۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

شمعی در غربت تا شاید چراغی در خانه


آنان که در طول عمر خود حداقل یک بار طعم مهاجرت را چشیده باشند، پیامد این تصمیم بزرگ را به مثابه یک زایمان توصیف می‌کنند؛ زایمانی که رنجش برای نسل مهاجر است و نتایج متاخرش برای مولود.

اگر این وصف مهاجرت را فرض قرار داده و مهاجر را جستجوگری بدانیم که تن به رنج سپرده و پا در راهی می‌گذارد که الزاما همه نتایج به عمرش کفاف نخواهد داد، با پدیده پناهندگی چگونه باید برخورد کرد؟ پناهندگان یا رانده‌شدگان یک سرزمین به محدوده جغرافیایی دیگر که از دولت بیگانه تقاضای سکنی می‌کنند به طور عمده دو دسته‌اند؛ یکی پناهجویانی که مصائب اقتصادی و معیشتی راهی جز گریختن از موطن برایشان باقی نگذاشته است و به امید زیستنی بهتر پا به کوچ می‌نهند و پناهندگان اقتصادی خوانده می‌شوند و آن دیگری پناهندگان سیاسی.

کنوانسیون ژنو هراس از تهدیدهای جانی و آزار و اذیت در مقولات سیاسی، عقیدتی و اجتماعی و نژادی را مورد نظر می‌گیرد و به گریخته از هر سرزمینی، به دلایل مبتنی بر این شرایط، نام پناهنجو را اطلاق می‌کند؛ اما فرار از گرسنگی و گریز از تبعیض اقتصادی هم واقعیت است. واقعیتی است که کشورهای متعهد به این کنوانسیون به خوبی می‌دانند.

پناهندگان سیاسی اما همواره با وجود آنکه طبق قوانین بین‌المللی و تمایل برخی کشورها به تناسب سطح رابطه دیپلماتیک با کشور متبوع متقاضیان پناهندگی، مورد حمایت واقع می‌شوند، شرایطی به مراتب دشوارتر از پناهدگان اقتصادی داشته‌اند.

پناهنجویی که وجودش به دلیل باور یا اقدام سیاسی و حتی دفاع از حقوق برابر انسان‌ها مورد تهدید واقع شده، بی‌آنکه به زیست اقتصادی‌اش در آینده نظر افکنده باشد، زادگاه مادری را بدرود گفته است. هیچ برنامه‌ای مطابق با شرایط جدید ندارد، فرصتی نبوده تا بداند حتی به کدام سوی روانه است مگر تصمیمی بزرگ و سریع برای تنفس در فضای آزادی.

دولت‌های غربی و به خصوص اروپایی چنانکه اشاره شد، هر از گاهی مطابق با سطح روابط دیپلماتیک با دولت‌های توتالیتر، کودتایی و استبدادی به تعهد خود در رابطه با کنوانسیون مصوب ۱۹۵۱ ژنو، جامه عمل می‌پوشانند؛ اما از فردای آنکه پناهنجو اثبات کرد کیست و چه کرده است و در این دنیای نوین چه می‌جوید، در جامعه‌ای که کمترین شباهتی با موطن استبدادزده‌اش ندارد، رهاست.

درست در این مقطع است که پناهنده سیاسی در می‌یابد که چگونه از موطنی که در آن شخصیت و چارچوب زیست اجتماعی و سیاسی و اقتصادی‌اش شکل گرفته بود به دنیایی دیگر پرتاب شده است. در این مقطع است که “باید”های جدید را درمی‌یابد. باید به زبانی دیگر سخن بگوید، بنویسد، بخواند و آنگاه بیاندیشد. باید این بار بر دغدغه‌ی نان، بیش از پیش تامل کند، چرا که سنگ بنای زندگی در این جامعه قدمت یک عمر را ندارد. خودش مانده است و گذشته‌اش. این گذشته هم در لحظه یاری‌اش نمی‌دهد. هر چه بود، بود؛ حالا شاهد نسل گذشته پناهندگانی است که با تحصیلات عالی جذب مشاغل آزاد شده‌اند، خواندن را رها کرده‌اند، زبان را در حد رفع نیاز روزمره آموخته‌اند، یک پایشان در رویای بازگشت به موطن است و پای دیگرشان در امروزی که باید هزینه هر ساعتش تامین شود.

از جمله هزینه‌هایی که به جنبش سبز مردم ایران تا امروز تحمیل شده، مساله آوارگی جوانان ایرانی است. ایران پس از انقلاب ۵۷ رتبه‌دار مهاجرت و پناهندگی شهروندانش بوده است. حتی با عبور از دهه شصت و آن موج عظیم خروج از کشور در دهه هفتاد هم ایرانیان یکی از عمده ملت‌هایی بودند که به غرب پناه جسته‌اند. آمارهای موجود بیانگر جابه‌جایی و تغییر این رتبه در مقاطع گوناگون است؛ اما هرگز توقف یا نقطه پایانی را حتی در کوتاه مدت برای پناهندگی ایرانیان از دولت‌های غرب نشان نمی‌دهد.

جنبش سبز ایران به عنوان یک رخداد سیاسی و مدنی سبب شد تا بسیاری که حاضر نبودند در حداقل فضای آزاد، دست از تلاش برای ساختن فردایی بهتر بشویند، از کشور خارج شوند و به خیل پناهجویان جهان درآیند. جوانانی که حتی پس از خروج از مرزهای ایران نیز باز نسبت به آن جامعه احساس وظیفه می‌کنند و در قبال مردم معترض و تحول‌طلب نوعی تعهد را ابراز می‌دارند.

سرنوشت فرزندان آواره ایران، اما در زمانی تغییر یافته است که جمعیت مهاجران و نه فقط پناهجویان سابق ایرانی در غرب در دفاع از رخدادهای درون مرز به نفع مردم چشم‌گیر است. به سخنی دیگر، آن عده از ایرانیان مقیم برون مرز که بی‌تفاوتی نسبت به حوادث داخل ایران را کنار نهاده و به یاری مردم معترض باور دارند، به وضوح در گوشه گوشه جهان دیده می‌شوند.

در چنین شرایطی اما آنچه مهم به نظر می‌رسد، ضرورت یک بیداری است. باید پذیرفت که شرایط محیطی بر شیوه مبارزه سیاسی، آگاهی رسانی، فعالیت‌های بشر دوستانه و یاری‌رسانی فکری تاثیرگذار است. بدون لحاظ کردن شرطی همچون فاصله جغرافیایی با میدان عمل سیاسی، نمی‌توان شیوه اعتراض را برگزید و اگر جز این بود احتمالا بسیاری به جای تاسیس شبه رسانه‌های ماهواره‌ای و اینترنتی، اقدامی دیگر می‌کردند.

بیداری اما در این نکته نهفته است که ایران را چگونه می‌شود بدون مردم در نظر آورد و مگر جز آنست که جوانانی که در شهرهای ترکیه و عراق و مالزی در نیمه راه گریزند، به همان مجموعه انسانی یعنی مردم ایران تعلق داشته و دارند؟

ضرورت دیدن شرایط حمایت از جنبش سبز مردم ایران آن جایی پر رنگ‌تر می‌شود که برخی از همان‌هایی که تا دیروز تصاویر اعتراض‌ها را روی سایت‌های اینترنتی منتشر می‌ساختند و ایرانیان برون مرز را به جوش و خروش وا می‌داشتند، اکنون نیازمند یاری تماشاچیان سابق‌اند.

بیدار شدن به این معنی اعتبار می‌یابد که در فقدان آزادی بیان و زیر سایه ناامنی شغلی و تهدید معاش، روزنامه‌نگاران جوان ایرانی قلم از نقد کج نکردند و هزار نکته را به لطایف‌الحیل در روزنامه‌های اصلاح‌طلبان منتشر ساختند و حالا سخت نیست قبول این نکته که یاری به مردم ایران، از دست‌ گیری همین از راه رسیدگان آغاز می‌شود.

این درد جامعه ایرانیان برون مرز است و براستی شرم، که روزنامه‌نگار و فعال حقوق بشر و هنرمند و کنشگر مدنی و سیاسی گریخته از استبداد، خیابان خواب شهرهای اروپا شود و کمی دورتر از تظاهرات اپوزیسیون جمهوری اسلامی، روی صندلی ایستگاه مترو شب را تا بامداد سپری سازد.

ایران مختصات جغرافیایی مشخصی دارد و چون هر کشور به رسمیت شناخته شده دیگری از جمعیت و دولت روشنی برخوردار است. از این روی همانگونه که نباید و نمی‌توان تصور دیگری از دولت کنونی و نظام سیاسی فعلی جز آنچه واقعا موجود است، داشت؛ درباره حمایت از ایرانیان معترض هم نمی‌توان تصوری غلط به مثابه آنکه همیشه دور از دسترس‌اند به ذهن سپرد.

مساله جوانان آواره ایرانی، امروز روشن‌ترین و مهم‌ترین مساله معترضان نظام سیاسی ایران و باورمندان به یاری ملت آن کشور است. تردیدی نیست که نسل گریخته از میهن در دهه شصت خورشیدی و حتی پس از آن، همین سنگلاخ را پیموده است؛ اما اگر توان دست‌گیری و یاری وجود دارد و اگر امروز امید به فردایی بهتر در کنار شعارهای انسان‌دوستانه و میهن‌پرستانه در اوج است، دریغ از مساله نسل جدید تبعیدی‌ها، نه اخلاقی است و نه منفعت سیاسی در کلان ماجرا به همراه دارد.

* این مطلب برای تهران ریویو نوشته شده است .
++ بازانتشار در شهرگان.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

Iranians Poke Fun of Ahmadinejad at UN on Facebook


President Mahmoud Ahmadinejad’s sixth appearance at the United Nations was an opportunity for him to show his negative attitude toward the West. And as predicted, he delivered. He was not able to use the UN podium effectively to dissuade UN members from issuing another resolution against Iran.

On Monday, Ahmadinejad asserted at the UN: “The United States has threatened to use nuclear weapons against Iran.” This claim was condemned by Secretary of State Hillary Clinton, referring to it as “unfounded.” Once again at this event, Ahmadinejad made reference to America’s use of nuclear weapons against Japan and managed to anger Clinton.

Before his speech, some analysts predicted that Ahmadinejad’s presence in New York, coupled with a dose of realism, could be a step forward to improving Iran’s diplomatic ties with the West, but this did not happen. Mahmoud Kianersi, an Iranian journalist, wrote, “This visit will become another blow against Iran unless Ahmadinejad comes up with a new, creative offer to the world.”

Inside Iran, Iranians also thought the president’s performance was lackluster. Since his speech, Iranians have been posting jokes and funny clips of Ahmadinejad, especially his gaffes made during interviews, on their Facebook pages. Despite attempts at filtering and Internet censorship by the Iranian government, Facebook and blogs remain the primary means through which the Iranian people can exchange their ideas with the world and relay their feelings to the international community.

Ahmadinejad is accused by the opposition of having rigged the elections. He is even called the “coup president.” This belief that his government is illegitimate, combined with the government’s harsh crackdown of protestors in the aftermath of the June 12 elections, has led many to ignore Ahmadinejad’s anti-American rants. Iranians in the opposition—even those leftists who used to go on tirades against the United States—are now too focused on Ahmadinejad’s deeds against the Iranian people to worry about America.

Political parties and groups have not reacted to Ahmadinejad’s comments yet. It is expected that the wing loyal to Supreme Leader Ayatollah Ali Khamenei will demonstrate support of Ahmadinejad at tomorrow’s Friday prayer.

In Iran, most individuals, unless they are extremely important, risk going to jail if they publicly criticize Iran’s nuclear policy or question Ahmadinejad’s controversial approach on the nuclear issue. And analyzing the Islamic Republic’s positions on the nuclear issue from an independent perspective is a major redline for Iranian media.

Most Iranians residing in Europe, who are mainly in opposition to the Islamic Republic, believe that Ahmadinejad was the messenger for Khamenei at the United Nations. Many analysts believe that Iran is going through a sensitive period, while its nuclear case is being reexamined by the UN Security Council. Ahmadinejad, who has Khamenei’s support and blessing, has repeatedly asserted Iran’s right to enrich uranium and called that an “inalienable right.”

In a message sent to the nuclear summit held in Tehran, Khamenei asserted, “The Iranian people, who are victims of chemical weapons, feel the threat of such weapons more than anyone else and will use all their resources to combat the spread of these weapons.”

این مطلب برای inside iran به نگارش درآمده است .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

گام‌های سبز بدون کفش کارگری

بارها این سو و آن سوی، گلایه‌هایی پیرامون جدایی جنبش کارگری و جنبشی که پس از انتخابات خرداد ۸۸ شکل گرفت، شنیده‌ایم. این موضوع که هنوز از چرایی عدم پیوستن کارگران به جنبشی که استبداد حاکم را نشانه رفته، سخن به میان نیامده، نشانه خلاء موجود است. صورت مساله‌ای است که روی آن بحث نمی‌شود. معیارهای جدایی روشن نیست و راهکار همگرایی و جبران چنین کمبودی کمتر پیشنهاد می‌شود.


با نگاه به جنبش سرکوب‌شده کارگران پیش از خرداد ۸۸ و تنهایی طبقه‌ای که حقوق سندیکایی، صنفی و معیشتی خود را طلب می‌کند و قبل از سیاست، رفاه بلاواسطه مساله‌اش است، می‌توان دریافت که اگر این موضوع امروز به میان می‌آید، دو دلیل پس پرده دارد. نخست آنکه طبقه کارگر اگر چه طبقه‌ای موثر بر آرایش سیاسی ایران نیست؛ اما وسیع است و قشر قابل توجهی را در سراسر کشور به خود اختصاص داده است. پس نمی‌توان در یک کنش اعتراضی تداوم یافته، جای خالی آن را نادیده انگاشت. دوم اینکه شاخص‌های اقتصادی رو به افول در ایران بیش از هر قشری، فشار بر دوش کارگرانی می‌آورد که در اوج ناامنی شغلی به سر می‌برند. پس این نیروی بالقوه معترض، باید هر چه زودتر همگام با جنبش طبقه متوسط شود تا مگر سازمان یابد و برآیندی مطلوب در سطح عمومی جامعه از خود به جای بگذارد.

با این دو فرض کمی به گذشته نه چندان دور بازگردیم. دوم خرداد سال ۱۳۷۶ انتخاباتی در ایران برگزار شد که شورای نگهبان و نظارت استصوابی چنان امروز، نامزدهای ریاست جمهوری را از فیلتر سخت عبور می‌داد. در این انتخابات حضور نسل جوان، آمار شرکت‌کنندکان در انتخابات پس از انقلاب ۵۷ و عزم طبقه متوسط در روی کار آوردن جریان اصلاح‌طلب چشمگیر شد.

انکار نباید کرد که اعمال سیاست‌های موسوم به تعدیل اقتصادی دوران هاشمی رفسنجانی در کنار فضای بسته سیاسی آن دوران، مهم‌ترین عوامل چنین رویدادی بود. خرداد ۷۶ در واقع سرآغاز اعتراض طبقه متوسط در ایران پس از انقلاب ۵۷ در قالب حرکت در بستر قانون اساسی جمهوری اسلامی بود. دانشجویان، معلمان، زنان، دانش‌آموزان مقطع متوسطه، هنرمندان و اهالی فرهنگ و ادب برای باز شدن روزنه‌های کوچکی که بتواند حداقل اکسیژن برای زیستن به درون جامعه راه یابد، دوم خرداد را به یک رویداد بدل کردند. چهار سال بعد با آنکه حوادث مهیبی چنان تداوم قتل دگر اندیشان در پاییز ۷۷ و حمله به خوابگاه دانشجویان تهران در تابستان ۷۸ روی داده بود باز هم خاتمی و جریانش به جناح مقابل ترجیح داده شد.

تیر ۸۴ در پی رو در رویی هاشمی رفسنجانی با محمود احمدی‌نژاد این بار جدای از موضوعیت یافتن تحریم انتخابات و بایکوتی که بخشی از کنشگران آن را برگزیدند، طبقه کارگر و پائین جامعه در جهت مخالف طبقه متوسط حامی حضور در انتخابات، حرکت کرد. رفسنجانی نماد فساد اقتصادی برای محرومان، کارگران و مزدبگیران بود و عامل مقتدر جلوگیری از بازگشت به دهه شصت برای روشنفکرانی که طوماری در حمایت از او امضا کردند و منتشر ساختند.

خرداد سال گذشته اما ورق برگشت. حنای احمدی‌نژاد برای طبقه پایین و کارگران نه تنها رنگی نداشت که سقوط سطح معیشت و رفاه را در چهار سال گذشته تجربه کرده بود. جو عمومی ایران جو تحریم نبود. بایکوت انتخابات با وجود نامزدی مجدد احمدی‌نژاد و گرا دادن رهبری مبنی بر حمایتش از وی، بی‌معنی می‌نمود. پس عمده‌ی رای احمدی‌نژاد را باید در جای دیگر و از خاستگاه دیگری مطالعه کرد نه از کارگرانی که یا بیکار شده بودند یا بیکاری هم‌صنفان خود را نظاره‌گر بودند. وانگهی تقلب چنان آشکار بود و شواهدش روشن که باز طبقه متوسط را به صحنه کشاند؛ اما این بار پس از اعلام نتیجه.

اما کارگران به طور عمده به جنبش سبز نپیوسته‌اند. سندیکاهای کارگری و چهره‌های جنبش کارگری از جنبشی که جنبش دانشجویی و بخشی از جنبش زنان را با خود همراه ساخت، حمایت نکرده و سکوت کرده‌اند. چرا؟ پیش از هر چیز باید یادآور شد که بی‌شک در میان تمام اعتراض‌های خیابانی، کارگران به صورت فردی حضور یافته‌اند و شاهد این مدعا آنکه اخیرا نام ده تن از جان باختگان کارگر نیز به میان امده است. تردید نباید کرد که در میان بازداشت‌شدگانی که سرکوب‌گران آنان را کف خیابانی می‌خوانند، کارگران هم وجود دارند؛ اما پرسش مطرح شده پیرامون همبستگی دو جنبش است. یکی با سابقه اعتراضات پراکنده صنفی و سندیکایی و قدیمی‌تر و دیگری با اعتراضاتی سیاسی و وسیع‌تر و فراگیر. باز باید خاطرنشان ساخت که خرده‌گیری بر اطلاق نام “جنبش” به دلیل فقدان ایدئولوژی واحد و رهبری قطعی و روشن در این مجال راه به بیراهه است؛ چرا که اولا جنبش بار معنایی مطالبات مشترک لااقل به صورت حداقلی را با خود دارد و ثانیا شرایط استبداد حاکم بر ایران پیدایی چنان صورتی از اعتراض سازمان‌یافته را مهیا نساخته است. شواهد مبنی بر بی‌معنایی شورش نیز آنقدر دم‌دستی است که نیازی به شمارش احساس نمی‌شود.

با این تعبیر از جنبش که به طور طبیعی در مسیر تحول گام بر می‌دارد و تداوم آن تاکنون غیر قابل انکار است ، جنبش سبز و جنبش کارگری از هم جدا مانده‌اند. این جدا افتادگی شاید ناشی از افتراق در خواست‌های طبقاتی تلقی شود اما مهم، توجه به مطالبات مشترک است.
برای دقیق شدن در این موضوع، درک کارگر و فضایی که در آن تنفس می‌کند ضروری است. نمی‌توان کارگر ایرانی را با کارگر یک کشور صنعتی حتی در اوج بحران اقتصادی قیاس کرد. کارگری که بابت تشکیل انجمن و سندیکا تهدید می‌شود و زندان می‌رود و کارگرانی که همه تلاششان برای تشکیل سندیکا، احقاق حقوقی است که بی آن نمی‌توانند تامین معاش کنند را نمی‌توان به یک باره در گود سیاست انداخت.

مساله آزادی و دموکراسی و حقوق بشر برای آنکس که یک سال حقوق معوقه دارد، از پرداخت اجاره بهای مسکن باز مانده، ناتوان در تامین مخارج تحصیل فرزند است و … مساله‌ای فوری نیست. حتی در بلند مدت هم غم نان، مجال تفکرش حول سیاست را نمی‌دهد. باید کارگر را با همه مصائب گریبانگیرش و در کشوری به نام ایران درک کرد و آنگاه پرسید چرا کارگران همراه جنبشی نمی‌شوند که البته نگاهی هم به اقتصاد دارد؟!

توقع جنبش سبز از اتحادیه‌ها برای اعلام حمایت، واقع‌بینانه نیست و در واقع نگاهی وارونه است. انگار جای نهاد و گزاره در بخشی از یک نوشتار تغییر کرده باشد. می‌توان فهمید که منظور و هدف چیست؛ اما همخوان با دیگر جملات نیست. اینکه جنبش سبز از سطح رهبری تا هواداران بی‌شمارش خواهان پیوند با دیگر جنبش‌های اعتراضی هستند، مایه دلگرمی است؛ اما توقع استقبال دیگران بدون آنکه از مطالباتشان یادی شود، پر توقعی است.
اسانلوها زمانی به زندان افتادند که خیابان‌ها خالی از معترضان به حاکمیت بود. نامی از موسوی و کروبی اگر برده می‌شد شور و حرارت امروز را نداشت. نهادهای صنفی زمانی تهدید شدند که کمتر اصلاح‌طلبی از طبقه کارگر یاد می‌کرد؛ مگر محجوب‌هایی که محبوب زحمتکشان نبودند.

از کارگر یاد نشد مگر در بزنگاه‌های سیاسی تاریخ. سراغ کارگر را نگرفتند چه در داخل و چه خارج از کشور مگر با توقع اعتصاب. مطالبات کارگران هنوز هم به عنوان مطالبات به حق بخش وسیعی از جامعه ایران از زبان کمتر روشنفکر و سیاستمداری به وضوح شنیده می‌شود.
با این همه آیا باز این کارگران‌اند که وظیفه‌ای ملی برعهده دارند تا به صفوف جنبش سبز بپیوندند؟ یا اینکه بر دوش تک تک اعضای جنبش سبز در هر گوشه‌ی جهان است که اول در فهم مطالبات کارگران بکوشد و دوم فریاد صدای سرکوب شده آنان باشد؟ می‌گویند اول برادری ثابت کن و سپس ادعای میراث. جنبش سبز می‌تواند و ضروری است که به سوی طبقه کارگر قدمی جدی بردارد. مسیر مبارزه علیه استبداد پیمودنی نیست؛ مگر به اتفاق همه طبقات جامعه.

+ این مطلب برای سایت تهران ری وی یو نوشته شده است .

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

خاموشی‌ها همچنان کشور را تهدید می‌کند


افزایش ظرفیت تولید برق پول می‌خواهد و دولت قصد دارد با کاهش چشمگیر یارانه برق این پول را به دست آورد.
دولت کشوری که نوزدهمين توليدكننده برق در جهان است از یکسو گرفتار سیر صعودی مصرف و از سوی دیگر درگیر میلیاردها تومان بدهی به تولیدکنندگان و پیمانکاران برق شده است.

محمد پارسا، رئیس سندیکای برق ایران هشدار داده که در صورتی که دولت بدهی خود را به تولیدکنندگان برق نپردازد کشور در بهار و تابستان شاهد افزایش قابل توجه خاموشی‌ها خواهد بود.

به گفته محمد پارسا دولت حدود پنج هزار میلیارد تومان به تولیدکنندگان و پیمانکاران برق بدهکار است که "البته علاوه بر آن هزار میلیارد تومان هم باید جریمه تاخیر پرداخت بدهی بپردازد."

یک عضو دیگر سندیکا می‌گوید: "ما دولت را تهدید نمی‌کنیم، اگر طلب‌مان پرداخت نشود نمی‌توانیم که به تعهداتمان عمل کنیم. هم‌اکنون هم خیلی از صنایع برق در آستانه ورشکستگی هستند."

شرکت آونگان که بزرگ‌ترین تولیدکننده برج‌های انتقال نیرو در ایران بوده به دلیل ناتوانی در پرداخت حقوق کارگرانش هم اکنون تعطیل شده است.
مجید نامجو وزیر نیرو البته اظهار امیدواری کرده که دولت از عهده مدیریت برق در تابستان امسال برمی‌آید. او در عین حال از آماده شده مبلغ ۵۰۰ میلیارد تومان برای پرداخت جزيي از بدهی دولت به صنعتگران برق خبر داده است.

خاموشی‌های گسترده پیش‌ از این یک بار در اوج گرمای تابستان سال ۲۰۰۸ در کشور اتفاق افتاد. دولت مجبور به سهمیه بندی برق به صورت منطقه‌ای در شهرهای بزرگ کشور شد. خاموشی‌های پیاپی برق نه تنها شهروندان را کلافه کرده بود که ضربه سنگینی به صنعت ایران زد.

محمد علي عباسي نايب رئيس کميسيون صنعت اتاق بازرگاني و صنايع و معادن ايران اعلام کرد که صنعتگران در طول دوره خاموشی‌ها لااقل ۲۳۰ میلیارد تومان زیان دیده‌اند.
دولت احمدی‌نژاد در آن زمان ادعا کرد که علت خاموشی‌ها بروز خشکسالی در کشور و افت چشمگیر بازده نیروگاه‌های برق آبی بوده است. اما بسیاری از کارشناسان این ادعا را را تنها سرپوشی بر مدیریت بد دولت می‌دانستند چرا که تنها حدود ۱۰درصد انرژی کشور از طریق نیروگاه‌های برق‌آبی تامین می‌شود.

ايران بزرگ‌ترین تولید کننده برق خاورميانه است با این‌حال ظرفیت تولید برق این کشور پاسخگوی میزان روزافزون مصرفش نیست.
هم اکنون حدود ۴۰هزار مگاوات برق سالانه می‌تواند وارد مدار می‌شود. این در حالی است که محمد بهزاد معاون وزیر نیرو امسال پیش‌بینی مصرفی معادل همین رقم را کرده است.
به گفته یک کارشناس، نیروگاه‌های فرسوده که سهم مهمی در تولید برق کشور دارند با راندمانی نزدیک به ۲۵ درصد کار می‌کنند. این تازه در حالی است که طبق برآورد مرکز پژوهش‌های مجلس که ۲۳/۵درصد برق توليدي كشور در شبكه انتقال و توزيع تلف مي‌شود. بانک جهانی ایران را بزرگ‌ترین هدردهنده برق در کل منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا معرفی کرده است.

تراز تولید و مصرف برق در ایران نیز در وضعیت مطمئنی قرار ندارد. به گفته پرویز فتاح وزیر سابق نیرو ميزان ذخيره برق در ایران در اوج مصرف تنها سه درصد است. چنین رقمی در وضعیت مطلوب باید حدود ۲۵ درصد باشد.

احداث نیروگاه‌های تازه، نوسازی نیروگاه‌های فرسوده قدیمی و اصلاح شبکه‌های توزیع همه به پول احتیاج دارد. تحریم‌های اقتصادی موجب شده تا دولت نتواند از منابع مالی خارجی برای سرمایه‌گذاری استفاده کند. اما مساله مهم‌تر وضعیت قیمت‌گذاری برق توسط دولت و یارانه‌‌‌ای است که بابت آن به مصرف کننده می‌پردازد که باعث شده تا هیچ سرمایه‌گذاری به آینده بازار برق در ايران اطمينان نداشته باشد.

برای سال جاری دولت پرداخت ۳۲۰۰ میلیارد تومان را به عنوان یارانه برق پیش‌بینی کرده است. مجلس شورای اسلامی قیمت واقعی برق در سال جاری را ۸۳۲ریال به ازای هر كيلو وات ساعت برق اعلام کرده این در حالی است که متوسط قیمت فروش هرکیلووات ساعت برق تنها ۱۶۵ریال است.

حدود ۴۵درصد از برق تولیدی ایران در بخش‌های صنعتی و کشاورزی مصرف می‌شود و مابقی آن نصیب بخش‌های خانگی، تجاری و اماکن عمومی می‌شود.

دولت احمدی‌نژاد می‌خواهد یارانه برق را قطع کند و آن را به قیمت واقعی به مصرف‌کننده بفروشد اما هنوز مردد است که این کار را در سال جاری انجام دهد و تبعات اجتماعی غیرقابل پیش بینی آن را نیز بپذیرد.

با وضعیت کنونی بخش خصوصی ایران علاقه‌ای به سرمایه‌گذاری برای افزایش ظرفیت تولید برق ندارد. دولت حتی وعده داده که برق بخش خصوصی را پیش‌خرید کند. اما بخش خصوصی بیشتر در تلاش برای حضور در بازارهای خارجی است. یکی از تولیدکنندگان تجیهزات برق در ایران می‌گوید: "توليد تجهيزات بخش توزيع و انتقال برق پنج برابر نياز داخلي است." وی اشاره می کند که بازار داخلی نمی‌تواند صنعتگران برق را راضی نگاه دارد.

صنعتگران برق ایران با وجود دست و پنجه نرم کردن با تحریم‌های بین‌المللی حدود دو میلیارد دلار قرارداد صادراتی دارند اما اما به گفته محمد پارسا "اگر وضعیت بدهی دولت به همین منوال ادامه یابد نمی‌توانیم از پس تعهداتمان برآییم و بازارهای خارجی را نیز از دست می‌دهیم."

رئیس هیات مدیره سندیکای صنعت برق ایران هشدار می‌دهد که بيش از ۹۰۰ هزار نيروي كار كه به صورت مستقيم و غير مستقيم در اين صنعت مشغول به كارند، در معرض بيكاري قرار دارند.

این گزارش در سایت میانه منتشر شده است

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

هیچ کس عوضی نیست ، راه را عوضی می رویم


جنبش سبز در پی کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد قدرت حضور مردم در خیابان‌ها را به نمایش گذارد؛ اگر چه استبداد حاکم هم با همه توان علیه آن برخاست و راهپیمایی در سکوت را هم تحمل نکرد. استبداد تغییر بنیادی و هر آنچه در دراز مدت منجر به بازشدن فضای سیاسی ایران شود را تاب نمی‌آورد؛ اما خیزش طبقه متوسط مردم و به ویژه جوانانی که به طور عمده زاده‌ی دوران حکمرانی جمهوری اسلامی بودند، چشم جهانیان را به جغرافیای ایران خیره ساخت.

حرکت دموکراسی‌خواهانه مردم، هزینه‌ای گزاف داشت؛ اما انصاف باید داد که نظام هم ضربه‌ها خورد و از این بیشتر آنکه، جنبش هنوز در پی کار است و تا سرانجام مطلوب ـ لااقل تا امروز ـ قصد عقب‌گرد و خاموشی و مرگ ندارد.

در قبال مردمی که چنین شجاعانه درگیر حوادث شده‌اند و خود نقش‌آفرین عرصه مبارزه‌ای بی‌امان‌اند؛ اما حداقل، پشتیبانی فرا ایدئولوژیک و تمام قد از برون مرز توقع زیادی نیست. مخالفانی که به انحاء گوناگون در سال‌های گذشته به بیرون از مرزها رانده شده‌اند در برابر خیزش هم‌میهنانی‌اند که همان آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی و رفع تبعیض‌هایی که در این سوی مرز از حاکمیت طلب شده است را فریاد می‌کنند.

در این مسیر پر فراز و نشیب مبارزه؛ اما اتحاد اولین گامی است که در خود اثبات دموکراسی‌خواهی را به همراه دارد. دموکرات‌ها رقیب سیاسی را الزاما نه دشمن فرض می‌کنند و نه انکار می‌کنند. دموکراسی بدون جریان‌های گوناگون سیاسی امکان‌پذیر نیست. دموکراسی به عنوان یک شیوه حکومتی، بدون حضور مردم و جدا از تنوع فکری و آزادی اندیشه بی‌معنی است و مگر می‌شود در سخن از فقدان دموکراسی در ایران گفت، اما تحمل شنیدن صدایی دیگر را نداشت؟!

گام نخست برای حمایت از جنبش سبز اتحاد است و این اتحاد روی خواسته‌های مشترک، تاکتیک‌های مبارزاتی، نوع پشتیبانی از خیزش درون مرز، نیازمند دیدن و درک یکدیگر است. اگر درک هر یک از جریان‌های کوچک و بزرگ سیاسی از دیگری ناقص و پر سوءتفاهم باشد، ندای هم‌صدایی با مردم ایران را باور نمی‌توان کرد. هم‌صدایی با مردمی که در عین تفاوت دیدگاه‌ها روی حداقل مطالبات به تفاهم رسیده‌اند و تاوان رو در رویی با حاکمیت نامشروع را می‌دهند، نیازمند تحمل صدای دیگری است که او هم در نهایت از آزادی و دموکراسی سخن می‌گوید.

ساده‌انگاری مبارزه علیه سیستمی که مدام در پی اشاعه‌ی دروغ و اتهام‌پراکنی است و هیچ مرزی را در این امر نمی‌شناسد، موجب سرخوردگی است. اگر درست در زمانی که تصویر جنایت‌های نه ماه گذشته در برابر جامعه متبلور گشته و جنبش باید در پی راهکارهایی تازه برای ادامه حیات باشد، خبر می‌رسد که نامزد یکی از جان‌باختگان به اسرائیل سفر کرده است، با فرض بر اینکه کاسپین ماکان نیز یکی از اعضای این جنبش است، چرا باید در پی نفی وجودش برآییم؟

مگر تاکید بر اینکه “ماکان و دیگران نه سفیر جنبش سبز اند و نه مالک و نه رهبر آن” کافی نیست؟ از این گذشته مگر ماکان ادعایی کرده بود در این باره که باید از درون جنبش، چندین روز سرگرم یافتن پاسخ بود؟

آیا جز این است که با مطرح شدن موضوعی چون “سفر به اسرائیل”، سمت و سوی بحث‌ها تغییر می‌کند و اساس سخن بر آن می‌چرخد که حالا چه کسی صلاحیت دارد که سفر به فلان کشور را برای هر عضو جنبش مجاز بشمارد؟ یا اینکه اصولا ایشان که تا دیروز نامزد ندا آقاسلطان بود چرا از این “مقام” کنار گذاشته شد؟

آیا با یورش دوازده تن ـ که اتفاقا تنی چند از آنان ایرانی نیستند ـ به سفارت جمهوری اسلامی در هلند، باید همه مخالفان نظام را با فرض اینکه اساسا قرابتی با جنبش سبز ندارند، نفی کرد؟ این سوی مرزهای ایران، در صفوف مخالفان جمهوری اسلامی، هر کس و هر جریان در مقطعی از این تاریخ سی ساله توان مبارزه در داخل کشور را به هر دلیلی از دست داده و به بیرون رانده شده است. اینکه بگوییم بروید داخل کشور مبارزه کنید نیز به همه باز می‌گردد و نه به آنانی که هم‌صدای ما نشده‌اند یا هم‌صدایشان نشده‌ایم یا اصولا گامی برای هم‌صدایی با هم برنداشته‌ایم.

من می‌توانم مخالف سفر سیاسی به اسرائیل باشم؛ اما نمی‌توانم اولا حریم خصوصی دیگران را واکاوی کنم و ثانیا جنبش را با به بیراهه بردن، به خود وا دارم.

من می‌توانم مخالف حمله به سفارت جمهوری اسلامی باشم؛ اما نمی‌توانم به بهانه مخالفتم با این شیوه کار سیاسی، همه مخالفان را از چپ تا راست به ریشخند بگیرم و مگر حالا همه این مخالفان، موافق و برنامه‌ریز و کنشگر چنین حرکتی بوده‌اند؟

نمی‌توانم؛ چرا که به عنوان یک شهروند و عضو جنبش سبز در قبال حرکت تاریخی مردم میهنم مسوولیت دارم. نمی‌توانم؛ چون روشن است که این گونه برخوردها نه به هم‌گرایی و اتحاد نیروها بلکه به هر چه بیشتر شدن فاصله‌ها می‌انجامد و چه از این بهتر برای خودکامگان حاکم بر ایران؟

برای دموکراسی و همراهی با جنبش سبز، اگر نقد را نیاموخته‌ایم لااقل نفی را کنار بگذاریم، چه؛ ویران کردن همیشه آسان‌تر از ساختن است.

فردای ایران به همه ایرانیان تعلق دارد و اگر جز این باشد چیزی خواهد بود شبیه امروز. اتحاد بر سر مطالباتی که سه دهه فریاد زده شده است، فارغ از دعواهای کهنه و بی‌حاصل می‌تواند نویدبخش منش دموکراتیک آنانی باشد که خواهان استمرار ظلم در ایران نیستند.

مجال نقد هم البته همیشه فراهم و ضروری است؛ ولی از یاد نباید برد آن چیزی که سبب پذیرش نقد می‌شود، منطق است و استدلال؛ نه خط‌کشی و به دور افکندن یکدیگر. اتحاد، رمز مبارزه با استبدادی است که مجال نفس کشیدن به دگراندیشان را نمی‌دهد. چه چاره‌ای دیگر است که لااقل بر سر اهداف جنبش و راهکارها و شیوه پیمودن مسیر با هم وارد گفتگو شویم؟

اتحاد در عمل و طرح مطالبات، همگام با آنچه که در ایران طلب می‌شود، آن چیزی است که در برون مرز فقدانش احساس می‌شود و جز تلاش برای چنین اتحادی، تاکید بر اختلافات است و بی‌ثمر. برخورد منطقی با هر آنچه که کژروی از راه جنبش سبز است نیز جز زیر سایه همگرایی نتیجه نخواهد داد.

جنبش سبز مردم ایران فرصتی است برای آشتی ملی و کنار نهادن قهر سی ساله مخالفان جمهوری اسلامی با یکدیگر.


منتشر شده در تهران ری ویو

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

زن


سر می‌تراشد

در گریز از شبی

در سکوتی

   در جدایی از ازدحام و در بی‌چراغی

ملت!
       ملت مغموم من!

سر می‌تراشد

پنهان شود تا مرگ

                  تا پشت چشمانش که می‌تپد چون آرزویی

مرگ

خون می‌ریزد به دهان نوزاد

                                پستان از بطن حقارت‌های دیرین

و دستان‌اش

جگر پاره‌های داستان‌ها

بسا نفرین به همه داستان‌ها

گفته است حالا

سر می‌تراشد

تا نباشد

          از برای تو

          از برای من

                        از برای ملتی مظلوم

و مظلوم

چه سخت ظالم است پس از بی‌بارانی و

پرخوابی تاریخ من

ملت!

مادرت تا پس کوچه‌های طهران

همانجا که صدا می‌کشتند

                             تا بزرگراه‌های تهران

همین نزدیکی که خیرات ترس است

                             تا غمباد سیاهی

تا قهر وسطایی

تا معرکه‌ی رندان اینجایی

تا سجده بر سرسرای قانون هرجایی

رفت و رفت و سوخت و مرد و خاکستری که به جا ماند

چنان خون از پستان خواهرت

به دهان نوزادی ست

ملت!

          های مظلوم ظالم‌تر از سلطان

                            سر می‌تراشد تا نباشد برای من

                                                                   برای تو

برای امروزی که دیگر روز نیست

روزش نیست

روز نیست

منتشر شده در ایران امروز

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

گفتگو با بی بی سی: فضای مطبوعات ایران امنیتی است

گفتگو با نیکی محجوب، خبرنگار بی بی سی درباره شرایط روزنامه نگاری در ایران پس از انتخابات ۸۸:

علی خردپیر از روزنامه نگاران ایرانی که به تازگی به فرانسه رفته است، توقیف روزنامه اعتمادملی و بسیاری دیگر از روزنامه ها را دلیلی بر غیر واقعی بودن سخنان وزیر ارشاد ایران می داند.

آقای خردپیر با توصیف فضای تحریریه ها پس از انتخابات می گوید: "برخی اوقات که مطالبی در روزنامه ها در مورد مسائل جاری و اعتراض ها نوشته می شد، پس از چاپ بخشی از گزارش یا تمامی آن از روزنامه حذف شده بود و یا عکس از صفحه خارج می شد. به هر حال ناظران چاپ از طرف روزنامه شاهد هستند و خبر می دهند که ماموران و مسئولان از سمت دولت و گاه از سمت دادستانی در چاپخانه ها حضور پیدا می کنند و اجازه انتشار بدون نظارت نمی دهند این یک مسئله غیرمعمول است."

برخی از صاحبنظران معتقدند ارسال تذکر به روزنامه ها در حجم گسترده پس از انتخابات سال گذشته، و اعمال برخی محدودیت ها برای انتشار برخی مطالب مانند برگزاری مراسم درگذشت آیت الله منتظری نیز از مواردی است که در مقابل سخنان وزیر ارشاد قرار میگیرد.

آقای خردپیر با اشاره به اینکه خودسانسوری در مطبوعات ایران برای حفظ حیات و بودن تریبون وجود دارد، اعمال سانسور از طریق نهادهای مختلف را "بیش از حد تصور" عنوان می کند.

این روزنامه نگار می گوید "در اقدام دیگری پس از اعتراض ها شورای امنیت ملی با ارسال نامه ای به روزنامه ها آنها را از چاپ عکس های میرحسین موسوی و مهدی کروبی دو نامزد معترض به نتایج انتخابات منع کرد. در همین نامه آمده بود که بیانیه های این افراد نیز نباید چاپ شود."

آقای خردپیر به حضور محمدعلی رامین معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد در روزنامه ها اشاره می کند و هدف این سرکشی ها را "تهدید روزنامه نگاران و روزنامه های منتقد" می داند.

+ متن کامل گزارش بی بی سی را اینجا بخوانید.

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

گفتگو با بی بی سی : ایران، بازنده برداشت گاز از پارس جنوبی













گزارش بی بی سی را اینجا بخوانید .

بهنود از ما چه آموخته بود؟


ضربان قلب بهنود باز ایستاده است. ۲۱ ساله‌ای كه دقایقی پس از ساعت ۵ روز یكشنبه ۱۹ مهر به جرم قتل به قتل رسید. بزه اما در كودكی روی داده بود. بهنود متولد سال خشونت بود. ۱۳۶۷ سال اعدام و اعدام شد بی آنكه التماسش بر دل صاحب دم نشیند. ۱۷ ساله بود كه خشونتی سخت مرتكب شد. ناخواسته در یك نزاع جمعی، سینه‌ی احسان را شكافت. بهنود بی مادر اما خود قربانی خشونت بود و شد. از مرداد ۱۳۸۴ چهار سال در زندان زیست. شاید هزاران بار با تصور پیكر خویش بر چوبه دار، مرده بود.

خشنونت علیه بهنود و بهنود‌ها، داغی است بر دل ایران. بهنود ۱۴ سال بیش نداشت كه در برابر دیدگانش مادر را به گور سپرده بودند. احسان هم چهار سال پیش خشونت كرد و قربانی خشونت شد. قرعه بد اقبالی اما به نام بهنود شجاعی افتاد. كسی چه می‌داند، در نزاع كودكان هر اتفاقی محتمل است؛ از آن روی كه كودك ممیز نیست. به سهولت می‌توان جای قاتل و مقتول را تغییر داد. خشونت، خشونت است و مرگ نابهنگام.

داغ اعدام بهنود ۲۱ ساله به جرم خشونتی كه در ۱۷ سالگی مرتكب شد، بی‌تردید عامل محكومیت جامعه‌ای است كه ركورددار اعدام نوجوانان است. جامعه‌ای كه مرگ غیرعمد كودك را با مرگ عمد به دست بزرگسالان پاسخ می‌دهد. جامعه‌ای كه تن به محكومیت خویش نمی‌سپارد و "حذف" را راه حل برگزیده است.

حقوقدانان از مجازات اعدام به عنوان مجازاتی كه دارای عامل بازدارندگی وقوع جرم است یاد می‌كنند. این سخن، گوشه‌ای از تحلیل محتوای مجازات مرگ است كه قانونگذار در نظر داشته است و بسا حقوقدانانی كه اساس چنین مجازاتی را در شان انسان نمی‌دانند. قانون اما با تغییر زمان و تناسب شرایط جامعه قابل تغییر است. هیچ قانونی ابدی و ازلی نیست. قانون به دست انسان و برای انسان نوشته می‌شود. در جایی كه قانون از " شرع مقدس " وام گرفته شود اما كار سخت تر است.

بهنود اعدام شد، بی آنكه فرصت یابد زیست اجتماعی را تجربه كند. مرگ دست و پایش را بست و قانون گذار مجال نداد كه حتی عامل بازدارندگی مجازات مرگ او را از ارتكاب به جرم باز دارد. بهنود و بهنود‌های دیروز و فردا، برای قتل به دنیا نیامدند. آنان برای آموختن چشم بر جهان گشودند اما از ما چه آموختند؟

عامل به اصطلاح بازدارندگی مجازات اعدام، در جامعه‌ای خشن رنگ می‌بازد. ستاندن جان دیگری یا با تصمیم قبلی است یا سهوی. اگر بزهكار تصمیم گرفته باشد، مجازات را هم در نهایت تصور ذهنی خویش از گیر افتادن به دست قانون، پذیرفته است و اگر سهوی باشد، چنان كه مرگ احسان و دیگر كودكان به دست همسالان خود در زمره سهو قرار دارد، بازدارندگی مجازات فاقد معناست.

ماده ۳۷ كنوانسیون حقوق كودكان، مصوب ۲۰ نوامبر ۱۹۸۹ میلادی، به صراحت حبس طویل المدت و اعدام كودك را منع كرده است. در این كنوانسیون كه اتفاقا مورد پذیرش مشروط ایران نیز قرار گرفته است، دو نكته حائز اهمیت وجود دارد، یكی آنكه پایان دوران كودكی هجده سالگی تعیین شده و دیگر آنكه در منع اعدام كودك هیچ تبصره و استثنایی قایل نشده است.

روند رو به رو رشد اعدام‌ها، به ویژه اعدام نوجوانان بنا بر جرمی كه در كودكی مرتكب شده‌اند زنگ خطری است برای جامعه ایران. ایران گرچه قتل را با قتل پاسخ می‌دهد اما چرایی رنگ باختن عامل یا عواملی كه قانونگذار به عنوان بازدارنده اجتماعی از آن یاد می‌كند جای بررسی دارد. پیشگیری وقوع جرم، وقتی جای خود را به ارعاب مرگ می‌دهد، بی هیچ كم و كاستی یعنی این جامعه هیچ راهكاری برای خروج از دالان خشونت در دست ندارد. رشد بزهكاری در كودكان بیانگر ضرورت اصلاح فرهنگ اجتماعی و نظام آمورشی است. كودكان برای آموختن جانی پر شور دارند، سزای كودك مرگ نیست.

جامعه توده‌ای ایران، از ترس رشد فزاینده بزهكاری و خشونت، تاكنون در برابر مجازات اعدام صف آرایی نكرده است اما واكنش به بالای دار رفتن دلارا‌ها، بهنود‌ها و دیگر نوجوانان گامی است ستودنی. امروز نقش روشنفكران، كنشگران و مدافعان حقوق بشر و نخبگان عرصه جامعه شناسی و روانشانسی اجتماعی برای روشن ساختن چهره واقعی اعدام به ویژه اعدام كودكان و نوجوانان بیش از هر زمان دیگری نقشی است اثر گذار.

در سیر مخالفت با خشونت، اگر توده‌ها به "اعدام نوجوانان" واكنش نشان می‌دهند، باید افقی را در نظر داشت كه با یافتن درمان برای چنین دردی، اساس قابلیت مجازات اعدام در جلوگیری از خشونت، از سوی آحاد جامعه به پرسش جدی گرفته شود.

شناخت مجازات اعدام و آشنایی با راهكارهای آلترناتیو برای جرم‌زدایی از جامعه، نخستین گامی است كه باید برداشته شود. توده‌های آگاه، بی‌تردید علیه مجازات اعدام خواهند بود. تا آن زمان اما فقر فرهنگی خویش را بپذیریم، جامعه خشونت‌زا را نقد كنیم و بیاندیشیم كه ما به بهنود‌ها چه آموخته بودیم؟
 
+ باز انتشار در ایران امروز