفت و آمد خواهم کرد و آن اگر حس کنم که نیاز دارم که از جریانات روز هنری باخبر باشم .

امروز وظیفه ام به عنوان یک انسان این است آنچه را که آموخته ام پس بدهم . من دیگر فرصتی برای آموختن ندارم ، نه اینکه نمی خواهم بیاموزم . ولی به نظرم آنچه را که اندوخته و آموخته ام بسیار با ارزش است . امروز اصلا مثل دیروز فکر نمی کنم . امروز زندگی را بیش از هر وقت پر از امید و نیرو می بینم و فکر می کنم مهم است که انسان ارزش ها را بشناسد . امروز احساس من این است که به شناخت این ارزش ها نزدیک شده ام و زندگی ام معنای دیگری پیدا کرده است . این معنا خصوصی و شخصی نیست . گسترده است . در آن مملکتم را می بینم ، نسل جوان مملکتم را می بینم و به این نسل افتخار می کنم وقتی با نسل خودم مقایسه می کنم می بینم که چقدر جلو تر ، آگاه تر و هوشیار تر و واقع بین تر است . نسل من دچار بهت زدگی بود . امروز فکر می کنم نسل جوان ایرانی این مرحله را پشت سر گذاشته است . البته وسیله ارتباطی اش کامپیوتر است و از آن خیلی خوب استفاده می کند . این باعث شده که از هوشش به بهترین وجه بهره گیرد .


این نسل جوان نیاز به آموختن دارد از کسانی چون شما . هرگز به فکر تاسیس کلاس های نقاشی بوده اید ؟

نه . برای اینکه من نقاشی نمی دانم و تواضع هم نمی کنم . آنچه که من انجام می دهم مثل الهام محض است . من باید پشت سه پایه قرار بگیرم و آنگاه نقاشی بلدم . جدای از سه پایه نقاشی بلد نیستم . عیب و ناتوانی را می بینم اما نمی توانم بگویم تو هم مثل من ببین . برای همین هم وقتی می پرسند که نقاشی را چگونه می توان آموخت می گویم نقاشی خودآموز است . برای من مدرسه بوزار پاریس یک تجربه بود که از همکلاسی هایم بیشتر بفهمم ؛ دیدن موزه لوور برایم آموزنده بود . تا به حال ندیده ام کسی را که به من بگوید اینجای تابلو بد است ، خودم هم این کار را بلد نیستم و این آزادی را برای دیگران قایل هستم که هر چرا دوست دارند روی کار بیاورند نه آن چه را که به آن ها تلقین می کنم .

پس از بازگشت به ایران اولین کاری که می کنید چیست ؟

اولین کاری که همیشه می کنم نوازش قلم هایم است و نگاه کردن سه پایه هایم . تابلوهای روی سه پایه ها را نگاه می کنم تا ببینم آخرین قلم هایی که زده ام چه بوده است . واقعا من و نقاشی عاشق و معشوقیم . هرگز نقاشی برای جامد نیست ، مثل یک انسان است. می آید و می رود . با من حرف دارد . معشوق گریز پایی است . معشوقی است که گاهی اوقات باید دنبالش بدوم و گاهی وقت ها واقعا رهایم می کند و با خودم می گویم که وای من هم شدم مثل برخی از نقاشانی که خود را تکرار می کنند . نباید تکرار کنم چون هیچ لحظه ای در زندگی شبیه لحظه ای دیگر نیست . باید انسان لحظه را به تمامی زندگی کند .

آیا این رابطه عاشقانه در مکاتب و سبک ها قالب پذیر است ؟

نه . من اوایل می گفتم نقاشی هایم سورئالیستی است اما حالا که نظر منتقدان در دنیا را می خوانم می بینم که می گویند نقاشی درودی در هیچ چهارچوبی جای نمی گیرد . به نظرم این درست تر است . چون خودم هم نمی توانم در چهارچوب قرارش دهم . امروز که بوم می خرم و روی سه پایه ام می گذارم نمی دانم که چه خواهد بود ، حتی رنگ هایش را نمی دانم ، هیچی از آن نمی دانم و از قبل برایش تصمیم نمی گیرم . اما آنقدر روی خودم کار کرده ام که ناخودآگاهم پس می دهد آن چه را که باید خلق کنم . به ناخودآگاهم بیش از خود اطمینان دارم . چون باور دارم که ندانسته های انسان خیلی بهتر از دانسته ها می دانند . دانسته ها ضعف دارند اما ندانسته ها مطلق است .

با نقاش های متعددی در دنیا آشنا شدید و آثار بی شماری را دیده اید . کدام نقاش یا نقاشان لذت نقاشی را در شما به عنوان یک مخاطب زنده کرده است ؟

در میان هم عصر های خودم نقاشی را دوست دارم که آثارش اصلا ربطی به کارهای من ندارد ، نامش زابوکی است . یک نقاش چینی که سبکش آبسترده – انتزاعی – است و اکنون آلزایمر دارد . نقاشی هایش را که می بینم دیوانه می شوم . نقاشی هایش عرفان است . او نقاشی نمی کند که به دیگران بگوید من نقاشم . باید از نقاشی جلوتر رفت . باید هم نقاش بود و هم نقاشی . این مرحله مهترین مرحله ایست که یک نقاش به آن می رسد . در این مرحله فاصله ای میان نقاش و نقاشی نیست و یکی شده اند .

آخرین پرسشم درباره یکی از برنامه های آتی شماست . از زبانتان شنیده ام که فکر تاسیس موزه ایران درودی هستید . در این باره برایم بگویید .

در طول سال های گذشته آثارم را به ایران منتقل کرده ام جز یکی که بر دیوار اتاقم نصب است . همیشه آثارم را متعلق به ایران دانسته ام چون بسیار از عرفان سرزمینم و از خصلت و خلق و خوی هموطنانم آموخته ام . دلم می خواست که همه کارهایم یک جا جمع شود . مدت هاست که کارهای اصلی و مهم خود را نمی فروشم . آرزویم این است که قبل از مرگم موزه ام را ببینم .
 

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

یک خبر از آنانی که وجود نداشتند

گروهی از اقلیت‌های جنسی در ایران‌، اول مرداد را به عنوان روز ملی اقلیت‌های جنسی نام‌گذاری کرده‌اند.

این گروه که به دلیل مسایل امنیتی بدون ذکر نام اعضا خبر تشکیل خود را اعلام کرده است‌، اول مرداد را برای نخستین‌بار در تاریخ ایران به عنوان روز ملی اقلیت‌های جنسی جشن گرفته است‌. گزارش‌ها حاکی است که تعداد اعضای این گروه قابل توجه نیست اما در بیانیه‌ای که منتشر شده، آمده است‌: «ما توانستیم در این روز، وجود و حضور آشکار و پویای خود را نشان داده و ظرفیت‌های نادیده گرفته شده اقلیت‌های جنسی برای هم‌بستگی و اراده‌ی جمعی را نمایان کنیم.»

آنان از انگیزه خود در نام‌گذاری چنین روزی گفته‌اند که‌: «ایده‌ی داشتن روز ملی اقلیت‌های جنسی که از سوی جامعه‌ی کوییر ایرانی پیشنهاد شده بود‌، سال‌ها است به صورت‌های مختلف مطرح و بحث شده است و امسال عده‌ای از ما به مرحله‌ای رسیدیم که با تجربیات و ذهنیتی که در این زمینه داشتیم دست‌به‌کار شده و اقدامی را در این زمینه شروع کردیم.»(۱)

این تشکل بی‌نام و نشان از اقلیت‌های جنسی جامعه ایران در حالی اعلام موجودیت کرده که در داخل و خارج از کشور همه نگاه‌ها متوجه مسایل سیاسی است و بررسی نقض حقوق بشر در ایران نیز به زندانیان سیاسی و مدنی معطوف شده است‌. آنان در بیانیه‌ی خود آورده‌اند‌: «درست همین امسال که این خاک و مردمانش چشم دنیا را نسبت به زیبایی حرکت خود خیره کرده است، ما همین امسال دست‌به‌کار شدیم چراکه به تاخیر انداختن هر مسئله انسانی‌، به هر بهانه‌ای به ضرر حقوق انسانی و رسیدن به شرایط برابر است. چراکه ما باور به این مسئله را ضروری می‌دانیم که رسیدن به فردایی بهتر، در گرو دیدن چشم‌انداز برابری و حقوق تمامی ما انسان‌ها است.»

محمود احمدی‌نژاد مهر سال ۱۳۸۶ در جمع دانشجویان دانشگاه کلمبیا گفته بود‌: «ما در کشورمان مانند کشور شما هم‌جنس‌باز نداریم.» این گفته احمدی‌نژاد در مقام رییس جمهوی دولت ایران و مدعو این دانشگاه آمریکایی سبب خنده‌ی حضار شد.

احمدی‌نژاد اما در آن هم‌همه تکرار و تاکید کرد که‌: «در کشور ما هم‌جنس‌باز وجود ندارد.»   (۲)
پیش‌تر از آن و تاکنون اما یکی دو کافه – رستوران در مناطق شمالی شهر تهران پاتوق اقلیت‌های جنسی است‌. لااقل دو روز در هفته همانانی که از سوی مذهبیون و برخی عوام «هم‌جنس‌باز» نامیده می‌شوند در این کافه‌ها گرد هم می‌آیند .

در سال‌های گذشته نیز بسیاری از جوانانی که اقلیت جنسی محسوب می‌شوند از کشورهای اروپایی تقاضای پناهندگی کرده‌اند و بنابر گزارش‌های رسیده از ایران میل به خروج از کشور در میان آنانی که به هر دلیلی تاکنون به غرب نیامده‌اند‌، قابل توجه است.

در نظام جمهوری اسلامی ایران‌، حکم هم‌جنس‌گرایی برای مردان اعدام و برای زنان صد ضربه شلاق است‌. طبق ماده ۱۳۱ قانون مجازات اسلامی اگر زنی سه بار به جرم هم‌جنس‌گرایی به حد محکوم شده باشد بار چهارم مجازاتش مرگ خواهد بود. (۳)

تاکنون هیچ نهادی اقدام به مستند‌سازی اعدام‌های صورت گرفته در نظام جمهوری اسلامی بر اساس مجازات هم‌جنس‌گرایی نکرده است‌. با این حال فعالان حقوق بشر بر این باورند که از بدو استقرار جمهوری اسلامی تاکنون بالغ بر چهار هزار نفر به این جرم اعدام شده‌اند‌. (۴)

 + پی نوشت :
(1) کمیته گزارش‌گران حقوق بشر

(2) وب‌سایت الف

(3) قانون مجازات اسلامی‌، چاپ اول سال 1371


++ این گزارش در رادیو کوچه منتشر شد .


دوره استکبار جهانی تموم شده


کافه کوچه برنامه‌ای است از گفتنی‌های شما و گفتن از شما‌، مجالی است برای انعکاس صدایتان و فرصتی است برای دیدارهایی خاطره ساز.
درکافه کوچه به رویتان باز است‌، با هم قهوه‌ای می‌نوشیم گرچه تلخ اما در میان مردم است که از مردم می‌گوییم . حالا دیگر جای شما خالی نیست که قرار است هیچ‌کس تنها نماند.
به کافه کوچه بیایید‌، قدمتان روی چشم‌، رفاقتمان را پایدار می‌کنیم که " درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما " .

چراغ کافه کوچه را که روشن کردم‌، «علی» از در وارد شد‌. دوربین را روی میز گذاشت و سیگاری گوشه لبش. از سفر بر می‌گشت که گذرش به کوچه افتاد و کافه را افتتاح کرد؛ مدام برای عکاسی به شهرهای ایران سرک می‌کشد‌. از بچه‌های مطبوعاتی است‌. بیست و نه ساله .‌

من که از ایران دور افتاده‌ام بی‌درنگ جویای حال و هوای مردم می‌شوم‌.

 چه شد آن همه شور از خرداد تا عاشورا‌؟علی که سال گذشته به میرحسین موسوی رای داده بود‌، یکی از مدافعان جنبش سبز در تهران است و هنوز جنبش را به آخر رسیده نمی‌داند‌. می‌پرسم میان مردم چه خبر است‌؟ چه می‌گویند از اوضاع و حال و هوایشان چگونه است.

«مردم بین خودشون همه حرفاشون رو می‌زنن‌، از وضع موجود ناراضین‌، مدام قر می‌زنن‌، حالا باز مگه اتفاقی خاص بیفته و جرفه‌ای باشه وگرنه‌، همه حرف خودشونو می‌زننن .»

اما یعنی چی که همه حرف خودشون رو می‌زنند‌؟

«می‌دونی‌، بازاری درد خودشو داره‌، دانشجو همه رو متهم به دردنشنانسی می‌کنه‌، بزرگ‌ترا محافظه‌کارن و جوونا سرخوردن‌؛ برای همینه که می‌گم مگر این‌که اتفاقی خاص بیافته‌، چون معلوم نیست کی این خواسته‌ها به هم می‌رسن و یکی می‌شن دوباره .»

علی ادامه می‌دهد که : «واقعیت اینه که بزنگاه دوره و انگار دردسترس نیست فعلن.»

و می‌پرسم که : به نظرت هنوز هم می‌توان به معنی عام کلمه از جنبش حرف زد‌؟

پاسخ مثبت است .من که می‌دانم علی یکی از جوان‌های پیگیر ماجرای انتخابات و حوادث پس از آن بوده و است با سماجت می‌پرسم :

یعنی با وصف حالی که مطرح کردی‌، هنوز جنبش سبز معنی و تداوم دارد‌؟

«البته‌، ولی یادت باشه که من کارشناس شناخت جنبش‌ها و تحلیل‌گر گروه‌های مختلف مردمی نیستم. با این حال احساس می‌کنم که هنوز می‌تونم از جنبش حرف بزنیم‌. به نظرم جنبش‌، شبیه گروه یا یک حزب سیاسی نیست. ما ایرانی‌ها شاید مثل این دوران‌، سابقه حضور در چنین جنبشی مدنی رو نداشته باشیم‌. مردم سکوت کردن اما اوضاع رو پیگیری می‌کنن‌، به دنبال آگاهی هستن و این چیزیه که تا به حال خیلی ازش محروم بودن .»



علی ادامه می‌دهد‌: «چند وقت پیش یه سفر رفتم یزد و بعد هم اراک‌. هفته پیش هم کیش بودم‌. با مردم محلی‌، کسبه و بازاری صحبت می‌کردم همه توی یک مسئله با هم اشتراک داشتند و اون هم این‌که میزان نارضایتیشون به شدت افزایش پیدا کرده‌. شاید عجیب باشه که بدونی توی کیش‌، کنار ساحل گشت ارشاد گذاشتن‌؛ یه شب نیروی انتظامی ریخت توی یه قهوه‌خونه سنتی و مردم رو از اون‌جا بیرون کرد‌، حتا یه سری رو بازداشت شدن‌. دیگه فرقی نداشت که طرف دانشجوه یا معلم‌، بازاریه یا بی‌کار‌؛ همه دارن اذیت می‌شن .»

الان به نظرت پیروزی در جنبشی که می‌گویی از بین نرفته در چیست‌؟ چه اتفاقی در نهایت باید شکل بگیرد؟ عزل احمدی نژاد؟ ورود دوباره اصلاح طلب‌ها به حکومت؟ یا تغییر حکومت؟

«تعریف خواست‌های مردمی در جنبش به سرعت در حال تغییره ؛ مردم تا یه بیانیه سیاسی رو می‌خونن مثل همین بیانیه میرحسین در مورد نقش دین در حکومت دچار تغییر می‌شن‌. نظرهای متفاوت مردم و جبهه گیری‌ها سریع تغییر می‌کنه.»

با این وصف فکر می‌کنی این تغییر خواست‌ها و نظرات حتا به مرز انقلاب هم برسد؟

«آره؛ به نظرم مردم هنوز در این‌که با خواست‌های مدنیشون می‌خوان چه چیزی رو تغییر بدن به نتیجه قطعی نرسیدن.»

در حال حاضر خواست عمده چیست‌؟ فکر می‌کنی تا این‌جای کار می‌شود یک هدف غایی و واحد رو جمع بندی کرد ؟

« نه ؛ یعنی من که به این نتیجه‌گیری نرسیدم، گفتم، خیلی این سرعت در تغییر مواضع زیاده .»



هجده تیر سال ۱۳۷۸ را یاد علی می‌اندازم و می‌پرسم خب، این شبیه همان اتفاق می‌شود . آن زمان هم بازاری درد خودش را داشت و دانشجو درد خود را . حرکت رادیکال شد و زود هم سرکوب. نه؟

آقای عکاس می‌گوید‌: «من هجده تیر رو یه نقطه عطف می‌دونم‌، در هر بزنگاهی گروهی از مردم از حکومت فاصله گرفتن‌، این شکاف و فاصله‌گیری به سرعت در حال شکل گیریه‌؛ اما به هیچ وجه ۱۸ تیر رو با انتخابات اخیر مقایسه نمی‌کنم.»


در ادامه حرف‌هایش می‌پرسم که آیا این فاصله گرفتن‌ها برای جنبش مقبوله حتا اگر موسوی و کروبی هم در آینده سیاسی کشور نقش نداشته باشند و حذف شوند؟



«در نهایت اگه روزی رو بشه به عنوان روز تغییر ساختار حکومت ایران در نظر بگیریم‌، به نظرم اون روز هیچ کدوم از کسانی که تا امروز امتحانشون رو پس دادن دوباره راس کار نخواهند بود‌. نوع حرکت مردم این رو به من می‌گه.»



به نظرت جنبش تضعیف نشده و سرکوب‌ها اثربخش نبوده در این‌که مردم حتا از فکر کردن به چنین تحولی صرف نظر کنند؟



«اگر منظور از تضعیف‌، حضور خیابانیه‌، خب آره ولی مردم درپی آگاهی هستن‌، و این نقطه تمایز جنبش مردمی امروز ایران با انقلاب مشروطه و ۵۷ هست .»

در ایران امروز‌، آگاهی از چه مسیری به دست می‌آید‌؟



«رسانه ؛ انقلاب بعدی در ایران انقلاب رسانه‌هاست.»



بیا ادامه بحث امروز را داشته باشیم‌، الان ابزار آگاهی رسانی موجود است؟



«نه، ولی امیدوار کننده‌ست‌. من از تاثیرگذاری روی طبقه متوسطه حرف می‌زنم و به نظرم ابزار تاثیرگذاری روی طبقه متوسط ایرانی‌، بر خلاف جاهای دیگه دنیا اینترنت نیست ؛ هنوز تلویزیون مهم‌ترین و تاثیرگذارترین وسیله ارتباط جمعیه‌. مثلن میزان تاثیرگذاری بی‌بی‌سی در ایران و به خصوص روی این طبقه فوق‌العاده بوده.»

اما خیلی‌ها بر این باورند که بی‌بی‌سی و صدای آمریکا جانب بی‌طرفی رو در امر اطلاع‌رسانی رعایت نکرده‌اند یا به نوعی یک نگاه مشکوک همیشه در جامعه ایران به رسانه‌های فارسی زبان برون مرزی وجود داشته است‌، نه‌؟



«خب ما از بی‌بی‌سی حرف می‌زنیم که به قول معروف بنگاه سخن پراکنی وزارت خارجه انگلیس هست‌، از رسانه‌ای که متاثر از سیاست‌های خارجی یه دولتیه که از روی کار آمدن حکومت‌ها در ایران نفع می‌بره یا ضرر می‌بینه‌، پس نمی‌شه به راحتی حرف زد اما به هر حال بی‌بی‌سی رسانه امروز ماست.»

پس به نظر تو استفاده از امکانات غرب برای آگاهی رسانی در ایران مانعی ندارد و مرم استقبال می‌کنند‌؟



«به هیچ وجه مانعی نداره‌. امروز مردم وقتی از بی‌بی‌سی حرف می‌زنن‌، رسانه‌ای رو در نظر می‌گیرن که بیانیه‌های خمینی رو در مخالفت با حکومت شاه منتشر می‌کرده و در دوره حکومت محمد‌رضا شاه دفترش در کشور بسته شده‌. دیگه تموم شد اون دوران تابو‌سازی درباره رسانه‌های فارسی زبان خارجی‌. نه این‌که حکومت نخواد این تابو وجود داشته باشه اما موفق نیست‌. برای جوون‌ها دوره استکبار جهانی و رسانه استعمار پیر تموم شده.»



علی دوربینش را دور گردن می‌اندازد‌، کوله‌اش روی شانه‌، باز می‌گردد سوی در. می‌زند بیرون‌، می‌رود سوی مردم تا شاید گذری دیگر به سوی ما و پیغامی دیگر از کوچه‌ها .

تا هم‌نشینی دیگر و نوشیدن قهوه‌ی تلخی دیگر‌، بدرود .


+ فایل صوتی
++ این نوشتار برای رادیو کوچه تهیه شد .

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

رضا تاوان ما را پس می دهد


1 – چهل روز از قتل ندا آقا سلطان می گذشت . سه چهار تنی از دوستان با هم شده بودیم و کتک خوردن و طعم گاز اشک آور و تعقیب و گریز از بهشت زهرا تا خیابان مفتح و پس کوچه هایش را شریک . شب شده بود و هر کس به سویی . در راه بازگشت بود که خبر رسید ، عده ای دیگر از همکاران به دیدار رفیق از بند آزاد شدمان رفته اند . از پشت خط ، صدای همهمه بود ، دور و بر رضا را دوستان گرفته بودند . گوشی را که گرفت ، بغض در گلویم خانه کرد . خبر بازداشتش برایم اینگونه نبود . آزادیش صدایم را لرزان کرده بود. آیا رضا تاوان ما را پس می داد ؟

از بهشت زهرا پرسید و گفتم . رضا آرام بود و من بی تاب . بار دوم که بازداشت شد و بازگشت ، تنها ، تصویری از او دیدم .

پیر شده بود . تصویر رضا پریشان کرد ماندگان در آغوش مام ایران و آوارگان تازه تبعیدی را . باز هم بغض فرو بردیم .

سومین بار که بازداشت شد ، خبرها مجال تامل نمی داد انگار ، بازداشت ، بی خبری که خود دردناک ترین خبر بود ( 1 )، تماسی کوتاه ( 2 ) ، انتشار نامه ی پیش از بازداشت که گویای آگاهی رضا از حادثه پیش روی بود.

آیا رضا تاوان ما را پس می دهد ؟.

این بار برای مادری که خاله می نامیدش ، نامه ای نوشت و رفت .پیش تر چنین نکرده بود . از پشت خط موبایل " برادران " فرا می خواندند و او هم می رفت و دل ما را باز نگران می کرد و چشم ها را منتظر .

"و حال که لحظه وداع با توست، احساس می‌کنم که به من خوب آموختی درس زندگی را، فدا کردن زندگی خود برای سعادت و به روزی دیگران و اینک احساس می‌کنم که تا حدودی این درس را خوب آموخته‌ام." ( 3 )

رضا یادگاری به جای گذاشت که بدانیم تاوان ما را پس می دهد که او دلمشغول " انسان " بود و حقی که بی وقفه ضایع شده است .

2- رضا روزنامه نگار است . بی ادعا ، صمیمی اما جدی تر از آنی که بشود حدس زد . می داند روزنامه نگاری یک حرفه است و او حرفه ای ایست ، بی کم و کاست . آنقدر حرفه اش عزیز بود که همه این سال ها تاب آورد ناملایمات را و بی خمی بر ابرو . آنقدر حرفه ای بود که زیر علم این و آن سینه نزند و استقلال اندیشه اش را با چنگ و دندان پاسداری کند . از تهران تا ورامین را هزار بار شاید آمد و رفت تا خطی برای مردم بنویسد اگرچه زیر تیغ سانسور .

رضا به حقوق صنفی هم آگاه بود . پای ثابت نشست های انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران که با خون دل و همت بسیارانی خانه ما شده بود . رضا با آن کلاسور چرمی و گوشی ساده موبایل ، یک روزنامه نگار بود و است ، آگاه ، نکته سنج و گاهی شلوغ . گاهی امان همکاران را می گرفت وقتی که پای صفحه می ماند و گوشی را روی میز در تحریریه جا می گذاشت ، بس که زنگ می خورد . رضا دوست داشتنی است با همه زود از کوره در رفتن هایش که نشانی از پاک دلی ، رو راستی و جدی بودنش بود .

3 – رضا مدافع حقوق انسان است . جرمش همین است امروز . رضا از زندانی شدن دیگری بیزار بود اما خود واهمه ای از به بند افکنده شدن نداشت .

رضا پنهان کاری نداشت که بخواهد از دست " برادران " گریزان شود . آنان هم می دانند . می دانند که رضا بهانه ای است برای داغ کردن همه روزنامه نگاران . داغ و درفش کردن ما همچون آن ستم که بر بدرالسادات مفیدی رفت .

رضا تاوان ما را می دهد که خواستیم بنویسیم ، پرسش کنیم ، جستجوگر باشیم ، رضا تاوان ما را می دهد که نخواستیم عادت کنیم و نخواستیم به نشانه تایید سر بجنبانیم . رضا را به بند می افکنند تا ما را بشکنند . می دانند که پنهانی در کار نیست . می دانند که نان از قلم خورده است و این قلم هرچه نوشته آشکار است .

"برادران" می دانند که رضا و رضاهای ما دروغ نمی گویند ، همانی هستند که این همه سال روی کاغذ و آن تیراژهای پر نوسان و آن تحریریه های ملتهب از شنیدن خبر توقیف دیده اند ؛ روزنامه نگارانی که دغدغه شنیده شدن صدای یک ملت را دارند .

رضا از فداییان یک صنف است . صنفی که می خواست رکن چهارم دموکراسی باشد و تریبون مردمی که " مدعی " آنان را صاحب " آزادترین کشور جهان " می خواند . ( 4 )

رضای صبور اما مادر را ، آن تبلور امنیت محض را به صبوری و آگاهی فرا می خواند .

" این جمله را که از کتاب «مردی در تبعید ابدی» به خاطر دارم برایت می‌نویسم تا صبرت را با آگاهی آمیخته باشی: «زمانی که با زمانه خویش نساختی و با مسندنشینان و امربران ایشان کنار نیامدی و آنچه را که جاهلان می‌گویند، جاهلانه بازنگفتی، لاجرم به تبعید ابدی روح گرفتار خواهی شد- حتی اگر در کنج منزلی در شهری ساکن باشی؛ و اگر بر نپذیرفتن پای فشردی، آواره‌ات خواهند کرد، یا به زندانت خواهند انداخت و به دارت خواهند کشید. "

رضا می دانست و می داند که تاوان ما را پس می دهد که تا ستمکش نباشد ستمگری نخواهد بود . تو باز خواهی آمد و صدای گرمت را خواهیم شنید . فقط ای کاش که لحظه دیدار تاب نگاه در چشمانت را داشته باشیم .

+ این یادداشت برای خودنویس نوشته شد.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

در ستایش نا امیدی


جامعه ایرانیان مهاجر از یک سال پیش تاکنون باری دیگر «دست به دعا» است. اگرچه پناهندگان این سه دهه گذشته از عمر نظام جمهوری اسلامی تنها چند ماه پس از خیره ماندن به تصاویر رسیده از خیابان‌های تهران و دلگرمی به خیزشی بزرگ که در خیالی از جنس تبعیدیان، نوید انقلابی دیگر را می‌داد شاهد موج دیگری از مهاجران به سوی غرب بودند اما دعای بازگشت از لب آرزومندان نیافتاده است هنوز.

پناهندگان دهه شصت در کنار تازه از ره رسیدگان، قدم به قدم کوچه پس کوچه‌های آرزوی دیرین بازگشت به آغوش مام میهن را مرور می‌کنند بی آنکه نگاهی به سی سال آرزومندی منفعلانه یا لااقل ناکام خویش داشته باشند.

جنبش سبز مردم ایران در نگاه نخست، نوید بخش تحول بود اما سرکوب چنان فراگیر شد و دامان فعالان سیاسی، نویسندگان و روزنامه‌نگاران و هنرمندان را گرفت که تو گویی حاکم بر ارابه‌ی استبداد چنان خوش نشسته که تا واپسین دم از له کردن محکومان زیر چرخ این ماشین دهشتناک امنیتی – نظامی ابایی ندارد. آن نوید تحول در نگاه مردم زخمی درون مرز کم رنگ شد اما خاموش هرگز.

سخنرانی رهبر جمهوری اسلامی ایران در خطبه ی نمازجمعه ۲۹ خرداد سال گذشته نمایش بارز ارتقای اتکا به ماشین سرکوب بود. او دیگر به همانی نمی‌مانست که با خیزش دانشجویان در پی حمله نظامیان به کوی دانشگاه تهران در قاب تلویزیون حکومتی ظاهر شد و اشک ریخت و حتی به پاره شدن و سوزاندن تصویرش هم رضایت داده بود. خرداد ۸۸، مطلقا تیر ۷۸ نمی‌توانست باشد چه، برنامه وسیع تر بود و قوای حاکم مسلط تر از پیش.

با این همه معترضان کوتاه نیامدند و به نظر می‌رسد که بغض آن دروغ بزرگ ، با ورق خردن روزهای خونین در خیابان‌ها و هرچه بیش‌تر شدن تن‌های به بند کشیده و زبان‌های دوخته شده به آتشی پنهان زیر خاکستر بدل شده باشد. این نه کافی است برای تحول و نه لزوما روشنی فردا را نوید می‌دهد که باید خشم یک ملت در مسیر تلاش برای آزادی و دموکراسی خرج شود. این هم نیازمند برنامه است و هوشیاری.

پس هنوز هم جای ناامیدی نیست و عرصه‌ی مبارزه با خودکامگان تا به دندان مسلح با عزم مردم ناراضی باز است و این بسته به ربودن فرصت‌ها و به دست گرفتن ابتکار در کنشگری است اما دور از درک ضرورت چنین سامانی ، «دعای بازگشت» از برون مرز تماشایی و شنیدنی است.

عبارت «دعا کنیم که همه باز گردیم»، شایع ترین جمله در دیار فرنگستان بر سر زبان هاست. این جمله به عنوان نمونه و پرده‌ای از فرهنگ شفاهی ایرانیان برون مرز، بی کم و کاست و جدای از بار مذهبی اش گویای انفعال و خیال پروری است نه پویایی و عملگرایی.

شعار «ایران برای همه ایرانیان» در پایتخت و اقصی نقاط آن دیار، ایران را به همه ایرانیان باز نگرداند چه رسد به دعای بازگشت در کافه های فرنگستان. شاید هزار باره باشد گفتنش اما باید که باز هم گفت که نه شعار و نه دعا گره های سیاسی و فرهنگی ایران را نخواهد گشود، که اگر این بود استادان دعاخوانی – ملایان – در این سال‌ها نه سراغ اتم می‌گرفتند و نه نیروهای متعدد ضد سرکوب پرورش می‌دادند؛ «دعا» کافی بود برای سکوت یک ملت و «شعار» هم برای آشوب در خاورمیانه و تجارت با اروپا.

در تداوم بی عملی برون مرز، ضعف تاکتیکی در درون مرز و تکرار بیهوده‌ی «امیدوار باید بود»، حتی اصل و موضوعیت «امیدواری» هم دچار چالش خواهد بود. تناسب نداشتن قوای درگیر در میدان مبارزه و فقدان جهت دهی نیروها در کنار عطش وصف ناپذیر سخنگویی و رهبری در برون مرز این پرسش را مطرح می‌سازد که: چرا و چگونه فردای ایران روشن است؟

از پس کدام همبستگی و برنامه مشترک و گفتمان پویای میان نیروهاست که اصولا می‌توان امیدوار باقی ماند؟ این موضوع از سطح توده‌ها تا نخبگان قابل بسط و بررسی است. در سیاست و دفاع و پیگیری حقوق بشر، نه با «دعای توده‌ها» می‌توان پیروز بود و نه صرفا با «امید نخبگان».

گاه حتی ناامیدی مسبب حرکت برای برون رفت از وضع موجود است؛ آنجاکه در سخت‌ترین شرایط باید راهی جست و طرح موضوع کرد، با دیگر نیروهای دموکرات دست آشتی داد و در مسیر تحقق « آزادی برای همه» همکاری کرد.

فقدان امید به معنی انسداد روزنه‌های اصلاح یا دگرگونی وضع موجود، و نبود برنامه برون رفت از تنگنا یا بحران سیاسی می‌تواند فرصتی شود برای پاسخ دادن به نیاز مسلم یک جامعه. امید کاذب اما لنگ لنگان طی کردن مسیری نامعلوم است و همراهی با باد حوادث.

مردم ناراضی ایران، امروز زیر بمباران تبلیغات سیاسی صدا و سیما، مدارس و دانشگاه‌ها و زیر ضرب حاکمیتی قرار دارند که از دبستان تا دانشگاه و از مساجد تا اداره ها را بسیجی گماشته و شاید از پی لمس واقعیت باشد که کمتر لب به دعا می‌گشایند و امیدشان را در اعتراض نشان می‌دهند.

+ این یادداشت در خودنویس منتشر شده است.

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

شمعی در غربت تا شاید چراغی در خانه


آنان که در طول عمر خود حداقل یک بار طعم مهاجرت را چشیده باشند، پیامد این تصمیم بزرگ را به مثابه یک زایمان توصیف می‌کنند؛ زایمانی که رنجش برای نسل مهاجر است و نتایج متاخرش برای مولود.

اگر این وصف مهاجرت را فرض قرار داده و مهاجر را جستجوگری بدانیم که تن به رنج سپرده و پا در راهی می‌گذارد که الزاما همه نتایج به عمرش کفاف نخواهد داد، با پدیده پناهندگی چگونه باید برخورد کرد؟ پناهندگان یا رانده‌شدگان یک سرزمین به محدوده جغرافیایی دیگر که از دولت بیگانه تقاضای سکنی می‌کنند به طور عمده دو دسته‌اند؛ یکی پناهجویانی که مصائب اقتصادی و معیشتی راهی جز گریختن از موطن برایشان باقی نگذاشته است و به امید زیستنی بهتر پا به کوچ می‌نهند و پناهندگان اقتصادی خوانده می‌شوند و آن دیگری پناهندگان سیاسی.

کنوانسیون ژنو هراس از تهدیدهای جانی و آزار و اذیت در مقولات سیاسی، عقیدتی و اجتماعی و نژادی را مورد نظر می‌گیرد و به گریخته از هر سرزمینی، به دلایل مبتنی بر این شرایط، نام پناهنجو را اطلاق می‌کند؛ اما فرار از گرسنگی و گریز از تبعیض اقتصادی هم واقعیت است. واقعیتی است که کشورهای متعهد به این کنوانسیون به خوبی می‌دانند.

پناهندگان سیاسی اما همواره با وجود آنکه طبق قوانین بین‌المللی و تمایل برخی کشورها به تناسب سطح رابطه دیپلماتیک با کشور متبوع متقاضیان پناهندگی، مورد حمایت واقع می‌شوند، شرایطی به مراتب دشوارتر از پناهدگان اقتصادی داشته‌اند.

پناهنجویی که وجودش به دلیل باور یا اقدام سیاسی و حتی دفاع از حقوق برابر انسان‌ها مورد تهدید واقع شده، بی‌آنکه به زیست اقتصادی‌اش در آینده نظر افکنده باشد، زادگاه مادری را بدرود گفته است. هیچ برنامه‌ای مطابق با شرایط جدید ندارد، فرصتی نبوده تا بداند حتی به کدام سوی روانه است مگر تصمیمی بزرگ و سریع برای تنفس در فضای آزادی.

دولت‌های غربی و به خصوص اروپایی چنانکه اشاره شد، هر از گاهی مطابق با سطح روابط دیپلماتیک با دولت‌های توتالیتر، کودتایی و استبدادی به تعهد خود در رابطه با کنوانسیون مصوب ۱۹۵۱ ژنو، جامه عمل می‌پوشانند؛ اما از فردای آنکه پناهنجو اثبات کرد کیست و چه کرده است و در این دنیای نوین چه می‌جوید، در جامعه‌ای که کمترین شباهتی با موطن استبدادزده‌اش ندارد، رهاست.

درست در این مقطع است که پناهنده سیاسی در می‌یابد که چگونه از موطنی که در آن شخصیت و چارچوب زیست اجتماعی و سیاسی و اقتصادی‌اش شکل گرفته بود به دنیایی دیگر پرتاب شده است. در این مقطع است که “باید”های جدید را درمی‌یابد. باید به زبانی دیگر سخن بگوید، بنویسد، بخواند و آنگاه بیاندیشد. باید این بار بر دغدغه‌ی نان، بیش از پیش تامل کند، چرا که سنگ بنای زندگی در این جامعه قدمت یک عمر را ندارد. خودش مانده است و گذشته‌اش. این گذشته هم در لحظه یاری‌اش نمی‌دهد. هر چه بود، بود؛ حالا شاهد نسل گذشته پناهندگانی است که با تحصیلات عالی جذب مشاغل آزاد شده‌اند، خواندن را رها کرده‌اند، زبان را در حد رفع نیاز روزمره آموخته‌اند، یک پایشان در رویای بازگشت به موطن است و پای دیگرشان در امروزی که باید هزینه هر ساعتش تامین شود.

از جمله هزینه‌هایی که به جنبش سبز مردم ایران تا امروز تحمیل شده، مساله آوارگی جوانان ایرانی است. ایران پس از انقلاب ۵۷ رتبه‌دار مهاجرت و پناهندگی شهروندانش بوده است. حتی با عبور از دهه شصت و آن موج عظیم خروج از کشور در دهه هفتاد هم ایرانیان یکی از عمده ملت‌هایی بودند که به غرب پناه جسته‌اند. آمارهای موجود بیانگر جابه‌جایی و تغییر این رتبه در مقاطع گوناگون است؛ اما هرگز توقف یا نقطه پایانی را حتی در کوتاه مدت برای پناهندگی ایرانیان از دولت‌های غرب نشان نمی‌دهد.

جنبش سبز ایران به عنوان یک رخداد سیاسی و مدنی سبب شد تا بسیاری که حاضر نبودند در حداقل فضای آزاد، دست از تلاش برای ساختن فردایی بهتر بشویند، از کشور خارج شوند و به خیل پناهجویان جهان درآیند. جوانانی که حتی پس از خروج از مرزهای ایران نیز باز نسبت به آن جامعه احساس وظیفه می‌کنند و در قبال مردم معترض و تحول‌طلب نوعی تعهد را ابراز می‌دارند.

سرنوشت فرزندان آواره ایران، اما در زمانی تغییر یافته است که جمعیت مهاجران و نه فقط پناهجویان سابق ایرانی در غرب در دفاع از رخدادهای درون مرز به نفع مردم چشم‌گیر است. به سخنی دیگر، آن عده از ایرانیان مقیم برون مرز که بی‌تفاوتی نسبت به حوادث داخل ایران را کنار نهاده و به یاری مردم معترض باور دارند، به وضوح در گوشه گوشه جهان دیده می‌شوند.

در چنین شرایطی اما آنچه مهم به نظر می‌رسد، ضرورت یک بیداری است. باید پذیرفت که شرایط محیطی بر شیوه مبارزه سیاسی، آگاهی رسانی، فعالیت‌های بشر دوستانه و یاری‌رسانی فکری تاثیرگذار است. بدون لحاظ کردن شرطی همچون فاصله جغرافیایی با میدان عمل سیاسی، نمی‌توان شیوه اعتراض را برگزید و اگر جز این بود احتمالا بسیاری به جای تاسیس شبه رسانه‌های ماهواره‌ای و اینترنتی، اقدامی دیگر می‌کردند.

بیداری اما در این نکته نهفته است که ایران را چگونه می‌شود بدون مردم در نظر آورد و مگر جز آنست که جوانانی که در شهرهای ترکیه و عراق و مالزی در نیمه راه گریزند، به همان مجموعه انسانی یعنی مردم ایران تعلق داشته و دارند؟

ضرورت دیدن شرایط حمایت از جنبش سبز مردم ایران آن جایی پر رنگ‌تر می‌شود که برخی از همان‌هایی که تا دیروز تصاویر اعتراض‌ها را روی سایت‌های اینترنتی منتشر می‌ساختند و ایرانیان برون مرز را به جوش و خروش وا می‌داشتند، اکنون نیازمند یاری تماشاچیان سابق‌اند.

بیدار شدن به این معنی اعتبار می‌یابد که در فقدان آزادی بیان و زیر سایه ناامنی شغلی و تهدید معاش، روزنامه‌نگاران جوان ایرانی قلم از نقد کج نکردند و هزار نکته را به لطایف‌الحیل در روزنامه‌های اصلاح‌طلبان منتشر ساختند و حالا سخت نیست قبول این نکته که یاری به مردم ایران، از دست‌ گیری همین از راه رسیدگان آغاز می‌شود.

این درد جامعه ایرانیان برون مرز است و براستی شرم، که روزنامه‌نگار و فعال حقوق بشر و هنرمند و کنشگر مدنی و سیاسی گریخته از استبداد، خیابان خواب شهرهای اروپا شود و کمی دورتر از تظاهرات اپوزیسیون جمهوری اسلامی، روی صندلی ایستگاه مترو شب را تا بامداد سپری سازد.

ایران مختصات جغرافیایی مشخصی دارد و چون هر کشور به رسمیت شناخته شده دیگری از جمعیت و دولت روشنی برخوردار است. از این روی همانگونه که نباید و نمی‌توان تصور دیگری از دولت کنونی و نظام سیاسی فعلی جز آنچه واقعا موجود است، داشت؛ درباره حمایت از ایرانیان معترض هم نمی‌توان تصوری غلط به مثابه آنکه همیشه دور از دسترس‌اند به ذهن سپرد.

مساله جوانان آواره ایرانی، امروز روشن‌ترین و مهم‌ترین مساله معترضان نظام سیاسی ایران و باورمندان به یاری ملت آن کشور است. تردیدی نیست که نسل گریخته از میهن در دهه شصت خورشیدی و حتی پس از آن، همین سنگلاخ را پیموده است؛ اما اگر توان دست‌گیری و یاری وجود دارد و اگر امروز امید به فردایی بهتر در کنار شعارهای انسان‌دوستانه و میهن‌پرستانه در اوج است، دریغ از مساله نسل جدید تبعیدی‌ها، نه اخلاقی است و نه منفعت سیاسی در کلان ماجرا به همراه دارد.

* این مطلب برای تهران ریویو نوشته شده است .
++ بازانتشار در شهرگان.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

Iranians Poke Fun of Ahmadinejad at UN on Facebook


President Mahmoud Ahmadinejad’s sixth appearance at the United Nations was an opportunity for him to show his negative attitude toward the West. And as predicted, he delivered. He was not able to use the UN podium effectively to dissuade UN members from issuing another resolution against Iran.

On Monday, Ahmadinejad asserted at the UN: “The United States has threatened to use nuclear weapons against Iran.” This claim was condemned by Secretary of State Hillary Clinton, referring to it as “unfounded.” Once again at this event, Ahmadinejad made reference to America’s use of nuclear weapons against Japan and managed to anger Clinton.

Before his speech, some analysts predicted that Ahmadinejad’s presence in New York, coupled with a dose of realism, could be a step forward to improving Iran’s diplomatic ties with the West, but this did not happen. Mahmoud Kianersi, an Iranian journalist, wrote, “This visit will become another blow against Iran unless Ahmadinejad comes up with a new, creative offer to the world.”

Inside Iran, Iranians also thought the president’s performance was lackluster. Since his speech, Iranians have been posting jokes and funny clips of Ahmadinejad, especially his gaffes made during interviews, on their Facebook pages. Despite attempts at filtering and Internet censorship by the Iranian government, Facebook and blogs remain the primary means through which the Iranian people can exchange their ideas with the world and relay their feelings to the international community.

Ahmadinejad is accused by the opposition of having rigged the elections. He is even called the “coup president.” This belief that his government is illegitimate, combined with the government’s harsh crackdown of protestors in the aftermath of the June 12 elections, has led many to ignore Ahmadinejad’s anti-American rants. Iranians in the opposition—even those leftists who used to go on tirades against the United States—are now too focused on Ahmadinejad’s deeds against the Iranian people to worry about America.

Political parties and groups have not reacted to Ahmadinejad’s comments yet. It is expected that the wing loyal to Supreme Leader Ayatollah Ali Khamenei will demonstrate support of Ahmadinejad at tomorrow’s Friday prayer.

In Iran, most individuals, unless they are extremely important, risk going to jail if they publicly criticize Iran’s nuclear policy or question Ahmadinejad’s controversial approach on the nuclear issue. And analyzing the Islamic Republic’s positions on the nuclear issue from an independent perspective is a major redline for Iranian media.

Most Iranians residing in Europe, who are mainly in opposition to the Islamic Republic, believe that Ahmadinejad was the messenger for Khamenei at the United Nations. Many analysts believe that Iran is going through a sensitive period, while its nuclear case is being reexamined by the UN Security Council. Ahmadinejad, who has Khamenei’s support and blessing, has repeatedly asserted Iran’s right to enrich uranium and called that an “inalienable right.”

In a message sent to the nuclear summit held in Tehran, Khamenei asserted, “The Iranian people, who are victims of chemical weapons, feel the threat of such weapons more than anyone else and will use all their resources to combat the spread of these weapons.”

این مطلب برای inside iran به نگارش درآمده است .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

گام‌های سبز بدون کفش کارگری

بارها این سو و آن سوی، گلایه‌هایی پیرامون جدایی جنبش کارگری و جنبشی که پس از انتخابات خرداد ۸۸ شکل گرفت، شنیده‌ایم. این موضوع که هنوز از چرایی عدم پیوستن کارگران به جنبشی که استبداد حاکم را نشانه رفته، سخن به میان نیامده، نشانه خلاء موجود است. صورت مساله‌ای است که روی آن بحث نمی‌شود. معیارهای جدایی روشن نیست و راهکار همگرایی و جبران چنین کمبودی کمتر پیشنهاد می‌شود.


با نگاه به جنبش سرکوب‌شده کارگران پیش از خرداد ۸۸ و تنهایی طبقه‌ای که حقوق سندیکایی، صنفی و معیشتی خود را طلب می‌کند و قبل از سیاست، رفاه بلاواسطه مساله‌اش است، می‌توان دریافت که اگر این موضوع امروز به میان می‌آید، دو دلیل پس پرده دارد. نخست آنکه طبقه کارگر اگر چه طبقه‌ای موثر بر آرایش سیاسی ایران نیست؛ اما وسیع است و قشر قابل توجهی را در سراسر کشور به خود اختصاص داده است. پس نمی‌توان در یک کنش اعتراضی تداوم یافته، جای خالی آن را نادیده انگاشت. دوم اینکه شاخص‌های اقتصادی رو به افول در ایران بیش از هر قشری، فشار بر دوش کارگرانی می‌آورد که در اوج ناامنی شغلی به سر می‌برند. پس این نیروی بالقوه معترض، باید هر چه زودتر همگام با جنبش طبقه متوسط شود تا مگر سازمان یابد و برآیندی مطلوب در سطح عمومی جامعه از خود به جای بگذارد.

با این دو فرض کمی به گذشته نه چندان دور بازگردیم. دوم خرداد سال ۱۳۷۶ انتخاباتی در ایران برگزار شد که شورای نگهبان و نظارت استصوابی چنان امروز، نامزدهای ریاست جمهوری را از فیلتر سخت عبور می‌داد. در این انتخابات حضور نسل جوان، آمار شرکت‌کنندکان در انتخابات پس از انقلاب ۵۷ و عزم طبقه متوسط در روی کار آوردن جریان اصلاح‌طلب چشمگیر شد.

انکار نباید کرد که اعمال سیاست‌های موسوم به تعدیل اقتصادی دوران هاشمی رفسنجانی در کنار فضای بسته سیاسی آن دوران، مهم‌ترین عوامل چنین رویدادی بود. خرداد ۷۶ در واقع سرآغاز اعتراض طبقه متوسط در ایران پس از انقلاب ۵۷ در قالب حرکت در بستر قانون اساسی جمهوری اسلامی بود. دانشجویان، معلمان، زنان، دانش‌آموزان مقطع متوسطه، هنرمندان و اهالی فرهنگ و ادب برای باز شدن روزنه‌های کوچکی که بتواند حداقل اکسیژن برای زیستن به درون جامعه راه یابد، دوم خرداد را به یک رویداد بدل کردند. چهار سال بعد با آنکه حوادث مهیبی چنان تداوم قتل دگر اندیشان در پاییز ۷۷ و حمله به خوابگاه دانشجویان تهران در تابستان ۷۸ روی داده بود باز هم خاتمی و جریانش به جناح مقابل ترجیح داده شد.

تیر ۸۴ در پی رو در رویی هاشمی رفسنجانی با محمود احمدی‌نژاد این بار جدای از موضوعیت یافتن تحریم انتخابات و بایکوتی که بخشی از کنشگران آن را برگزیدند، طبقه کارگر و پائین جامعه در جهت مخالف طبقه متوسط حامی حضور در انتخابات، حرکت کرد. رفسنجانی نماد فساد اقتصادی برای محرومان، کارگران و مزدبگیران بود و عامل مقتدر جلوگیری از بازگشت به دهه شصت برای روشنفکرانی که طوماری در حمایت از او امضا کردند و منتشر ساختند.

خرداد سال گذشته اما ورق برگشت. حنای احمدی‌نژاد برای طبقه پایین و کارگران نه تنها رنگی نداشت که سقوط سطح معیشت و رفاه را در چهار سال گذشته تجربه کرده بود. جو عمومی ایران جو تحریم نبود. بایکوت انتخابات با وجود نامزدی مجدد احمدی‌نژاد و گرا دادن رهبری مبنی بر حمایتش از وی، بی‌معنی می‌نمود. پس عمده‌ی رای احمدی‌نژاد را باید در جای دیگر و از خاستگاه دیگری مطالعه کرد نه از کارگرانی که یا بیکار شده بودند یا بیکاری هم‌صنفان خود را نظاره‌گر بودند. وانگهی تقلب چنان آشکار بود و شواهدش روشن که باز طبقه متوسط را به صحنه کشاند؛ اما این بار پس از اعلام نتیجه.

اما کارگران به طور عمده به جنبش سبز نپیوسته‌اند. سندیکاهای کارگری و چهره‌های جنبش کارگری از جنبشی که جنبش دانشجویی و بخشی از جنبش زنان را با خود همراه ساخت، حمایت نکرده و سکوت کرده‌اند. چرا؟ پیش از هر چیز باید یادآور شد که بی‌شک در میان تمام اعتراض‌های خیابانی، کارگران به صورت فردی حضور یافته‌اند و شاهد این مدعا آنکه اخیرا نام ده تن از جان باختگان کارگر نیز به میان امده است. تردید نباید کرد که در میان بازداشت‌شدگانی که سرکوب‌گران آنان را کف خیابانی می‌خوانند، کارگران هم وجود دارند؛ اما پرسش مطرح شده پیرامون همبستگی دو جنبش است. یکی با سابقه اعتراضات پراکنده صنفی و سندیکایی و قدیمی‌تر و دیگری با اعتراضاتی سیاسی و وسیع‌تر و فراگیر. باز باید خاطرنشان ساخت که خرده‌گیری بر اطلاق نام “جنبش” به دلیل فقدان ایدئولوژی واحد و رهبری قطعی و روشن در این مجال راه به بیراهه است؛ چرا که اولا جنبش بار معنایی مطالبات مشترک لااقل به صورت حداقلی را با خود دارد و ثانیا شرایط استبداد حاکم بر ایران پیدایی چنان صورتی از اعتراض سازمان‌یافته را مهیا نساخته است. شواهد مبنی بر بی‌معنایی شورش نیز آنقدر دم‌دستی است که نیازی به شمارش احساس نمی‌شود.

با این تعبیر از جنبش که به طور طبیعی در مسیر تحول گام بر می‌دارد و تداوم آن تاکنون غیر قابل انکار است ، جنبش سبز و جنبش کارگری از هم جدا مانده‌اند. این جدا افتادگی شاید ناشی از افتراق در خواست‌های طبقاتی تلقی شود اما مهم، توجه به مطالبات مشترک است.
برای دقیق شدن در این موضوع، درک کارگر و فضایی که در آن تنفس می‌کند ضروری است. نمی‌توان کارگر ایرانی را با کارگر یک کشور صنعتی حتی در اوج بحران اقتصادی قیاس کرد. کارگری که بابت تشکیل انجمن و سندیکا تهدید می‌شود و زندان می‌رود و کارگرانی که همه تلاششان برای تشکیل سندیکا، احقاق حقوقی است که بی آن نمی‌توانند تامین معاش کنند را نمی‌توان به یک باره در گود سیاست انداخت.

مساله آزادی و دموکراسی و حقوق بشر برای آنکس که یک سال حقوق معوقه دارد، از پرداخت اجاره بهای مسکن باز مانده، ناتوان در تامین مخارج تحصیل فرزند است و … مساله‌ای فوری نیست. حتی در بلند مدت هم غم نان، مجال تفکرش حول سیاست را نمی‌دهد. باید کارگر را با همه مصائب گریبانگیرش و در کشوری به نام ایران درک کرد و آنگاه پرسید چرا کارگران همراه جنبشی نمی‌شوند که البته نگاهی هم به اقتصاد دارد؟!

توقع جنبش سبز از اتحادیه‌ها برای اعلام حمایت، واقع‌بینانه نیست و در واقع نگاهی وارونه است. انگار جای نهاد و گزاره در بخشی از یک نوشتار تغییر کرده باشد. می‌توان فهمید که منظور و هدف چیست؛ اما همخوان با دیگر جملات نیست. اینکه جنبش سبز از سطح رهبری تا هواداران بی‌شمارش خواهان پیوند با دیگر جنبش‌های اعتراضی هستند، مایه دلگرمی است؛ اما توقع استقبال دیگران بدون آنکه از مطالباتشان یادی شود، پر توقعی است.
اسانلوها زمانی به زندان افتادند که خیابان‌ها خالی از معترضان به حاکمیت بود. نامی از موسوی و کروبی اگر برده می‌شد شور و حرارت امروز را نداشت. نهادهای صنفی زمانی تهدید شدند که کمتر اصلاح‌طلبی از طبقه کارگر یاد می‌کرد؛ مگر محجوب‌هایی که محبوب زحمتکشان نبودند.

از کارگر یاد نشد مگر در بزنگاه‌های سیاسی تاریخ. سراغ کارگر را نگرفتند چه در داخل و چه خارج از کشور مگر با توقع اعتصاب. مطالبات کارگران هنوز هم به عنوان مطالبات به حق بخش وسیعی از جامعه ایران از زبان کمتر روشنفکر و سیاستمداری به وضوح شنیده می‌شود.
با این همه آیا باز این کارگران‌اند که وظیفه‌ای ملی برعهده دارند تا به صفوف جنبش سبز بپیوندند؟ یا اینکه بر دوش تک تک اعضای جنبش سبز در هر گوشه‌ی جهان است که اول در فهم مطالبات کارگران بکوشد و دوم فریاد صدای سرکوب شده آنان باشد؟ می‌گویند اول برادری ثابت کن و سپس ادعای میراث. جنبش سبز می‌تواند و ضروری است که به سوی طبقه کارگر قدمی جدی بردارد. مسیر مبارزه علیه استبداد پیمودنی نیست؛ مگر به اتفاق همه طبقات جامعه.

+ این مطلب برای سایت تهران ری وی یو نوشته شده است .