۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

نیاز جامعه ایرانی به فرهنگ‌سازی رقص


«من رقاص هستم.» این را «مینا خانی»، هنرمند ۲۷ ساله ایرانی می‌گوید‌. مینا را با نام محبوبه هم می‌شناسند‌. کسی که پنج سال پیش زادگاه مادری را ترک گفت و امروز در خیابان‌های شهرهای آلمان در اعتراض به وضعیت اجتماعی و سیاسی حاکم بر ایران می‌رقصد‌.



می‌گوید که رقص را در ایران مخفیانه آموخته است و در نگاه بسیاری از هم‌میهنانش در اروپا‌، رقص را یک تابو می‌بیند‌. چنین است که مینا زیر آسمان آلمان هم محدودیت‌های فرهنگ ایرانی را حس می‌کند‌. با کج‌دار و مریض اما کارش را ادامه می‌دهد و رقص را زبانی بین‌المللی می‌خواند‌. دعوتم را برای حضور در کافه کوچه پذیرفت و با شما از اعتراض با ابزاری دیگر سخن گفت .

+ شما از رقص به عنوان هنر اعتراضی استفاده می‌کنید و مدتی است که فیلم‌هایی از برنامه‌های شما در سایت یوتیوب دیده می‌شود. چه شد که به این فکر افتادید تا از رقص برای اعتراض سیاسی استفاده کنید‌؟

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

تاجزاده : زمان شاه فقط آزادی سیاسی نداشتیم


کافه کوچه - مصطفی تاجزاده ، یک ماه پیش از انتخابات ریاست جمهوری 1388 : " کسانی که سن و سال مرا دارند می دانند که در زمان شاه ، مردم ایران از همه آزادی ها بهرمند بودند جز آزادی سیاسی . یعنی اگر شعار ملت بود : استقلال آزادی جمهوری اسلامی ؛ جز آزادی سیاسی مطرح نبود . کدام آزادی دیگر بود که ما نداشتیم . "

آقا مصطفی ، عنوانی است که اعضا و هواداران جبهه مشارکت ایران اسلامی مصطفی تاجزاده را خطاب می کنند . تاجزاده از جمله اصلاح طلبانی است که ضمن عضویت در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و همزمان در جبهه مشارکت ، پیش از دوم خرداد با سید محمد خاتمی از نزدیک در دولت کار کرده بود . در سال های 1363 تا 67 معاون بین الملل وزیر ارشاد بود . پس از دوم خرداد ، معاون سیاسی وزیر کشور و در نهایت سرپرستی وزرات کشور را عهده دار شد .

تاجزاده که نفر اول کنکور سراسری کارشناسی ارشد در سال 1371 است تا مقطع دکترا در رشته علوم سیاسی تحصیل کرد اما هرگز پایان نامه اش را تحویل نداد . سال های 75 و 76 وقتی که ستاد انتخاباتی خاتمی را سازماندهی می کرد به عنوان عضوی از هیات تحریریه نشریه عصر ما ارگان مطبوعاتی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی محمد قوچانی که آن زمان در مطبوعات ایران ناشناخته بود را به یاری گرفت .

تاجزاده در دوران اشتغال در وزارت کشور دولت اصلاحات پا به پای شیخ عبدالله نوری مورد هجمه ی اصولگرایان بود و تنها یک روز پس از انتخابات سال گذشته ریاست جمهوری بازداشت شد . او که در یکی از سخنرانی هایش در آستانه ی برگزاری انتخابات کودتا را به عنوان یک گزینه نامحتمل عنوان کرده بود ، چهار ماه از دوران 9 ماهه بازداشت را در سلول انفرادی گذراند .

تاجزاده پیش از انتخابات گفته بود که رای محمود احمدی نژاد در سراسر کشور حداکثر 10 میلیون خواهد بود که برای برنده شدن در انتخابات کفایت نمی کند اما با مشارکت بالای مردم پای صدوق های رای ، امکان تقلب بزرگ کاهش می یابد و به دلیل هزینه بالا ، کودتا صورت نخواهد گرفت . فایل صوتی این سخنرانی به تازگی در اینترنت منتشر شده است و قابل دسترسی است . تاجزاده بر این باور بود که دادن پیغام مبنی بر اینکه میرحسین موسوی در انتخابات شرکت نکند برای نظام هزینه کمتری خواهد داشت .

تاجزاده گفته بود که در سی سال گذشته هیچ رئیس جمهوری به اندازه محمود احمدی نژاد از رانت قدرت سوء استفاده نکرده است و او را نماینده " کاهن بزرگ " با اشاره به سریال تلویزیونی یوسف پیامبر لقب داده بود . وی توزیع قدرت در ساختار را امکانی برای تنفس سیاسی جامعه ایران عنوان کرده و گفت بود که اگر قرار می شد تا با آمدن خاتمی کارهای علی فلاحیان – وزیر اسبق اطلاعات – در ایران ادامه یابد ، بهتر از خاتمی برای ویترین جمهوری اسلامی کسی نبود .

تاجزاده که پس از آزادی از زندان به همراه شش تن دیگر از همفکرانش از یکی از سرداران سپاه پاسداران با عنوان سردار مشفق شکایت به قوه قضائیه برده است ، به زندان اوین بازگردانده شد .

مشفق که به نظر می رسد نامی مستعار است ، در یک سخنرانی اصلاح طلبان را با ذکر نام به توطئه متهم کرده بود .

تاجزاده پیش از بازگشت به زندان به خبرنگار سایت کلمه نزدیک به میرحسین موسوی گفت که " سخنرانی مقام نظامی - امنیتی که مستند شکایت ما است بیانگر یک کودتای انتخاباتی است. در آمریکا شنودگذاری رییس جمهور در ستاد رقیب در نهایت منجر به استعفای نیسکون شد اما در ایران یک گروه کودتا گر رسما اعتراف می کنند که ستاد انتخاباتی رقیب، ستاد دشمن است و نحوه از کار انداختن نظارت آن بر انتخابات را با افتخارشرح می دهند. "

وی سال 1378 نیز از احمد جنتی دبیر شورای نگهبان در اعتراض به ابطال ۷۰۰ هزار رأی مردم تهران شکایت کرده بود که هرگز به این شکایت رسیدگی نشد .

این چهره اصلاح طلب 54 ساله، که سال 57 در کمیته استقبال از آیت الله خمینی بود و تحصیل در ایالات متحده را به شوق انقلاب رها کرده بود ، 26 خرداد امسال در نامه ای خطاب به ملت ایران از همراهی با برخی از انقلابیون در سال های شصت عذر خواهی کرد .

تاجزاده یک ماه پیش از برگزاری انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در سخنرانی خبر داد که "حتی منشی های دفتر صادق محصولی – وزیر کشور – نیز در حال تغییرند و نمی داند که چه اتفاقی قرار آنجا بیافتد که باید ماجرا اینهمه محرمانه باشد ".

تاجزاده که یکی از محبوب ترین اصلاح طلبان ایرانی میان هواداران این گرایش سیاسی است ، به شش سال حبس تعزیری و 10 سال محرومیت از فعالیت حزبی و مطبوعاتی محکوم شده ولی به این رای اعتراض نکرده است . پیش از آن در تیر ماه سال گذشته شایعه صدور حکم اعدامش در ایران پیچیده بود که تکذیب شد .

+ فایل صوتی
++ این نوشتار برای رادیو کوچه تهیه شد .

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

تحریم های بین المللی به نفع جنبش ایران است


کافه کوچه – گفتگو با رضا ناصحی

رضا ناصحی ، تحلیلگر سیاسی و فعال حقوق بشر مقیم پاریس ، میهمان امروز کافه کوچه است . با وی درباره تحریم های بین المللی علیه جمهوری اسلامی ایران سخن گفته ایم .
ناصحی بر این باور است که تحریم ها ، به جنبش سبز یاری می رساند و در نهایت باید از فروش نفت ایران جلوگیری شود .


+ پس از گذشت بیش از یک از جنبش سبز ، می بینیم که تحریم ها و تنش های بین المللی علیه جمهوری اسلامی افزایش است . آیا از نظر شما ارتباطی میان این دو مقوله وجود دارد یا خیر ؟


نمی توان در سیاست فاکتور های مختلف را نادیده گرفت . به طور طبیعی فضای بین المللی در سیاست داخلی تاثیر گذار است و همین طور نحوه ی سیاست گذاری داخلی بر تنش های بین المللی تاثیر گذار است . به نظرم فشارهای بین المللی بدون در نظر گرفتن نوع آن ؛ به بنیان گرفتن جنبش داخل کشور و حتی ایجاد نوعی حریم امنیتی برای رهبران جنبش کمک می کند .

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

احسان نراقی برای همیشه به ایران بازگشت


پس از بازگشت «ایران درودی» مطرح‌ترین بانوی نقاش ایرانی به ایران‌، حالا «احسان نراقی»، جامعه‌شناس و مشاور اسبق مدیرکل یونسکو نیز برای همیشه با پاریس خداحافظی کرده است.


نراقی در هشتاد و چهار سالگی‌، چمدان‌هایش را بست و به تهران بازگشت و دیگر نشان لژیون دونور که عالی‌ترین نشان فرانسه است را بر گوشه‌ی کت خود نخواهد زد. این جامعه‌شناس که از دو رییس جمهوری فرانسه به نام‌های «شارل دوگل» و «فرانسوا میتران» نشان لژیون دونور را به خاطر فعالیت‌های فرهنگی‌اش دریافت کرده بود به علت نیاز به مراقبت بیش‌تر در پی کسالت‌های نشانی از کهولت سن به تهران بازگشت.
احسان نراقی که پیش از انقلاب ۵۷ در پایتخت فرانسه آپارتمانی خرید و سه سال در دهه شصت زندانی شده و مدتی هم ممنوع‌الخروج بود‌، در سال‌های پس از زندان‌، مرتب روزگار زندگی‌اش بین تهران و فرانسه تقسیم می‌شد.
وی چندی پیش به دادگاه پاریس شکایتی علیه مجاهدین خلق و «ایوبونه» نویسنده کتاب «واواک در خدمت آیت‌اله‌ها» برد. در این دادگاه که به علت به رشته‌ی تحریر درآمدن اتهاماتی مبنی بر هم‌کاری نراقی با وزرات اطلاعات جمهوری اسلامی تشکیل شده بود نراقی محق تشخیص داده شد.
نراقی در سال ۱۳۸۲ برای نگارش هشت جلد کتاب علیه مجاهدین توسط یک هیت نویسنده تلاش کرد و پس از انتشار این مجموعه‌، در پارلمان اروپا کتاب‌ها را میان نمایندگان توزیع کرده بود .
این جامعه‌شناس که نسبت خویشاوندی نیز با فرح پهلوی دارد‌، همواره به اصلاح‌طلبان در جمهوری اسلامی نزدیک بود و در یونسکو برای بهبود روابط ایران و اروپا بسیار کوشید.
نراقی که به گفته خودش به عنوان مشاور مخصوص با دو مدیرکل یونسکو هم‌کاری داشته‌، نخستین کسی است که با یاری دکتر «غلام‌حسین صدیقی» موسسه مطالعات اجتماعی ایران را بنا نهاد و این‌گونه پایه پژوهش‌های جامعه شناختی و اجتماعی در ایران گذارده شد‌.
وی هم‌چنین در دوران قبل از انقلاب ۵۷ رابطه نزدیکی به «امیرعباس هویدا» و «شاپور بختیار» داشته است‌. هم‌چنین به هنگام مدیریتش در موسسه مطالعات اجتماعی‌، چهره‌هایی نظیر «ابوالحسن بنی‌صدر» و «سید علی خامنه‌ای» نیز در این نهاد دولتی مشغول به کار بوده‌اند.
اگر چه معمولن نراقی را به واسطه دیدارهای خصوصی‌اش با «محمد‌رضا پهلوی» در واپسین سال حکومتش و نیز وساطت وی میان دولت هویدا و روشن‌فکران می‌شناسند اما این دانش‌آموخته‌ی رشته حقوق در ژنو و جامعه‌شناسی در دانشگاه سوربن پاریس‌، در ابتدای دولت «دکتر مصدق»، مترجم «آیت‌اله کاشانی» در برابر خبرنگاران خارجی بوده و تقریبن آخرین کسی بود که مصاحبه خبرنگاران با «شاپور بختیار» را در روزهای آخر قبل از خروجش از ایران هماهنگ کرده است .
نراقی که با هرگونه حرکت انقلابی مخالف است و راه حل بازسازی ایران را اصلاحات می‌داند همواره از سوی طیف اپوزیسیون برون مرز مورد نکوهش و حتا اتهام بوده است .
این نواده‌ی «ملا احمد نراقی» دارای تفکر لیبرالیستی است و از مختصات فکری‌اش مخالفت با اندیشه و عمل‌کرد «علی شریعتی» و نیز چپ‌گرایی سیاسی است .
تازه‌ترین کتاب نراقی اردیبهشت امسال با عنوان «پایان یک رویا» ، مجموعه نوشتاری علیه کمونیسم – لنینیسم و اتحاد جماهیر شوروی است .
از وی کتاب‌هایی چون «جامعه، جوانان، دانشگاه» ؛ «غربت غرب» ؛ «آزادی، حق و عدالت»؛ «آن‌چه خود داشت»؛ «طمع خام»؛ «از کاخ شاه تا زندان اوین»؛ «اقبال ناممکن» ؛ «آزادی» و «در خشت خام» منتشر شده است .
 
+ متن و صدا در رادیو کوچه .

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

وسایل خودکشی را در بند زنان فراهم می کردند


   گفتگو با یکی از زندانیان دهه شصت در ایران - بخش دوم ( پایانی)

دهه شصت خورشیدی‌، پر از رخ‌داد و حادثه‌ی تاریخی است. یکی از مهم‌ترین اتفاق‌های این دهه‌، پاک‌سازی جامعه از دگراندیشان سیاسی بود‌. زندانیان همانانی بودند که در سال ۵۷ در خیابان‌ها به زیر کشیدن حاکمیت را فریاد می‌کردند‌. دیری نپاییده بود که پس از سقوط سلطنت محمد‌رضا شاهی‌، خود طعمه‌ی زندان و اعدام شدند‌.
از دهه شصت و آن‌چه که بر زندانیان رفته است بسیار گفته‌اند و هر بار نوری بر گوشه‌ای از آن سال‌ها تابیده شده است‌.
عفت ماهباز‌، زندانی سیاسی سال‌های ۶۳ تا ۶۹ از بند زنان اوین می‌گوید‌. این برنامه‌ی کافه کوچه در ادامه گفت‌وگوی روز گذشته است‌. دومین و آخرین بخش از سخنان این بازمانده‌ی شهریور ۶۷ را بشنوید.

+ خانم ماهباز‌، آیا‌ به نظر شما به عنوان زنی که سال‌هایی از عمرتان را در دهه شصت خورشیدی در زندان بودید‌، زنان در آن دوران متحمل فشاری مضاعف بودند و شرایطی ویژه داشتند‌؟

اوایل سال‌های دهه شصت زنان هم اعدام می‌شدند و برابر با مردان زیر شکنجه قرار می‌گرفتند‌. حتا تعدادی از زنان زیر شکنجه کشته شدند و ما اطلاعی از نامشان نداریم اما ما یک امتیاز مثبت گرفتیم و آن هم این بود که پس از سال ۶۳‌، عده‌ای از زنان اعدام نشدند‌. این امتیاز مثبت برای آنانی که می‌خواستند که ما را هم نابود کنند سخت بود کما این‌که باز به اعدام زنان اقدام کردند که روز گذشته اشاره کردم‌.
ویژگی‌هایی که من در کتابم «فراموشم مکن» برشمرده‌ام بسیار است و مهم‌ترین آن شاید این است که زن به عنوان مادر هم در زندان وجود داشت‌. زنانی که شکنجه شده بودند و فرزندشان هم کنارشان بود. درد اعظم آنان این بود که فرزندشان شاهدشان است. زنانی بودند که فرزند خود را در زندان به دنیا آوردند‌. دغدغه مادری که می‌خواهد مراقب فرزند باشد ولی در اتاقی است که بیش از شصت نفر در آن است و باز هم آن مادر نمی‌خواهد دربرابر سختی‌ها سرخم کند‌، دغدغه بزرگی بود.
خشک نشدن شیرشان نگرانی مهمی بود‌. ویژگی دیگر دوران قاعدگی (‌پریود‌) زنان بود که در آن شرایط درد بیش‌تری داشتند و بازجو در آن شرایط می‌توانست شکنجه دهد و به مقصود تواب‌سازی برسد‌. عده‌ای از زنان را شبانه به بازجویی می‌بردند‌. هنوز بسیاری از آن زنان لب به سخن نگشوده‌اند که بر آنان چه گذشته است‌.
عده‌ای از زنان را در زندان صیغه می‌کردند‌ یا وادار ساختن زندانیانی که شوهرشان اعدام شده بود به هم‌خوابگی با پاسداران‌، از ویژگی‌های دوران زندان برای زنان سیاسی دهه شصت بود.
به زنان زندانی سیگار نمی‌دادند‌. این هم یک محرومیت و تحقیر بود‌.‌ در سال ۶۷ ما را به دادگاه پنج نفره‌ای بردند که آقای نیری در راس آنان قرار داشت‌. نام‌، نام خانوادگی‌، نام پدر‌، نام سازمان‌، قبول داشتن سازمان و نماز خواندن سوال‌هایی بود که پرسیدند‌. قبول داشتن مشی سازمان و نخواندن نماز کافی بود که شلاق نماز به عنوان یک شکنجه برای ما اجرا شود‌. روزی پنج‌بار به رسم تعداد نماز خواندن اهل تسنن شلاق می‌زدند‌. آن زمان برخلاف گذشته‌، در اتاقم سوزن‌، تیغ‌، شیشه پیدا کردم‌. در حالی که پیش از آن ما حتا اجازه نداشتیم که یک سوزن داشته باشیم‌. بسیاری از زنان به جایی رسیدند که ناچار به خودکشی شدند و من هم یکی از آنان بودم‌.

+ منظورتان این است که شیشه و سوزن و تیغ را به عمد در سلول‌ها قرار می‌دادند تا زندانیان خودکشی کنند‌؟

بله‌. اگر یادتان باشد روز گذشته گفتم که برای اعدام زنان باید حکم ویژه صادر می‌شد و برای زنان مجاهد این کار را کردند‌. ما زندانیان چپ بودیم و برای فراهم کردن مرگ برایمان چنین کاری می‌کردند‌.
بعدها من متوجه شدم که در سلول‌های دوستان دیگرم هم همین چیزها را قرار داده بودند‌. خانم «پروین گلی آب‌کناری» وقتی که به قصد خودکشی تیزآب سلطانی نوشید‌، در زندان اوین به وضعیت او رسیدگی نکردند و وقتی که به بیمارستان رسید فوت کرد‌.
خانم «مهین بدوعی» را با آن‌که وضعیت خاص روانی داشت و حتا یک‌بار در بند عمومی می‌خواست که خودکشی کند‌، به سلول انفرادی انداختند و خودش را کشت‌. نجات این افراد آسان بود اما نمی‌خواستند که چنین بکنند و حتا زمینه خودکشی را فراهم می‌کردند. من و برخی از دوستانم رگ خود را با شیشه‌های داخل سلول زدیم. ما از زندان سربلند بیرون آمدیم‌.
در سال ۶۹ از ما می‌خواستند که انزجار بدهیم‌، ما ندادیم‌. حتا سازمان‌های سیاسی می‌خواستند که برای آزاد شدن انزجار دهیم اما ندادیم و گفتیم که برای آزادی بیان زندان را تحمل کرده‌ایم‌. اگرچه امروز نگاه دیگری دارم‌، آیا آنان که انزجار دادند و زنده ماندند کار غلطی کردند و آنان که تواب شدند چه طور.


+ آیا بازخوانی این اتفاقات برای نسل جوان و جنبش امروز ایران ضرورتی دارد‌؟ هم‌چنین آیا به‌طور اساسی قرابتی بین وضع گذشته و امروز می‌بینید‌؟

بله قرابت بسیاری بین نسل من که پر شور به خیابان‌ها آمد و این نسلی که سال ۸۸ در خیابان‌ها اعتراض کرد می‌بینیم و البته با تفاوت‌هایی‌. این نسل را من آگاه‌تر می‌بینم. برای همین خطابم به آنان است که باید تاریخ ایران را به ویژه از مشروطیت به بعد بخوانند‌. امروز مرتب اعتصاب غذای خشک می‌شود‌.
من در کتاب «فراموشم مکن» نوشتم که یک ماه با دوستم حرف می‌زدم و می‌خواستم از او که اعتصاب غذا نکند چراکه اعتصاب غذا یعنی خودکشی‌. اگر هم زنده ماندی باید سال‌های سال تاوان این کار را بدهی‌.
باید دید که چگونه زندانیان را تواب ساختند و چگونه باعث شدند که آدم‌ها از خودشان متنفر باشند و خانواده‌هایشان حاضر به سخن گفتن با آنان نباشند‌. باید تاریخ و گذشته‌ی ما خوانده شود‌. باید سعی کرد انسان ماند و سربلند‌. مردم ایران از زندانیان خود وفاداری می‌خواهند قهرمانی نه‌. ما «بابی ساندز‌های» مرده زیرخاک بسیار داریم که حتا نامشان را خانواده‌هایشان جرات نمی‌کنند بیاورند‌.

+ فایل صوتی
++ این گفتگو در رادیو کوچه منتشر شد .

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

اعدام‌های شهریور ۶۷ برنامه‌ریزی شده بود


  گفتگو با یکی از زندانیان سیاسی دهه شصت در ایران - بخش نخست

عفت ماهباز یکی از زنان فعال حقوق بشر در خارج از کشور است . کسی که برادر و همسرش را در اعدام های دهه شصت به دلیل دگراندیشی سیاسی از دست داد .
او که هفت سال از زندگی اش را در زندان اوین گذراند امروز مقیم لندن است .
دلی پرخون دارد از آنچه شاهدش بود ولی صدایش محکم است و اراده اش در دست یافتن به جامعه ای آزاد و آباد همچنان پابرجاست . میهمانی در کافه کوچه را پذیرفت و با من نشست تا صدایش را به گوش نسل جوان ایران برساند .
می گوید که باید دانست حوادث گذشته را و شاید برای همین بود که کتابی زیر عنوان ” فراموشم مکن ” منتشر ساخت و در برون مرز توجه جامعه ایرانی را به دهه شصت باز جلب کرد . من شخصیتش را چنان یافتم که با آن همه رنج تلخ نشده است ؛ گرچه از پشت میله های زندان و کشتار زندانیان می گوید اما در افق نگاهش امید موج می زند .
 
 
 
+ شما دو تن از بستگان خود را در دهه شصت به واسطه‌ی اعدام‌های صورت گرفته در ایران از دست داده‌اید، هم‌چنین خودتان نیز سال ۶۷ زندانی بوده‌اید. می‌خواهم بدانم که هر سال با نزدیک شدن به روزهایی که مصادف بود با اعدام‌های سال ۶۷ چه حس یا خاطراتی در شما تداعی می‌شود؟

من به‌دلیل این‌که خودم هم در سال‌هایی که همسرم زندانی بود در زندان بودم و شاهد بسیاری از اتفاقات بودم می‌توانم بگویم که در تمام روزهای زندگی‌ام یاد آن حوادث هستم و مسایلی که امروز در زندان‌های ایران وجود دارد سبب شده تا من لحظه‌ای از خاطراتم جدا نشوم و نگران هستم برای کسانی که زندانی‌اند. به‌نظرم می‌رسد که زندانیان سیاسی امروز ایران، تاریخ دهه شصت را نمی‌دانند و خبر ندارند که بر سر زندانیان پیشین چه آمده است.
دلم می خواهد که این تاریخ گفته شود و کتاب‌های موجود را هر طور که می‌شود به‌دست آورند و با آگاهی از گذشته دست به‌هر اقدامی بزنند. برای مثال من آقای مجید توکلی را جوان می‌دانم اما کسانی را می‌بینم که مسن هستند و گزینه اعتصاب غذای خشک را به اولین گزینه تبدیل می‌کنند. این‌ها کسانی هستند که اگرچه خودشان تاریخ سختی را پشت سر گذاشته‌اند اما از گذشته‌ی ما بی‌خبرند.
من از فروردین ۱۳۶۳ به مدت هفت سال زندانی بودم. آن سال به هم‌راه همسرم علیرضا اسکندری دستگیر شدم. در سال ۱۳۶۹ جزو آخرین گروه زنانی بودم که با کمک سازمان ملل متحد و سازمان‌های حقوق بشری آزاد شدم و خود را مدیون فعالیتشان می‌دانم چراکه ما ۸۰ زنی که در اوین بودیم نیز جزو کسانی بودیم که در معرض خطر اعدام بودیم. اما باید دید که چگونه کشورمان به استقبال فاجعه ملی اعدام‌های ۶۷ رفت. به نظرم زمینه آن را زندان‌بانان از سال ۱۳۶۵ فراهم کرده بودند. از زمانی که دسته جمعی نیروهای فداییان اکثریت را دستگیر کردند.
برادر من علی ماهباز در سال شصت اعدام شد و وقتی‌که من و همسرم دستگیر شدیم عضو سازمان قانونی کشور بودیم.
سال ۱۳۶۵ برای من یک نشانه است چراکه آدم‌هایی که رده‌های بالای سازمانی داشتند و زیر شکنجه زیادی بودند ،همه حکم‌های حبس دو تا سه سال گرفتند. بعدها همه آنان اعدام شدند. به نظرم این برنامه ریزی بود. چراکه به من به‌عنوان فقط یک هوادار سازمان فداییان اکثریت پس از هجده ماه بازجویی حکم حبس پنج ساله داده بوند. بنابر این با اعدام های سال ۶۷ برنامه ریزی کاملن برای ما مشخص شد. هم‌چنین رفتارهایی که درسال ۶۶ با ما شد و اعتصاب غذاها و زمینه‌سازی‌های صورت گرفته برای خودکشی زنان قابل تامل است.
از سال ۶۳ با حکم آیت‌اله منتظری و تایید آیت‌اله خمینی اعدام زنان سیاسی لغو شده بود، که متاسفانه با اعدام شیرین علم هولی دوباره می‌بینیم مجازات اعدام برای زنان سیاسی اجرا می‌شود.
در سال دوران زمینه برای خودکشی‌ها فراهم شد و ما سه خودکشی را شاهد بودیم. در آستانه سال ۶۷ فشارها بسیار بالا گرفت و اعتصاب غذای هفده روزه نیز اعصاب زندانیان را متشنج کرده بود. همسر من پنجم مرداد ۶۷ اعدام شد. در روزی که عملیات مرصاد به قول حکومت ایران و فروغ جاویدان به قول مجاهدین صورت گرفت و مجاهدین با تانک‌های عراقی به غرب کشور وارد شدند که تاریخ درباره‌اش قضاوت خواهد کرد، حکومت آماده‌ی اعدام‌ها بود.
در چهارم مرداد ۶۷ به بند ما آمدند و سه سوال را پرسیدند. مسلمان هستی؟ گروه خود را قبول داری؟ نماز می‌خوانی؟. این سوال‌هایی بود که از تک‌تک ما در بند سه بالای آموزشگاه پرسیده شد. در آن‌جا بود که زنان مجاهدین برای اولین بار خود را « مجاهد» اعلام کردند و این در حالی است که تا پیش آن می‌گفتند «منافق».
آنان خبر داشتند که چه اتفاقی بیرون روی داده و برای همین با غرور و افتخار خود را مجاهد اعلام کردند و چپ‌ها هم طبق معمول گفتند که به چه گروهی تعلق دارند و نماز هم نمی‌خوانند. این آغاز محاکمات بود و بوی فاجعه را می شنیدیم. از آن شب چهارم مرداد به بعد، دختران مجاهد را دسته دسته برای اعدام بردند. ما روز جمعه از رادیو شنیدیم که در نماز جمعه اعلام شد حکم ویژه برای زنان مجاهد صادر شده است. دوستان ما را هفت، هشت نفری صدا می‌کردند و می‌بردند.
اوایل باور نداشتم اما بعدها دیگر می‌دانستیم که کجا می برند. بسیاری از ما خون و اشک بودیم. چون آنان انسان‌های بسیار شریفی بودند و به عدالت اجتماعی اعتقاد داشتند. من با این گفته هیچ گروه و سازمانی را مورد قضاوت قرار نمی‌دهم اما می‌دانم که آنان به ایران بهتر باور داشتند. من امروز به گروه سابقم تعلق ندارم بلکه خود را عضو جنبش عمومی ایران می دانم.
من امروز کار حقوق بشری و دفاع از جنبش زنان انجام می‌دهم و به‌عنوان یک نویسنده حرف می‌زنم. من این اعدام‌ها را نا به حق می‌دانم، بسیاری از اعدام‌شدگان وقتی به زندان آمدند دختربچه بودند .
آنان کسانی بودند که تنها در خیابان اعلامیه داشتند و تقریبن می‌دانم که آنان اسلحه به دست نگرفته بودند. برادر من که سال ۶۰ اعدام شد، یک زندانی سیاسی به تمام معنا بود و به مبارزه مسلحانه باور نداشت.
آقای لاریجانی در سازمان ملل انکار می‌کند و می‌گوید که زندانی سیاسی نداریم و آنان را اعدام نمی‌کنیم. نه این اعدام‌ها نا به حق بود. درست مثل امروز. در جنبش سبز امروز هم خواست مردم آزادی بیان بوده است و زنانی هم که خواستار آزادی حجاب بودند با گفتن رای من کجاست مابقی مسایل را به آینده موکول کردند.
خواست‌ها یکی است و تنها تفاوت این بود که امروز اعضای جنبش سبز همه در گروه‌های سیاسی فعالیت و عضویت ندارند و نداشته‌اند. کسانی که در کهریزک کشته شدند عضویت در گروهی نداشتند اما در آرمان سیاسی با ما مشترک بودند.
عدالت اجتماعی و آزادی بیان را هر کس به نوعی بیان کرد. آنانی که اعدام شدند نیز همین آرمان‌ها را داشتند. دوستان من مثل فروزان عبدی، مهناز سیفی، فاطمه مدرسی تهرانی و سهیلا درویش‌کهن که زیر شلاق و شکنجه نماز کشته شد، همه از این دست بودند.

+ فایل صوتی
++ این گفتگو برای رادیو کوچه تهیه شد .

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

شکنجه گری اوباش ، مبنای ایدئولوژیک ندارد


هوشنگ اسدی ، روزنامه نگار و نویسنده ی مقیم پاریس در کافه کوچه از شکنجه می گوید . موضوعی که خود در زندان جمهوری اسلامی تجربه کرده و به تازگی هم به تفصیل درباره اش در کتابی با عنوان " نامه هایی به شکنجه گرم " نوشته است .
از آنجا که در حال حاضر تنها متن انگلیسی کتاب موجود است ، فرصت را مغتنم شمردیم و از زبانش درباره چیستی و هدف شکنجه شنیدیم . شما هم در نوشیدن این قهوه تلخ با ما شریک شوید .


+ آقای اسدی ، به عنوان کسی که در دو نظام سیاسی تجربه زندان و آشنایی با مقوله شکنجه را دارد می خواهم قیاسی میان شیوه های اعمال شکنجه پیش و پس از انقلاب 57 داشته باشید .

شکنجه به هر حال ، هر سیستم و هر رژیمی و با هر بهانه ای امری غیر انسانی است . روش هر یک از سیستم های سیاسی در اعمال شکنجه بازتاب ماهیت آن رژیم است .
قبل از انقلاب ما با سیستم شکنجه ای رو به رو بودیم که هدفش کسب اطلاعات از زندانی بود . به محض اینکه شما اطلاعاتی را که می خواستند در اختیارشان می گذاشتید تا نه ، این اطلاعات را نمی دادید و آنان ناامید از کسب اطلاع می شدند شکنجه پایان می یافت . اما در جمهوری اسلامی ، که یک سیستم ایدئولوژیک مذهبی است ، اولین چیزی که به ویژه در برابر کسانی که به لحاظ ایدئولوژیک با آنان فرق می کردند هدف قرار می گرفت شکستن زندانی بود .
می خواستند که زندانی شخصیتش خرد شود و پیش از هر چیز فرد به ایدئولوژی خود پشت کند و سپس به سراغ کسب اطلاعات سیاسی می رفتند . بنابر این در جمهوری اسلامی هدف شکستن انسان و اعلام تغییر هویت فرد بود و البته باید بعد از این مرحله در برابر دوربین تلویزیون ظاهر می شدی و می گفتی که داوطلبانه و با مطالعه عقایدم را تغییر داده ام . این امر اساسا در نظام گذشته مطرح نبود و این تفاوت عظیمی بین دو سیستم شکنجه است.

+ نوع شکنجه ها در این دو نظام چگونه بود ؟
من قبل از انقلاب شکنجه نشدم اما شاهد شکنجه های زیادی بودم وبسیاری از دوستانم شکنجه شدند . اساس شکنجه فشار روانی و فیزیکی توامان است . یکسری از بازجویان شما را می زنند و یکسری دیگر نقش بازجوی خوب را بازی می کنند برای اینکه این میان شما خرد شوید . بازجویان می گویند که حرف زندانی کف پایشان است اما ما از دهانشان بیرون می آوریم . این علت فیزیولوژیک دارد چراکه اعصاب بدن به کف پا ختم می شود و شما بیشترین درد را آنجا حس می کنید . بنابر این اصلی ترین و مهمترین سلاح شکنجه گران شلاق است .
در هر دو سیستم از شلاق استفاده می کردند . شلاق هم انواعی دارد ؛ نازک ، کلف ، سیم ، شلنگ ، کابل و به هر حال شلاق است . کسانی که شلاق می زنند در این کار تخصص دارند یعنی می دانند که به کجاهای پا ، چند ضربه و کی باید ضربه بزنند و کی باید این کار را متوقف کنند تا اعصاب پا از کار نیافتد . من تا حدود زیادی در مورد خودم که چگونه عمل کرده اند در کتابم توضیح داده ام . مرحله پس از شلاق ، دسبند قپانی است که از سقف فرد را آویزان می کنند در حالی که فقط نوک پا به زمین می رسد و مرحله پیشرفته تر آن آویزان کردن فرد از پا به سقف است ، در این وضع فقط سر روی زمین است و در این حال شلاق می زنند .
مراحل خیلی پیشرفته تری هم وجود دارد نظیر کشیدن دندان و ناخن که زیاد رایج نیست . تا جایی که من تجربه دارم این سه مدل را اعمال می شود . مواردی از شکنجه استثنایی هم وجود دارد ؛ چنانکه خود من تجربه اش را دارم و برای مثال مدفوعم را به خوردم دادند .

+ این اتفاقی که به عنوان یکی از روش های استثنایی شکنجه از آن یاد کردید مربوط به تجربه شما در زندان جمهوری اسلامی است؟

بله . در زندان جمهوری اسلامی روی داد .

+ شما اخبار زندانیان را پی گیر هستید . ظاهرا اتفاقاتی در زندان ها در این سال ها روی داده و شیوه ها پیشرفته تر شده است . آیا شما هم تفاوتی میان شکنجه در دوران اولیه انقلاب و حال حاضر می بینید ؟

بله .تفاوت به این معنا روی داده است که در دورانی که من زندانی بودم ، زندانیان سیاسی به دو گروه تقسیم می شدند . زندان کمیته مشترک که حالا تبدیل به موزه عبرت شده است مخصوص زندانیان چپ بود و زندان اوین مخصوص بیشتر بچه های مذهبی و مجاهدین .
زندان اوین دست گروه لاجوردی و کمیته ها بود . می دانید که لات ها در ابتدای انقلاب تشکیل دهنده کیمته ها بودند . زندان کمیته مشترک دست حفاظت اطلاعات سپاه بود که بیشتر دانشجو بودند و در دیدگاه خود اعتقاد و آرمان داشتند. هرچند آنان شکنجه می کردند اما فکر می کردند که آرمان خود را محقق می سازند . در تحولات اخیر این دو ، یکپارچه شده است . یعنی در عمل ، لات ها و اوباش بالا آمده اند و در سیستم شکنجه هیچ حریمی را قایل نیستند . زمانی که ما زندان بودیم ، اخباری بود مبنی بر تجاوز به دخترانی که اعدامی بودند . این تجاوز بر این اصل استوار بود که آنان باکره از دنیا نروند .
 حالا اما تجاوز درباره هم دختر و هم پسر صورت می گیرد و اینطور که من شنیده ام و برخی از شاهدان برایم گفته اند شکنجه گران از این کار لذت می برند. درواقع سرنوشت جوانان ما را دست اوباش سپرده اند .
آنان هیچ اعتقادی ندارند و بنابر این برای شکنجه حد و مرزی قایل نیستند . سیستم شکنجه در جمهوری اسلامی از یک سیستم ایدئولوژیک در زمان ما ، به سیستم شکنجه گری اوباش ها در حال حاضر بدل شده است.

+ اگر امروز شما جزو زندانیان سیاسی و عقیدتی ایران بودید ، توقعتان از خانواده و آشنایان و حتی مردم چه بود ؟ آیا کسانی که بیرون از زندان هستند برای عزیزان خود اصلا کاری می توانند انجام دهند یا نه ؟

زندانی و به ویژه زندانی سیاسی در فضایی ایزوله به سر می برد و همه هدف زندانبان آن است که به شیوه های مختلف او را بشکند. زندانی سیاسی وقتی می تواند بر این فضا غلبه کند که احساس کند از بیرون پشتیبانی می شود .
اوایل جنبش وقتی که شروع به دستگیری کردند و در پی آن اعترافاتی پخش شد ، همواره در مصاحبه هایم تاکید کردم که به این اعترافات توجه نکنید چراکه زیر شکنجه گرفته شده است .
اکنون شاهد روندی خوشحال کننده هستم و آن مقاومت زندانیان است . به ویژه مقاومتی که از سوی دوستان روزنامه نگاری چون آقایان عیسی سحرخیر ، بهمن احمدی امویی ، احمد زید آبادی و دیگران دیده می شود .
می بینم که این مقاومت به دلیل احساس پشتوانه است . آنان زمانی زندانی شدند که جمعیت عظیمی در خیابان ها حضور داشت. بنابر این وقتی پشتوانه مردمی حس شود مقاومت بالاتر می رود و هرچه زندانیان ما قوی تر باشند زندانبانان را زودتر شکست خواهند داد.

+ فایل صوتی
++ این گفتگو در رادیو کوچه منتشر شد .

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

هدی صابر و پرونده زاهدان



هدی صابر را به عنوان یکی از اعضای شورای فعالان ملی – مذهبی می شناسند ، این در حالی است که کنشگری سیاسی بیانگر تمام ابعاد شخصیتش نیست . نامه سرگشاده ی فیروزه خواهرش نشان دیگری از فعالیت های وی دارد.

او که سال ها پژوهشگری را به عنوان حرفه برگزیده بود از صنعت نفت تا ورزش باستانی ایران را موضوع تحقیق قرارداد . یکی از ماندگارترین آثار صابر که با همکاری فیلمساز مشهورسینمای مستند ایران ابراهیم مختاری نوشته و منتشر شده است کتابی است با نام " میراث پهلوانی " . این پژوهش 547 صفحه ای را سازمان میراث فرهنگی درسال 1380 منتشر کرد و با استقبال فراوانی رو به رو شد .
صابر سال 1338 در پایتخت به دنیا آمد . سال انقلاب به دانشگاه وارد شد اما با تعطیلی دانشگاه ها در پی انقلاب فرهنگی تحصیل اش در رشته اقتصاد تا 1365 در دانشگاه علامه طباطبایی به طول انجامید. صابر گرچه اقتصاد خواند و پژوهش هایی در صنایع داشت اما هرگز نامش به عنوان کارشناس صنعت یا اقتصاد مطرح نشد .


وی درباره صنعت خودرو ، ورزش زنان و حتی فوتبال نیز پژوهش دارد این همه اما به نظر می رسد که از نگاه جوانان جامعه ایران پنهان مانده است . شاید عضویت صابر در هیات تحریریه ماهنامه " ایران فردا " سبب شهرت و انتقال دیدگاه های سیاسی اش شد و بازداشت بهمن سال 1379 نیز نقش او را به عنوان یک فعال سیاسی در اذهان تثبت کرد .
صابر تا اسفند 1380 زندانی بود و یک بار دیگر دو سال بعد سه ماه در بند 325 سپاه در اوین افکنده شد . سال 1383 با اتهام تبلیغ علیه نظام به تحمل 10 سال حبس محکوم شد ، دادگاه تجدید نظر آن را به پنج سال و نیم کاست اما چه سود که شمشیر داموکلس بازگشت به زندان را همواره بر بالای سر حس می کرد .
این پایان صدور احکام قضایی نبود که در مرداد 1385 نیز شعبه ۳۶ دادگاه تجدید نظر تهران حکم محکومیت 8 ماه حبس تعزیری هدی صابر و تقی رحمانی از دیگر اعضای شورای فعالان ملی – مذهبی را به اتهام معاونت درتشکیل NGO تایید کرد .
وی در راستای اندیشه مذهبی اش که امتداد خط فکری علی شریعتی و به عبارتی نواندیشی دینی است از شهریور 1387 تا خرداد 1389 سلسله سخنرانی هایی زیر عنوان " باب بگشا " را سه شنبه هر هفته در حسینه ارشاد برگزار کرد.

شنبه دوم مرداد امسال ، ساعت پنج و سی دقیقه بعد از ظهر اما اتفاقی که روی داد سبب شد تا باز نام صابر بر زبان ها افتد . صابر توسط ماموران امنیتی ربوده شد .
این اتفاقی است که پیش تر برای منصور اسانلو روی داده بود و زنگ خطر تکرار حوادث پاییز 77 را در گوش ها به صدا در آورده بود . خانواده مطلع بودند که پس از 10 سال از صدور حکم حبس ، دستگاه امنیتی فرمان اجرای حکم را به قوه قضاییه صادر کرده است اما ربایش را باور نداشتند . سوم خرداد و باز اوایل تیرماه صابر برای اجرای حکم به صورت تلفنی احضار شد اما محمد شریف یکی وکلای سرشناس زندانیان سیاسی از دادگاه احضاریه کتبی تقاضا کرد . صابر در حالی ناپدید شده بود که روز 23 تیر سه مامور به محل کارش مراجعه کرده بودند .
پس از چهار روز او اجازه یافت که با تماس تلفنی خبر دهد ، گمان ها درست بوده و در اوین محبوس است.
در تماس کوتاه صابر به خانواده اش اطلاع می دهد که تحت بازجویی است . از این روی موضوع احضارها نه اجرای حکمی که 10 سال پیش صادر شده بود بلکه بررسی اتهاماتی تازه است . صابر که پس از انتخابات سال گذشته نیز چنان بسیاری دیگر از چهره های سیاسی بیرون از حاکمیت ، مدتی را در بازداشت گذرانده بود حالا با پرونده ای به نام " پروژه زاهدان " رو به روست .
همین ربایش و بازجویی اما ناخواسته از سوی دستگاه امنیتی و قضایی سبب شد تا بخش دیگری از شخصیت فکری و اجتماعی صابر برای عموم روشن شود . پس از دو هفته از بازداشتی که به گفته کارشناسان حقوقی ایران ، غیرقانونی است خواهر وی نامه ای سرگشاده منتشر کرده است . در این نامه می خوانیم :

" آنان می دانند که پروژه زاهدان ، پروژه های توسعه مهارت های پایه و توانمندسازی ونیز تشکیل گروههای کارآفرین و آموزش بانک پذیری حدود 1000 جوان در مناطق حاشیه نشین بسیار محروم زاهدان است که با مدیریت تو انجام می شود. می دانند که هدف اش آماده سازی جوانان برای ورود به بازار کار و یافتن شغل مناسب و یا کسب وکاری جدید در مسیر خوداشتغالی و کارآفرینی در 22 رشته است. می دانند که برای اجرای این پروژه بیش از یک سال است که تلاش می کنی تا در مردم حاشیه نشین فقیر، بی اعتماد به دیگران و نا امید از کار و زندگی در خور انسان، انگیزه یادگیری و باور به کار و کوشش و برون رفت از رکود و سکون و محرومیت را زنده کنی. نیک می دانند پروژه ای است که به درخواست یکی از وزارتخانه ها با شرکتی که تو مدیریت آن را به عهده داری ، قرارداد شده است. "
جای دیگری از این نامه سرگشاده آمده است :
" دیدیم چقدر حساس بودی که مبادا بر آنان منتی گذاشته شود و یا متحمل بی مهری و بی احترامی شوند. از مدیران آموزشگاهها خواستی که با همه این مهارت آموزان محروم حاشیه نشین هم چون مهارت آموزان شهری رفتار شودو شخصیت آنان محترم شمرده شود. مباد که شهروند درجه دو تلقی شوند.حتی در تلفن سه دقیقه ای از اوین پس از سلام و اینکه کجایی بلافاصله سفارش مراقبت از حسن اجرای پروژه را کردی. به راستی وقتی گوشه هایی از این پروژه را در کلام برای آنان گفتی و یا در برگه های بازجویی قلم زدی، شرم شان نیامد؟ "
سطور پایانی نامه هم قابل تامل است که خواهر نوشته است :
" بانک جهانی پروژه های محدود تر و کوچک تر از این پروژه را همواره مستند می کند و به عنوان مدل توانمندسازی حاشیه نشینان و نمونه های موفق کارآفرینی و توسعه کسب و کارهای کوچک منتشر می کند و در اختیار دولت ها قرار می دهد. دولت هایی هم چون بنگلادش، هند، اندونزی و بولیوی مشابه این مدل را به مثابه افتخارات خود قلمداد می کنند. هدای عزیز ؛ دریغ و درد که برای چنین افتخاراتی در ایران باید بازجویی پس دهی، به بند کشیده شوی و هنوز هم ندانی این همه برای چیست؟ ما نیز هنوز ندانیم به چه اتهام در بندی. خداوند همیشه یارت و اینبار قدردانت ؛ خواهرت ، فیروزه "

+ فایل صوتی
++ این نوشتار برای رادیو کوچه تهیه شد .

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

داستان بزن باران از زبان شاعر


میهمان امروز کافه کوچه‌، آفرینش‌گر شعر است و ترانه‌. جامعه‌شناسی خوانده اما استاد ادب فارسی است. کتاب‌هایش را روی میز کافه که ورق می‌زنم‌، برگ برگش تاریخ ایران است‌. با او درباره یک ترانه سخن گفتم. ترانه‌ای که بر دل میلیون‌ها ایرانی نشست ولی نام شاعر را کس ندانست‌. «بزن باران».
ترانه‌ای که حالا خواننده‌اش در تهران و میان شماست‌. گویا قرار است که شهرداری هم سالن کنسرتی در اختیارش بگذارد و به جای لس‌آنجلس در تهران بخواند‌. تهرانی که هنوز خون سهراب‌ها و نداها روی آسفالت خیابان‌هایش خشک نشده است.
با «محمد جلالی چیمه»، متخلص به «م. سحر» از ترانه‌ای که تا پس کوچه‌های دور‌ترین شهرهای سرزمینم رفته است سخن گفتیم که چه بسیار زمزمه کردند خونین‌دلان آن دیار :

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
بپا کن پرچم رنگین کمان را



+ خبر دارید که «محمد نوری» به تازگی درگذشت‌، می‌دانم که با او آشنا بودید، اگر درباره‌اش سخنی دارید بفرمایید تا در ادامه به موضوع این برنامه از سری برنامه‌های کافه کوچه بپردازیم .

درگذشت محمد نوری به عنوان هنرمند بزرگ موسیقی برایمان فقدان بزرگی است و به تمامی اهل فرهنگ و هنر تسلیت می‌گویم. نوری شخصیت ویژه‌ای داشت و علاوه بر این‌که صدای استثنایی داشت‌، مردی خود‌ساخته بود و انسانی با‌فرهنگ بود و این درک را داشت که در یک شرایط تاریخی خاص‌، جای خالی سرود ملی را با صدای خود پر کند و موقعی که ایران در منتهای مظلومیت خود از لحاظ اجتماعی و فکری بود‌، چراکه حاکمان چندان با ایران و ایرانیت میانه‌ای نداشتند‌، نوری ستایش ایران را در صدای خود آواز کرد‌. از این بابت به نظرم نوری در دو دهه اخیر یک خواننده استثنایی بود و اتفاقن پس از وفاتش دیدیم که مردم و جامعه ایران چگونه این هنر و ذوق و اقدام نوری را پاسخ گفت .‌

+ شما خالق ترانه «بزن باران» هستید . ترانه‌ای که هم‌نسلان من با آن زیسته‌اند . ترانه‌ای که حرف‌های بسیاری در خود دارد . «بزن باران بهاران فصل خون است». در رابطه با چگونگی زاده شدن این ترانه برایمان بگویید.

حقیقت این است که من قصد سرایش تصنیف یا ترانه نداشتم و موقعی که این شعر را نوشتم مطلقن به این فکر نبودم که روزی بر آن آهنگی گذاشته شود و خوانده شود‌.
من در دهه شصت دانشجوی جامعه شناسی در پاریس بودم که اتفاقن دهشتناکی در ایران روی داد. پس از خرداد ۱۳۶۰ تصمیم گرفته شده بود که نسل جوان و نسلی که تازه سربرآورده بود را قربانی کنند. کشتارها شروع شده بود و روزی نبود که جوانان آرمان خواه و کسانی که آن‌چنان هم از سیاست اطلاعی نداشتند و به قول معروف تازه سر از تخم به در آورده بودند و فکر می‌کردند که می‌خواهند جامعه را به سوی آزادی و عدالت ببرند قربانی می‌شدند.
پس از کشتارهای نخستین و به ویژه قتل «سعید سلطان‌پور» که از هم دوره‌های ما در دانشکده هنرهای زیبا و شاعر و کارگردان تاتر بود بسیار متاثر شدم‌. روزی باران تندی گرفت و من این را نوشتم‌: «بزن باران بهاران فصل خون است…» و در واقع شرایط تاریخی سروده شدن این شعر همان اختناق دینی دهه شصت به رهبری خمینی است .

+ درباره روزی که خبر اعدام سعید سلطان‌پور را شنیدید و لحظاتی که قلم بر دست گرفتید و این شعر را نوشتید‌، برایمان بگویید .

آن‌چه که دقیقن به خاطر دارم این است که ما مدام به رادیو گوش می‌دادیم و وقتی که فهرست اعدامیان آن روز را می‌خواندند و شنیدم که سعید سلطان‌پور نفر اول است دیگر مابقی را گوش ندادم‌. بی‌اختیار از منزل دوستم بیرون زدم و به یاد دارم که در کوچه فریاد می‌زدم‌.
این وضعیت روحی من ادامه داشت تا نوزدهم تیر ۱۳۶۰که ترانه را نوشتم‌. ما هر روز با چنین فهرستی رو به رو بودیم که جلادها با تفرعن و تبختر خاصی قربانیان خود را به مردم معرفی می‌کردند که البته هدف ایجاد وحشت بود‌. من از قدیم شعر می‌نوشتم و حساسیت‌هایم را با شعر بیان می‌کردم‌.
در زمان که این شعر را نوشتم باران می‌بارید و داشتم نگاه می‌کردم از پشت پنجره و البته باید بگویم که آن نسخه نخستین‌، بعدها تغییر پیدا کرد .

+ اولین باری که شعر را چاپ کردید چه زمانی بود‌؟

در نشریاتی مثل «روزگار نو» و دیگر نشریاتی که در پاریس منتشر می‌شد این شعر چاپ شد اما برای نخستین بار در دومین دفتر شعرم به نام «به یاد میهن خونین» در ۱۳۶۰ منتشر کردم‌. این کتاب مقدمه‌ای از «غفار حسینی» دارد که آن زمان در پاریس زندگی می‌کرد و با روی کار آمدن آقای خاتمی به ایران بازگشت اما از قربانبان قتل‌های زنجیره شد‌. غفار از دوستانم بود که در افشای ماجرای اتوبوس ارمنستان هم نقش داد .

+ چند سال پس از چاپ این ترانه در پاریس‌، آواز ‌خوانی به نام «حبیب» روی آن آهنگی گذاشت و آن را خواند . چه زمانی از سرنوشت «بزن باران» مطلع شدید؟

من هرگز این شخص را نمی‌شناختم و تا همین دو سال پیش هم نامش را نشنیده بودم. خواننده‌های زیادی در لس‌آنجلس بودند که من هرگز نه توجه‌ای به کارشان داشتم و نه حتا به آن‌جا سفری داشته‌ام .
دو سال پیش به صورت اتفاقی نام این ترانه را دیدم و دنبال کردم و دیدم که شخصی به نام حبیب آن را خوانده و حتا نام آلبوم خود را هم «بزن باران» گذاشته است‌. ترانه را که گوش دادم متوجه شدم که ایشان حتا در دو سه بند‌، این ترانه را اشتباه خوانده است‌. نامی از سراینده ترانه در کار نبود‌.
بعدها متوجه شدم که این شعر مورد توجه مردم واقع شده است اما متاسفانه خواننده‌، بدون در نظر گرفتن این‌که باید تماسی با سراینده می‌گرفت اقدام کرده بود‌. حتا یادداشتی روی وب‌لاگ خود نوشتم و چند ایمیل هم ارسال کردم اما پاسخی داده نشد.

+ شما با شرکتی که آن آلبوم موسیقی را منتشر کرده بود تماسی گرفتید‌؟

نه‌. من از طریق ایمیل با چند وب‌سایت که آلبوم مورد نظر را معرفی کرده بودند تماس گرفتم و پیغام دادم که اگر با خواننده آن‌، ارتباطی دارند اطلاع دهند که وی با من تماس گیرد و لااقل اشتباهاتش را در اجرای‌های آتی جبران کند.‌

+ یعنی اشتباه می‌خواند‌؟

بله‌. در سه چهار مورد اشتباه می‌خوانند و اصلن شعر را نفهمیده‌اند‌. البته با توضیحی که دادم در رابطه با شرایط اجتماعی که در آن این شعر نوشته شد‌، فکر نمی‌کنم چنین خواننده‌ای در این عواطف و عوالم سیر می‌کرده و می‌دانسته که اساسن موضوع شعر چیست‌. اما چون شعر از دل برآمده بود لاجرم بر دل هم نشست‌. حرف مردم و جوانان و جامعه ایران بود و شد زمزمه دل بسیارانی‌.
من حتا بعدها ایمیل‌هایی دریافت کردم از جوانانی که فهمیده بودند شاعر آن ترانه کیست‌. برایم می‌نوشتند که تمام دوران دبیرستانشان را با این ترانه سر کرده بودند‌. این برایم از سویی شوق‌آور بود که کارم وارد جامعه شده بود و از سویی به بی‌حرمتی که به مولف شده بود و آن بی‌پرنسیپی اعتراض داشتم .

+ خبر رسید که حبیب به ایران بازگشته است و قصد دارد که کنسرت هم اجرا کند‌. شما هم این خبر را شنیده‌اید . در این‌باره چه نظری دارید؟

من ایشان را نمی‌شناسم اما با دنبال کردن کارهایش و آشنا شدن با فضایی که در آن بوده‌، انتظاری بیش از این نداشتم‌. به ویژه در پی بی پرنسیپی صورت گرفته و بی‌پاسخ ماندن ایمیل‌هایم مشخص شد که با آدم چندان با فرهنگی رو‌به‌رو نیستم‌. در هر صورت در این‌باره چندان شوکه نشدم‌. فکر می‌کنم همین ترانه «بزن باران» هم نرخ ایشان را بالا برده و خواسته از این فرصت استفاده کند.

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

روز خبرنگار یا روز زندانی؟


«ایام شادمانی است و باید مفتخر بود به این ایام که به یمن فضای باز اطلاع رسانی، ملت از همه احوال روز گار وطن خود باخبر است و بی هراس از این‌که دیوار، موش دارد و موش هم گوش، از راز پشت پرده دنیای ورزش تا قراردادهای نفت، این ثروت ملی، آگاه است و به وقت بزنگاه خبردار می‌شود از بذل و بخشش‌های بی‌حساب و کتاب آن هم به مردمانی نه از اهل این اب و خاک تا قصه جنگ و تحریم‌های تحمیل شده‌ای که هر روز از سوی دوست و دشمن یکی پس از دیگری از راه می‌رسند و بلاخره این‌که باید مفتخر باشیم که در هیچ سلول تنگ و خوف‌ناکی، اهل قبیله خبر، در اسارت نیست تا مادران و همسران و فرزندانشان در پشت حصارهای آن چشم انتظار آزادی آن‌ها باشند. آری، ما مفتخریم به داشتن چنین روزی و جشن خواهیم گرفت روز خبرنگار را.»
این چند سطری از یادداشت بیژن صف‌سری روزنامه‌نگار ایرانی در وبلاگ شخصی‌اش است. نمی‌شد کافه تلخ امروز را تنها نوشید و چشم بر این سطور بست که نویسنده‌اش درد آشنای صنف روزنامه‌نگاران است.
در آستانه هفدهم مرداد، روزی که از سوی شورای فرهنگ عمومی به نام خبرنگار رقم خرده است، در کافه کوچه تقویم ورق زده‌ایم. هفدهم مرداد مصادف با روزی که در سال ۱۳۷۷ خورشیدی طالبان در مزار شریف به کنسولگری جمهوری اسلامی ایران یورش برد و محمود صارمی خبرنگار خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی  به همراه دیپلمات‌های ایرانی کشته شد سال‌هاست که خبرنگاران به هم تبریک گفته اند .
محمود صارمی که هفده ما نیز به عنوان بسیجی در جنگ با عراق حضور داشت ۲۶ دی ۱۳۷۵ به عنوان مسوول دفتر خبرگزاری ایرنا در افغانستان منصوب شد.
در پی سقوط مزار شریف و استیلای طالبان و از آن پس کشته شدن صارمی، جمهوری اسلامی وی را نماد خبرنگار ایرانی معرفی کرد. اما مجالی نبود که پرسیده شود، خبرنگار برون مرزی خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی کجا و خبرنگار روزنامه‌های توقیفی کجا؟ از توقیف فله‌ای روزنامه‌های حامی اصلاحات عبور کردیم و به سال هشتاد و چهار رسیدیم.
ریاست‌جمهوری محمود احمدی‌نژاد به گمانی پایان و مرگ اصلاحات در ایران بود و کمر همت به قتل جراید محکم‌تر. خزان اطلاع رسانی مکتوب پر رنگ‌تر شد و باز هم روز هفدهم مرداد را تبریک گفتیم.


علی فرحبخش هم‌کار روزنامه‌های نوروز و سرمایه را در سال ۱۳۸۵ بازداشت کردند و یازده ماه زندانی بود ، نادر کریمی‌جونی هم‌کار روزنامه‌های جهان صنعت، سیاست روز و ماه‌نامه گزارش را آذر ۱۳۷۸ بازداشت کردند و ماه‌ها به سلول انفرادی افکندند و حکم به حبس ده ساله دادند ، باز هم هفده مرداد را تبریک گفتیم .
حالا عبدالرضا تاجیک هم‌کار روزنامه‌های شرق، اعتماد و کارگزاران که برای سومین بار پس از انتخابات سال گذشته بازداشت و روانه اوین شده است خبر از «هتک حرمت » خود می دهد و عدنان حسن پور سردبیر هفته نامه آسو، محمد داوری ‌سردبیر سحام نیوز، ابراهیم رشیدی هم‌کار ماه‌نامه بایرام و هفته نامه توقیف شده نوید آذربایجان، احمد زیدآبادی هم‌کار روزنامه‌های شرق، هم‌میهن و هفته‌نامه شهروند امروز، عیسا سحرخیز از بنیان‌گذاران انجمن دفاع از آزادی مطبوعات ایران، کیوان صمیمی مدیر مسوول ماه‌نامه نامه و محمد صدیق کبودوند سردبیر نشریه محلی پیام مردم پشت میله‌های زندان گرفتارند.
آیا باز هم هفده مرداد را تبریک می‌گوییم؟
روزگاری است که زندان، خانه روزنامه‌نگار است و متهمانی چون جواد ماه‌زاده هم‌کار روزنامه اعتماد ملی، علی ملیحی هم‌کار روزنامه‌های شرق، اعتماد و هفته‌نامه‌های شهروند امروز و ایراندخت و مسعود باستانی هم‌کار روزنامه‌های شرق و جمهوریت و کارگزاران در بند بسیارند.
اسامی که اشاره شد اما تنها تعدادی است از فهرست روزنامه نگارانی که پس از انتخابات سال گذشته زندانی شده‌اند. یاد کردن از تمامی روزنامه نگارانی که بازداشت شده و با قید وثیقه آزادند نیز این فهرست را چنان طولانی می‌کند که فرصتش نیست اما در برابر آن انجمن صنفی در و پیکر پلمپ شده و این طومار رنج‌دیدگان کار اطلاع رسانی آیا هنوز هم هفده مرداد روزخبرنگار است؟ .

در تازه‌ترین گزارش کمیته حمایت از روزنامه‌نگاران ( CPJ ) می‌خوانیم که یک‌سال گذشته حداقل ۲۹ خبرنگار و عکاس مطبوعاتی ایرانی مجبور به خروج از مرزهای کشور خود شده‌اند.
این گزارش بیانگر آن است که پس از ایران، سومالی با ۱۶ خبرنگار تبعیدی و اتیوپی با ۱۵ خبرنگار تبعیدی در رده‌های دوم و سوم جدول کشورهای صاحب خبرنگاران گریزان از وطن قرار دارند. این هم البته رکوردی است برای آزاد ترین کشور جهان.
کمیته حمایت از روزنامه‌نگاران در گزارش سال گذشته میلادی خود هم باز به سرکوب شدید روزنامه‌نگاران در ایران در این سال اشاره کرده و ایران را بعد از چین بزرگ‌ترین زندان روزنامه‌نگاران خوانده است. به نظر می‌رسد با عزم موجود، این رکورد هم توسط ایران شکسته شود. ما اما باز هم روزخبرنگار را تبریک می‌گوییم؟



+ فایل صوتی
++ این مطلب برای رادیو کوچه نوشته شد .

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

اوباما خطرناک ‌تر از بوش برای مستبدان ایران

امروز در ادامه‌ی میزبانی از «احمد سلامتیان»، بخش دوم و پایانی هم‌نشینی با این تحلیل‌گر سیاسی مقیم پاریس را پی خواهیم گرفت‌.
دیروز شنیدید که سلامتیان جنبش سبز را جنبشی مدنی و اصلاح‌طلبانه عنوان کرد‌. در این برنامه وی علاوه بر بررسی اجمالی وضعیت کنونی جنبش مردم ایران به تنش های بین‌المللی دامن‌گیر جمهوری اسلامی می‌پردازد.

+ آیا در یک سال گذشته «نقشه راه» جنبش به دست آمد؟

جنبش سبز هدف مشخصی دارد که آن هم اجرای بدون تنازل قانون اساسی است‌. جنبش مدنی نمی‌تواند شعار غیر‌قانونی دهد‌. حتا اگر حکومت هر حرکتی را غیر‌قانونی قلمداد کند .

+ موضوع این است که آیا ساختار کنونی نظام‌، این امکان را می‌دهد که مخالفان و رهبران جنبش سبز یعنی آقایان کروبی و موسوی دوباره به حاکمیت راه یابند و با دستی بازتر روی این هدف کار کنند یا نه‌؟ شما از دکتر مصدق یاد کردید اما وی وارد مجلس شد تا توانست نفت را ملی اعلام کند.

در روزی که آقای خاتمی کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شد‌، هرگز ۹۹ درصد مخالفان جمهوری اسلامی نمی‌توانستند تصور کنند که وی رییس جمهوری شود که هشت سال رییس جمهوری باشد‌.
من معتقدم که هشت سال ریاست جمهوری آقای خاتمی‌، یکی از شگفت‌ترین دوره‌های تاریخ ایران است‌. چون یکی از تفاوت‌های اصلی حرکت‌های اصلاحی این است که بیش از آن‌که در راس تاثیر بگذارد روی بدنه‌ی جامعه اثر‌گذار است‌. انقلاب ۱۳۵۷ راس را به سرعت گرفت اما بدنه‌ی اجتماعی حتا یکی از شعارهایی که در انقلاب مطرح شده بود را درک نمی‌کرد‌.
بنابر‌این انقلاب تکیه‌گاه اجتماعی خود را نیافته بود‌. تصور این‌که حاکمیت – هر حاکمیتی – یک قلعه سنگی است که می‌تواند الی الابد از محیط خود تاثیر نپذیرد‌، تصوری ایستا از سیاست است‌.


حرکت مدنی مانند اموجی است که به دیوار‌های قلعه سنگی می‌خرد و به تدریج رطوبت خود را وارد می‌کند‌. هدف تغییر رفتار است و نه تغییر ساختار‌. ببینید‌؛ تئوریسین‌های جنگ نرم در برابر حرکت اعتراضی‌، خودشان به طور دقیق همین را می‌گویند. چون می‌دانند که جنبش مدنی و اعتراضی اگر بتواند اجماع لازم را در جامعه ایجاد کند می‌تواند تغییر رفتار را به حاکمیت تحمیل کند.

+ در حال حاضر جمهوری اسلامی ایران با یک‌سری از تنش‌های بین‌المللی رو‌به‌رو است‌. شایعاتی مبنی بر حمله نظامی که جنبه تهدیدی دارند و نیز تحریم‌هایی که رو به افزایش دارد‌. به نظر شما این تنش‌ها به جنبش کمک می‌کند یا نه و چرا‌؟

تنش بین‌المللی به نفع مستبدترین و ارتجاعی‌ترین بخش‌های حاکمیت ایران است‌. این مسئله باز هم به طبیعت جامعه و حرکت اعتراضی بستگی دارد. هر زمانی که تنش کم‌تری در عرصه بین‌الملل وجود داشته باشد پایگاه‌های اجتماعی حرکت‌هایی که می‌توانند در یک جنبش مدنی بسیج شوند با فراغ بال بیش‌تری وارد مبارزه می‌شوند‌. به نظرم چه تنش بین‌المللی سیاسی و چه تنش نظامی که احتمال آن را خیلی کم می‌بینم به نفع مستبدان حاکم تمام خواهد شد‌.

حکومت‌هایی که مشروعیت خود را در بین طرف‌داران متزلزل شده دیده‌، تناسب قوا را در عرصه اجتماع به جهتی که به زیانشان گسترش می‌یابد دریابند و توجیه ابزار سرکوب را در حال ریزش ببینند‌، برای فرار از این وضعیت به تحریک و لغزیدن به سوی استقبال از تنش بین‌المللی اقدام می‌کنند. چراکه تنش بین‌المللی به آنان اجازه می‌دهد تا ضعف‌های خود را تا اندازه‌‌ای بپوشانند‌، و پشت سپر دفاع از موجودیت یک نظام یا موجودیت یک کشور‌، یا امنیت بخش‌هایی از جامعه که مسئله امنیت برایشان به دلایل گوناگون مسئله‌ای مهم است یا حداقل حیات اقتصادی برای بخش‌های دیگری در جامعه هر مخالفی را قلع و قمع کنند و جلوی حرکت اجتماعی را بگیرند‌.
من به طور کلی معتقدم که دست گشوده آقای اوباما برای افرادی که در ایران و هم‌چنین دیگر کشورهای منطقه‌، از مدافعان نظام استبدادی‌اند بسیار خطرناک‌تر و ثبات‌زدا‌تر است تا مشت گره کرده و توپخانه‌ی آقای بوش‌. تحول اجتماعی آن هم در شکل مدنی‌، در فضای بین‌المللی که در آن تنش‌زدایی شده باشد گسترش می‌یابد نه در فضایی که تنش بین‌المللی تا آن‌جا پیش‌رفته باشد که هر حرکتی را مسخ کند .

+ فایل صوتی
++ این گفتگو در رادیو کوچه منتشر شد .

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

گفتگو با احمد سلامتیان : جنبش سبز خواستار تغییر ساختار نیست


میهمان امروز کافه کوچه «احمد سلامتیان‌»، نماینده مردم اصفهان در دوره اول مجلس شورای اسلامی و عضو سابق جبهه ملی ایران است‌. سلامتیان که پیش از انقلاب ۵۷ نیز سال‌ها در اروپا زندگی کرده است پس از مهاجرت به پاریس در دهه شصت‌، از فعالیت سیاسی کناره گرفت و امروز فقط به تحلیل رویدادهای سیاسی ایران و منطقه می‌پردازد‌.

+ پس از گذشت بیش از یک‌سال از انتخابات سال گذشته و حوادثی که در پی داشت‌؛ فکر می‌کنید حرکتی که مردم ایران آغاز کردند به ویژه پس از روز عاشورا تداوم یافته است؟

حرکت اعتراضی که در ایران به دنبال انتخابات دهم ریاست جمهوری شکل گرفت در ادامه اصلاحات بود. خود آن حرکت به طور کلی در مجموعه یک حرکت مدنی برای دست‌یابی به توسعه سیاسی بیش‌تر صورت گرفت‌. این حرکت اصلاحی بود و نه ساختار شکن‌. حرکت داخل ایران در پی تحول رفتار بوده است و نه تحول ساختار‌. این نوع حرکت‌ها که مدنی هستند در طول تاریخ‌، با حرکت‌های انقلابی یا توطئه‌گرانه یا سازمان‌یافته‌ای که هدف سرنگونی و براندازی راس یک حکومت را دارند تفاوت بسیاری دارند. من از ابتدای جنبش سبز گفته‌ام که اگر برخی فکر کنند که در ایران مخالفان و حکومت در یک رینگ بوکس قرار گرفته‌اند و بناست که یکی دیگری را ضربه‌فنی کند اشتباه می‌کنند‌.
این جریان به عنوان یک جریان مدنی مسابقه بوکس نیست بلکه دوی ماراتن است‌. کسی برنده است که نفس بیش‌تری دارد‌. در این روند‌، می‌بینم که حرکت اجتماعی و مدنی در ظرف یک سال گذشته عمیق‌تر و وسیع‌تر شده و شعارهایش شفاف‌تر شده است. از «رای من کجاست» به این‌جا رسیده که حق تعیین سرنوشت مردم را مسئله خود کرده است‌. در واقع پس از نزدیک به چهار دهه در ایران‌، به جای مسایل تجریدی و ایدئولوژیک و آرمان شهری مسئله اختیار داشتن در خانه خود و حق حاکمیت ملی مسئله یک جنبش شده است.
این نوع جنبش‌ها در ایران هم سابقه دارند مثل جنبش ملی کردن صنعت نفت‌. می‌بینم که سرعت و وسعت جنبش سبز از آن کم‌تر نیست‌. می‌بینیم که در این سیزده ماه‌، آنان که با جنبش سبز به صورت امنیتی و نظامی برخورد کرده‌اند بیش‌تر اتکای سیاسی‌، توجیه ایدئولوژیک و برندگی ابزار سرکوب خود را از دست داده‌اند‌.
انتخاب حوادثی مثل روز عاشورا‌، یعنی تاکید بر زور‌آزمایی خیابانی در استراتژی براندازی می‌تواند معنی داشته باشد نه در یک جنبش مدنی‌. اگر امروز کسانی هستند که فکر می‌کنند با نیامدن مردم به خیابان‌ها‌، جنبش متوقف شده است اشتباه می‌کنند‌. این جنبش در لایه‌های جامعه‌، مشروعیت حکومت و ساختارهای ایدئولوژیک حکومت در حال ادامه یافتن است و در دل جامعه گسترش می‌یابد‌. با توجه به این مسایل من به تحول و آینده جنبش بسیار خوش‌بین هستم .‌


+ نمود زنده بودن جنبش چیست‌؟

جنبش مدنی ایران از بدو شروع‌، خود‌جوش بوده است‌. حداقل ساختارهای اجتماعی و تشکیلاتی را برای پیش‌برد پیام خود در جامعه نداشته است. اگر یک سال گذشته را نگاه کنیم، می‌بینیم که امروز دیگر این جنبش چندان هم خودجوش نیست و دارای یک رهبری دسته‌جمعی شده است‌.
وقتی از رهبری جمعی می‌گویم منظورم تلفن کردن آقای کروبی به آقای موسوی نیست‌. منظورم بحث‌ها و گفت‌وگو‌ها درباره نقشه راه‌، تاکتیک‌ها و اهداف است‌. امروز در یک فضای وسیعی که گرچه بخشی از آن مجازی است اما همین بخش مجازی چنان در تعامل افکار اثر دارد که مرز و ممنوعیتی را نمی‌شناسد‌. این خواست‌ها و تحلیل‌ها و نقشه راه‌ها به مقدار زیادی در حال تغییر است .‌

+ اما به هرحال یک نقشه راه واحد باید در جنبش مطرح باشد‌. آیا در این مدت چنین نقشه راهی دیده شده است‌؟ در واقع آیا مردم می‌دانند که با کدام اهداف به کدام سوی می‌روند‌؟

اگر قبول کنیم که این جنبش‌، جنبشی مدنی است و مثال تاریخی هم زدم‌. در سال ۱۳۲۷ به دنبال تقلب در انتخابات تهران‌، دکتر مصدق و عده‌ای از دوستانش جمع شدند برای اعتراض به این انتخابات و اولین خواستشان تنها اصلاح قانون انتخابات بود‌. دکتر مصدق هرگز تصور نمی‌کرد که در اسفند سال ۱۳۲۹ نفت را ملی اعلام کند.

+ اما دکتر مصدق وارد حاکمیت شد .

جزو حاکمیت بود .

+ بنابراین قیاس مع‌الفارق است.

نه‌. اولن دکتر مصدق به مجلس پانزدهم راه پیدا نکرد‌. دوره مجلس در آن زمان دو سال بود‌. وی در مجلس شانزدهم حضوریافت‌. ثانین دکتر مصدق در زورآزمایی در درون مجلس تنها نبود که توانست نخست‌وزیر شود .


ادامه دارد ...
++ این گفتگو در رادیو کوچه منتشر شد .

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

بسیج دچار " انحراف مسیر" است


 گفتگو با یکی از هواداران جنبش سبز

کافه کوچه فرصتی است برای گفتن از شما ، مجالی است برای انعکاس صدایتان ؛ کافه کوچه هر بار دیداری است خاطره ساز . در این کافه ، گرچه کوتاه اما میهمان و میزبان شمایید ، مگر که فردای کوچه هایمان رنگی دگر باشد و نگاهمان به یادگاری هایش پر غرور . این صدای شماست در کافه کوچه ، سراغمان را بگیرید ، تنها صداست که می ماند .
سید مجید نامی است مستعار . میهمان کافه کوچه ، خودش این نام را برگزید . جوانی است از جوانان حوالی میدان خراسان تهران . در راهپیمایی های پس از 22 خرداد با تصویر آیت الله خمینی که کنارش نوشته شده بود : " بکشید ما را ملت ما بیدار تر می شود " دیده بودمش . این سال های اخیر به کار خبرنویسی هم وارد شده و می گوید که با هم نشینان سابق خداحافظی کرده است . رفقای سابق بسیجی بودند و سید مجید هم آرمان اسلام گرایانه اش را در بسیج می جست . هنوز هم باور دارد که حکومت اسلامی قابل تحقق است و آیت الله خمینی را محترم می شمارد .
این هم یک گرایش است در میان مردم ، اقلیت و اکثریتش را کاری نیست اما اینان هم مردمانند میان ما .
...

+ تو از متولدین دهه شصت هستی ، وقتی که به موضوعی به نام انقلاب 57 فکر مي کنی ، به نظرت این رخداد نتيجه مطلوبی در پی داشت ؟

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

غبار یکسال بر پلمب انجمن صنفی روزنامه‌نگاران


وقتی که اعضای انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ایران خود را برای مجمع عمومی آماده می‌کردند تا اساس‌نامه را به اتفاق آرا اصلاح کنند، خبر نداشتند که قاضی «سعید مرتضوی» دادستان تهران‌، حکم به تعطیلی خانه روزنامه‌نگاران داده است.
یک سال پیش‌، پنج مامور با در دست داشتن حکم این قاضی نام آشنا برای اهالی مطبوعات‌، شبانه به ساختمان انجمن صنفی در تهران وارد شده و در حالی که یکی از آنان از داخل ساختمان فیلم‌برداری می‌کرد‌، بر در ساختمان مهر و موم زدند.
ساعت ۲۱ و ۱۵ دقیقه شب برای پلمب ساختمانی که از سال ۱۳۷۶ خانه روزنامه‌نگاران بود و محل تجمع گه‌گاهی و شنیدن صدایشان که چیزی جز حقوق صنفی خود را برای بقای کار اطلاع‌رسانی طلب نمی‌کردند‌، بهترین وقت تشخیص داده شده بود تا مبادا مقاومتی صورت گیرد و مانعی تراشیده شود .
شب پیش از برگزاری مجمع عمومی‌، فعالیت انجمن تا اطلاع ثانوی ممنوع اعلام شد و ساعت یازده روز بعد- پانزدهم مرداد ۱۳۸۸- بسیاری از اعضای انجمن با در پلمب شده رو‌به‌رو شدند .
یک ماه پیش از این رویداد‌، قرار شد تا انجمن نشستی در اعتراض به هر چه تنگ‌تر شدن فضای اطلاع‌رسانی برگزار کند اما تنها ۲۴ ساعت مانده به این برنامه دبیرخانه انجمن صنفی روزنامه‌نگاران مجبور شد تا به دستور دستگاه امنیتی‌، نشست را منتفی اعلام کند.


انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ایران تنها تشکل فراگیر مطبوعاتی در ایران بود. انجمنی که با بهره‌گیری از باز شدن نسبی فضای سیاسی و اجتماعی در پی دوم خرداد ۷۶‌، تاسیس و فراز و نشیب‌های بسیاری را از سر گذرانده بود. با آن‌که مدیران و اعضای مطبوعات حکومتی به ایجاد انجمن‌هایی در ظاهر مشابه اقدام کردند اما سندیکای روزنامه‌نگاران پس از انقلاب ۵۷ در ایران‌، همان انجمن صنفی روزنامه‌نگاران بود که عضویت فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران را داشت و سازمان بین‌المللی کار نیز به رسمیتش می‌شناخت .
فعالیت انجمن صنفی روزنامه‌نگاران که به عنوان یک نهاد صنفی در تمام استان‌های کشور عضو داشت به حال تعلیق درآمده است و دبیر انجمن‌، «بدرالسادات مفیدی» نیز ۱۶۱ روز را در بازداشت گذراند ولی هیچ مقام دولتی یا مسوول در قوه‌ی قضاییه حاضر به پاسخ‌گویی به این عمل‌کرد فرا‌قانونی نیست .
طنز تلخ هم آن‌که به تازگی «سید محمد حسینی»، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفته است که به مناسبت ۱۷ مرداد یعنی روز خبرنگار، اخباری از امکانات رفاهی در نظر گرفته شده برای خبرنگاران را به اطلاع خواهد رساند.
وزارت فرهنگ و ارشاد از سال گذشته برنامه‌هایی نظیر در دست گرفتن صدور کارت صنفی و نیز عرضه سهام عدالت برای خبرنگاران را در دستور کار قرار داده است. اکنون اما تعدادی از روزنامه‌نگاران با سابقه از جمله «عبدالرضا تاجیک»، «احمد زید آبادی»، «عیسا سحرخیز»، «مسعود باستانی»، «کیوان صمیمی»، «جواد ماه‌زاده» و «بهمن احمدی امویی» به زندان افکنده شده‌اند.
سازمان گزارش‌گران بدون مرز اعلام کرده است که ایران از نظر رعایت آزادی مطبوعات در سال ۲۰۰۸ میلادی رتبه ١۶۶ را در میان ١٧٣ کشور جهان به خود اختصاص داده بود اما اینک برابر با تازه‌ترین گزارش که مربوط به سال ۲۰۰۹ میلادی است ایران به دروازه سه کشور جهنمی برای آزادی مطبوعات یعنی ترکمنستان در رده ١٧٣، کره شمالی و اریتره در رده ١٧۴ رسیده است.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

پناهندگان زندگی‌ام را در پاریس عوض کردند


کافه کوچه امروز میزبان یکی از زنان ایرانی است‌. زنی که اگرچه سی و یک سال پیش زادگاه خویش را ترک گفت اما هنوز نگاهش به ایران دوخته است‌.
سیما مرشاک عضو هیت مدیره انجمن «سدا» در شهر پاریس‌، چهار سال است که زندگی خود را وقف پناهندگان ایرانی کرده است‌. برایش مرد و زن‌، پیر و جوان‌، سیاسی و غیر‌سیاسی فرقی ندارد‌، برای او پناهنده مهم است‌.
قهوه‌ای با او نوشیده‌ام در فرصتی کوتاه به اندازه‌ی مجالی که کافه کوچه مهیا ساخت و حالا میزبانی کافه کوچه با شماست .‌

+ شما سال ‌هاست که برای پناهندگان کار می‌کنید . می‌خواهم بدانم که کلمه پناهنده چه تصویری را در ذهن پدیدارمی‌کند ؟ تعریف شما از پناهنده چیست ؟


برای من‌، پناهنده کسی است که در جایی که بوده احساس راحتی نمی‌کرده و به هر دلیلی سفر کرده و احتیاج به حمایت دارد‌.
حمایت از نظر من هم‌راه با تحقیر و کوچک شمردن نیست بلکه این حمایت وظیفه هر کسی است که اگر احساس آرامش دارد باید به این افراد به صورت فکری‌، روحی و مالی کمک‌رسانی کند‌.
پناهنده در نظر من انسان ضعیفی نیست ؛ اتفاقن او قوی است که توانسه با زادگاه و گذشته و داشته‌هایش خداحافظی کند‌. این ضعفی است که من در رابطه با آنان در خودم احساس می‌کنم‌. از سویی دیگر احساس هم‌زبانی و هم‌دلی دارم به ویژه با پناهنده ایرانی‌؛ همین امر است که من به سوی آنان کشیده شده‌ام‌. وظیفه سختی برعهده گرفته‌ام اما یک خواهش و خواستن است که مرا به سوی پناهندگان می‌کشد . همیشه فکر می‌کنم که کمک‌هایم بستگی به خودشان دارند .

+ فرض کنیم‌، من الان در شیراز هستم و با شما تماس می‌گیرم و می‌گویم که می‌خواهم به فرانسه بیایم و تقاضای پناهندگی دهم‌. با توجه به مشکلاتی که بر سر این راه برای پناهندگان دیده‌اید‌، چه پاسخی برایم دارید‌؟

اول من می‌پرسم که چه‌طور مرا یافته‌اید.

+ این یک فرض است .


من بدون این‌که قضاوتی درباره‌اش داشته باشم‌، می‌پرسم که به چه دلیلی می‌خواهد چنین کاری کند‌. آیا برای کار می‌خواهد به فرانسه بیاید‌؟ می‌خواهم بدانم انگیزه این فرد برای پناهندگی چیست‌. اگر پنج سال پیش از من چنین سوالی می‌کردید پاسخ دیگری می‌دادم‌، چون نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه کار باید انجام دهم.
اما امروز این تجربه را دارم که بسیاری زندگی خود را رها کردند تا بهتر زندگی کنند اما با هزاران خطر از جمله خطر قاچاقچیان انسان‌، مواد مخدر‌، بی‌سرپناه ماندن در خیابان‌ها و غیره رو‌به‌رو شدند‌. برای همین است که می‌پرسم چرا می‌خواهید پناهنده شوید‌.
اگر پاسخشان قانع کننده نباشد می‌گویم دو بار فکر کنید‌. چون من نمی‌توانم جای کسی تصمیم بگیرم‌. من هجده ساله بودم که بدون رضایت پدر و مادرم به فرانسه آمدم‌.
اما در این روز‌ها ما می‌دانیم که پناهندگان برای چه به این‌جا خود را می‌رسانند و شرایط را می‌دانیم برای همین است که این سوال را نمی‌کنم و فقط می‌پرسم که چگونه می‌توانم به تو کمک کنم‌. من می‌توانم یک گوش شنوا و یک راهنما برای ارتباط گیری با سازمان‌های بین‌المللی باشم .


+ شما از بنیان‌گذاران انجن سدا هستید و ظاهرن این فعالیت را به واسطه انجمن پی گرفته‌اید‌. انگیزه تاسیس انجمن سدا چه بود‌؟ چه زمانی و با هم‌یاری چه تعداد ایرانی سدا آغاز به کار کرد‌؟


سال ۲۰۰۶ بود‌. روزی داشتم به رادیوی بین‌المللی فرانسه (rfi) گوش می‌کردم‌. آن‌جا صدای یک ایرانی به نام یاشار محتشم را شنیدم که داشت با پناهندگانی که در ایستگاه قطار شرقی پاریس بودند حرف می‌زد‌. آن زمان من این فرد را نمی‌شناختم و حتا نمی‌دانستم که این همه ایرانی و افغانی در پاریس و زیر سقف آسمان سرگردان است.


+ یعنی تا آن زمان نمی‌دانستید‌؟


هرگز‌. راستش را بگویم نمی‌دانستم که چنین وضعی برای پناهندگان وجود دارد. برای من پناهنده کسی بود که از دولت‌های خارجی تقاضای امکانات مالی و مکانی می‌کرد‌. شاید این تصورم بچه‌گانه بود و شاید هم نمی‌خواستم بدانم‌. چون کسی که نمی‌داند به این دلیل است که نمی‌خواهد بداند‌.
وقتی برنامه رادیویی را شنیدم به آن‌جا رفتم و دیدم که تعدادی ایرانی برای کمک آمده‌اند‌. وضع اسف‌انگیزی بود‌. میانگین سنی پناه‌جویان ۱۸ تا ۲۶ ساله بود‌. شب‌ها ایستاده یا روی کارتن و زیر دو سه چادر می‌خوابیدند‌. باور نمی‌کردم‌. وقتی با آنان حرف زدم و دیدم که واقعن تنها هستند زندگی‌ام شکل دیگری گرفت.

از آن پس دید من به زندگی‌ام در پاریس دگرگون شد‌. آن روز با دیدن پناه‌جویان ایرانی می‌خواستم گریه کنم اما با خودم گفتم که برای حرکت نباید اشک ریخت و اساسن این افراد ترحم‌پذیر نیستند بلکه باید برایشان فکر چاره بود‌. از آن‌جا بود که پنج شش نفری جمع شدیم و ابتدا خودمان را نسبت به مسایل پناهندگان آگاه ساختیم‌. به سایت‌های مختلف اینترنتی سر زدیم و با سازمان‌ها و نهاد‌های گوناگون ارتباط گرفتیم‌. مکانی را تهیه کردیم تا به صورت هفتگی با آنان دیدار داشته باشیم‌.
هیچ کمک دولتی دریافت نکردیم و دیدیم که برای گرفتن کمک از سازمان‌های دولتی باید سازمان‌یافته‌تر عمل کنیم برای همین هم انجمن سدا را با پنج نفر عضو اصلی تاسیس کردیم‌. اکنون نیز پس از آقای «ضیا علومی»‌، خانم «لیلا صابر» از وکلای ایرانی – فرانسوی ریاست این انجمن را عهده‌دار است.


+ حالا که چهار سال از فعالیت انجمن سدا می‌گذرد توانسته‌اید از کمک‌های دولتی استفاده کنید‌؟

نه‌. این هم تقصیر خودماست‌. ما باید پرونده بودجه را پر کنیم اما نتوانستیم دور هم بنشینیم و این پرونده را پر کنیم‌. این هم شاید از ایراد کار ما ایرانی‌ها باشد‌. ما بسیار بیش‌تر از برخی انجمن‌هایی که بودجه دولتی می‌گیرند فعالیت کرده‌ایم اما هنوز اعلام نکرده‌ایم‌. ما هم می‌توانیم از بودجه دولتی استفاده کنیم و هم تصمیم برای آن گرفته‌ایم ولی تا این‌جای کار روی جیب خودمان حساب باز کرده بودیم‌.
برخی از ایرانیان هم بدون سر و صدا کمک‌های زیادی کردند و آن اوایل گه‌گاه برخی از رادیو‌های ایرانی و فرانسوی صدای ما را پخش می‌کردند که تقاضای کمک داشتیم‌. هنوز هم تعدادی ایرانی به صورت خودجوش به ما کمک می‌کنند اما فعلن بودجه‌ای نداریم.


+ پس از حوادثی که سال گذشته خورشیدی در ایران روی داد‌، موجی از پناهندگان به سوی فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی روانه شد . انجن سدا در آن مقطع آمادگی خدمت و کمک‌رسانی به این جمع در فرانسه را داشت‌؟


یک‌سری از پناهدگان روزنامه‌نگار بودند که از کمک سازمان گزارش‌گران بدون مرز برخوردار شدند البته نه همه روزنامه‌نگاران بلکه آنانی که ویزا دریافت کرده بودند‌.
ما سعی کردیم در هم‌کاری با سازمان گزارش‌گران بدون مرز و ریس بخش ایران یعنی آقای رضا معنی‌، تا جایی که امکان داشت یاری‌رسان باشیم‌. این کمک‌ها از تهیه جا و مکان تا تامین لباس و غذا و نیز اطلاع‌رسانی را شامل می‌شد‌.
به طور مسلم نداشتن بودجه کارمان را سخت می‌کرد اما در کارهایی مثل ترجمه‌، راهنمایی برای استفاده از خدمات درمانی و از این قبیل به باورم توانستیم هم‌کاری خوبی داشته باشیم‌. این همه اما کافی نیست چراکه هر روز به این موج افزوده می‌شود‌. امروز در ایران فشار بر مردم بیش‌تر شده است و مسئله زندان وجود دارد و جلوگیری از این‌که جوان‌ها خود را در آن مملکت بیان کنند‌. با تحریم‌ها و فشارهایی که بر روی ملت ایران بیش‌تر می‌شود ما با افزایش تقاضای پناهندگی ایرانیان رو‌به‌رو خواهیم بود.


+ فایل صوتی