۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

کوندرا به زبان میرعلایی

يكى از بعد از ظهرهايى بود كه با محسن به سمت دو- سه ايستگاه بالاتر از چهار راه پارك وى راه افتاديم تا از كتابفروشى [...] فيلم بخريم. معمولا آنجا مى‌شد از درون كارتُنى كه پشت يكى از پيشخوان‌هاى كتاب داشت فيلم خوب پيدا كرد. مشترى دائم شده بوديم. تازه فهميدم آلبوم موزيك هم تكثير مى‌كند. قرار شد دفعه بعد رى چارلز سفارش دهم. داشتيم خداحافظى مى‌كرديم كه فروشنده به هر كدام ما يك جلد كتاب هديه داد. 'كلاه كلمنتيس' نوشته ميلان كوندرا. اسم كتاب و نويسنده‌اش آدمى را قلقلك مى‌دهد تا بخواندش. من آن روزها مجموعه 'نگاهى از درون به جنبش چپ' را دست گرفته بودم.

۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

برای بهاره هدایت

بهار آمد
بهاره نه 
آسمان ماند و ستاره نه 
داد از بیدادگر 
نفسی مانده اگر 
دوباره نه 


۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه

مرز


دیگر مرز را نمی فهمم. دردِ ریه های پر از غبار خوزستان نفسم را -اینجا چهار هزار کیلومتر دورتر از کارون- گرفته است. امروز یک دل سیر ترانه های کردستان و کرمانشاه را گوش کردم و مست شدم و شب، با بازخوانی روایت مرگ دختری که در ترکیه پس از تجاوز، با ضربات چاقو جان باخت غم سینه ام را فشرد. من مرز را نمی فهمم. گیرم که هنوز روی نقشه پابرجاست. من مرز را نمی بینم. مرز آدمی را حقیر می کند.


۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

LYON EST CHARLI

در این صفحه می‌توانید تعدادی از عکس‌های تظاهرات لیون را که روز یکشنبه یازدهم ژانویه گرفتم ببینید. بخش اول عکس‌های این صفحه مربوط به پاریس است که نمی‌دانم دست‌رنج چه کسی یا کسانی است اما بخش دوم تظاهرات لیون را نشان می‌دهد که بیش از ۳۰۰ هزار شهروند در آن شرکت کردند.  

۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه

زایش

زبان اگر داشت

شعر نمی‌نوشت

حرف می‌زد

حرفش را می‌زد

در آغوش واژه‌ها خوابید

مگر خود را بزاید

۱۳۹۳ آذر ۲۶, چهارشنبه

تُهی

یک گلوله
یک صدا
یک نقطه
یک آغاز
سوت ممتدی است 
                        که میپیچد در اتاق
میرود یکراست
                      تا سقف 
باران میشود 
خون بر سرم
میپاشد بر دیوار
یک جهان عجوزه از خاطرات

شتک میکند فکر روی میز
دست کوتاه میشود
                           از این تهی 

تهی بیمعنی است دیگر
                                در بر مرگ

*منتشر شده در ایران امروز 

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

پاریس پاریس است

آفتاب بر سر پاریس چتر بازکرده است. امروز به شهری آمده‌ام که مسکوب در آن ذره ذره آب شد؛ پاکدامن فراموش شده و هزارانی دیگر حتی خویش از یاد برده‌اند. امروز در پاریس هستم برای چند ساعت. عصر بازمی‌گردم به لیون. آفتاب پاریس مرا یاد تهران انداخت. شاید خیابان‌های طولانی و به نسبت لیون عریض‌اش بود که هوای تهران را زنده کرد. حالا مرا ببین که خیابان‌های پاریس هم در نگاهم عریض جلوه می‌کند.

همیشه فکر کرده‌ام پاریس حق بسیاری از شهرهای جهان را خورده است. شهری است پر از تاریخ و به‌‌ همان تناسب سرشار از اغراق گردشگران. این شهر می‌تواند رویایی آمریکایی‌ها از اروپا باشد اما چرا دیگر شهرهای اروپا مثل رُم که همچنان تکه‌ای از تاریخ باستان است قادر به پروردن این رویا نیست. باز هم دم وودی آلن گرم که تا پیش از رسیدن سرش به بالین مرگ، یادی از آن خفته زیبا کرد.

۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

این شعله‌های همان آتش است

۱- رفته رفته داشت جنجال مصاحبه مسعود کیمیایی با روزنامه شرق در کوران حوادث و اخبار سیاسی به فراموشی سپرده می‌شد که ناگاه چهره‌اش در تلویزیون ضرغامی دیده شد. چه شد که شبکه ۳ سیما یاد کارگردان «گوزن‌ها» و «قیصر» افتاد؟. صدا و سیمای حاکمیت را که با کیمیایی در تمام این سه دهه کمتر التفاطی بود؛ پس چه شد بی‌حضور منتفد و بدون هدف نقد و بررسی یا دست‌کم گپ و گفتی درباره «متروپل» کیمیایی میهمان برنامه هفت می‌شود؟.
می‌گویم میهمان چون مصاحبه‌ای در کار نبود. هر چه بود دوربینی بود که به کیمیایی داده شد تا از خود دفاع کند. اما دفاع از چه؟ و برابر چه کسانی؟. آنان که مخاطب کیمیایی بودند هم از چنین فرصتی برخوردار شده‌اند؟. کیمیایی در برنامه هفت چه گفت؟؛ روشنفکر را تعریف کرد؟؛ سینماگر روشنفکر را وصف کرد؟؛ ماجرای دیدار با سعید امامی را شرح داد؟؛ نقدهایی که به گفتگویش با آن روزنامه شده بود را طرح کرد و پاسخ داد؟. واقعیتش این است که کیمیایی به هیچ‌یک نپرداخت و فقط واقعه ای را در اذهان زنده کرد و به پرسش‌ها افزود.

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

نشر ايران و غفلت از مشترى آنلاين

فروش اينترنتى يا همان آنلاين و ارسال كتاب به خارج از كشور كار سختى نيست. نه فقط ساده است كه اتفاقا پر منفعت و بى ضرر است. ناشران قدر و مشهورى مثل نى و چشمه از اين راه كسب درآمد و پرمشترى غافل مانده اند.

۱۳۹۳ مرداد ۵, یکشنبه

خواب

دیشب خواب دیدم
                      خوابت را دیدم 
                                         باز

کوچه به کوچه
پی همصدا 
              می گشتیم

۱۳۹۳ مرداد ۴, شنبه

بى‌عنوان

ديشب "بازى نور" را دست گرفتم؛ بيژن جلالى انگار بادبزنى حصيرى دست گرفته و بادم مى‌زند در چله تابستان بوشهر. من هنوز به بيهودگى نوشتن به فارسى مى‌انديشم.و هنوز در خون آبه هاى جلد دوم "روزها در راه" دست و پا مى‌زنم. مسكوب عزيز؛ روز نوشته‌هايت جانكاه است، جانكاه.

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

چهار فیلمی که نباید دید

هر چه صبر کردم یکی از این فیلم هایی که می بینیم خوب از آب درآید تا دو سه خطی درباره‌اش بنویسم و مثل آگهی استخدام منشی به دیوار وبلاگ نصب کنم، جز پاره دمپایی و قوطی کنسرو خالی چیزی به تورم نیافتاد.

۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

سینمایی دیگر


بعد از مدتی وقفه در تماشای فیلم خوب، ماهی لیز خورده از دستم را یافتم. «مرزهای کنترل» که جارموش آن را سال ۲۰۰۹ ساخته است. لذت بردم از این سینما و بازهم از سبک منحصر به فردش.
این که نمی شود سهم من فقط این باشد که چرا لیلا حاتمی با بازی در «سر به مهر» این همه از اعتبارش می کاهد. بعد از آخرین جمله ای که در نامه عذرخواهی بابت رو بوسی در جشنواره کن نوشت خیلی نگرانش هستم. آخرین جمله اش که از دینداری پدر مایه گذاشت، نگران کننده است.
این که نمی شود سهم من از دیدن «فصل انار» عذاب آن باشد که چه طرح خوبی با بازی سه بازیگر و سهل انگاری در شخصیت پردازی «رضا» آنطور که شایسته بود از آب درنیاید.
این که نمی شود آخر... جارموش همه این ها را می داند انگار که برای ما فیلم خوب می سازد.