۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

و پس از قتل ندا‌ها و سهراب‌های ایران

نخستین انتخابات پس از ریخته شدن خون ندا‌ها و سهراب‌های ایران به شرم آور‌ترین وجه ممکن برگزار شد. حکومت به مردم التماس کرد تا پای صندوق‌های رای حاضر شوند. پای احتمال حمله نظامی اسرائیل و نیروهای ناتو را به وسط کشید؛ تهدید کرد و رای مردم در شهرهای بزرگ را گدایی کرد. همه این‌ها یک طرف بماند.  رای سید محمد خاتمی و سید حسن خمینی طرف دیگر.  پیش از این جایی نوشته بودم از قرابت نوه خمینی با رفسنجانی. گفته بودم که سید حسن هم هاشمی شد.



با این وصف اما آنچه مهم است کلید خوردن و اجرایی شدن طرح تحریم گسترده انتخابات است. این فاز نخست موفقیت است و از این پس، اپوزیسیون می‌تواند از ظرفیت موجود -توان تحریم کنندگان انتخابات- در فازهای بعدی علیه حاکمیت سودجوید.

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

ایران بر‌تر از ایدئولوژی

عینیت بخشیدن به منافع ملی در گفت‌وگو با مهندس عزت الله سحابی



منافع ملی به عنوان یک مفهوم سیاسی، در سال‌های اخیر آنقدر از زبان دولتمردان جاری و‌گاه خلاف باورهای مربوط به آن عمل شده است که گویی نوعی بی‌تفاوتی را در برابر خود در جامعه تجربه می‌کند. نگاه‌های ایدئولوژیک، محفلی و‌گاه شخصی چنان هر گفتمانی را محدود و محصور کرده‌اند که دیگر اصل موضوع که همانا یافتن راه برون رفت از فضای مسدود سیاسی و تنگناهای اقتصادی و معیشتی باشد از یاد رفته است.

در این میان اما یکی از مبارزان دیرین عرصه سیاست و آشنا با علم اقتصاد، با برنامه‌ای مدون سخن از منافع ملی را برمحوریت ایران و ملت این کشور به میان آورده است. مهندس عزت‌الله سحابی در ۷۹ سالگی، همچنان پرشور اما واقع بینانه به دنبال تغییر و اصلاح است.

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

انکار



کسی به زبان اجداد تو 
سخن نمی‌گوید 
اینجا 
حالا 
باز شعر بنویس 

برای دیدن کفتار‌ها 
قرن هاست 
آدمی به بیابان گذر نمی‌کند 
شهر پر است از لاشه‌های پاره پاره 
حالا 
باز شعر بنویس

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

گیرنده: ناشناس



سلام. پیامت ساده بود، موجز و پر مهر. سوغات تو از آن سرزمین بلازده، ترانه بود و این کم نیست. می‌دانم کم نیست فروخوردن بغض وقتی که می‌دانی گذشته‌ها خیلی وقت است گذشته.

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

حسرت سفره؛ گل گندم

و چه خوب گفت: تنها صداست که می‌ماند. هنوز هم‌ گاه و بیگاه صدای ترانه سرایان و آوازخوانانی که نوجوانی‌ام را پر کردند مرا به خود می‌خواند. شهیار قنبری بخشی از نوجوانی‌ام را پر کرد با دنیایی از ترانه و موسیقی. در زمانه‌ای که بی‌موسیقی مانده بودیم و ساز و صدا مهر قدغن خورده بود، نوارهای کاست بی‌کیفیت و چندصدهزار بار کپی شده دست به دست می‌شد در مدرسه‌هایی که شبیه پادگان و دست کم تیمارستان بود. نمی‌گویم یادش بخیر، که خیری نداشت جز دل آزردگی که تا عمر داریم با ماست. خوشی‌اش هر چه بود ساخته ذهن خیال‌پرداز خودمان بود، گرنه هر چه می‌خواستم ممنوع بود و هرچه می‌جستیم زندانی. عجب که دستگاه عریض و طویل حاکمان نمی‌توانست و ناکام ماند که بچه‌های انقلاب را از شهیار قنبری و ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز محروم کند. حرامش خواند اما به لطف همتی که به خرج دادند و طبیعت هنر، محروم نماندیم.

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

یاد



از یاد رفتنی نیست 
                      که انسان تنهاست

و تنها درختی که در بیقوله ای به جا مانده باشد
                                                        خاطره ای بیش نیست

از یاد نبرده ام هنوز
نفس حق مردی بود که پشت دیوار خواب شهر
                                                   به دار آویخته شد

من تا امتداد تو دویدم

انصاف بده دانا

پای زخمی بر خاک کشیدم

با تو ماندم تا سایه ات دیگر با من سخن نگفت

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

Sur Le Film La Rafle



راست این است که از سینما نمی‌‏توان تاریخ آموخت و هنر نه چنین وظیفه‌ای بر دوش دارد و نه چنین همتی را بر می‌‏تابد.
هنری که آلوده به سفارش شد و قصد درس‏ آموزی و ارشاد داشت فاتحه‌اش خوانده است چنان که تجربه دهه شصت تا نیمه دهه هفتاد خورشیدی وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران شاهد چنین مدعایی است و نتیجه آن سینمای دولتی هم پس رفت بود.
سینما تاریخ دارد اما خود کتاب تاریخ نیست با این همه می‌تواند به تاریخ تلنگر بزند و حتی به آنچه بشر بر سر بشر آورد تازینه. فیلم La Rafle که به معنی "یورش ناگهانی پلیس" است در میان فارسی زبانان به نام "بچه‏‌های پاریس" شهرت یافته است. فیلمی درباره بازداشت و کشتار سیزده هزار شهروند یهودی پاریس و حومه، توسط نازی‏ها و با همکاری مستقیم دولت ویشی به رهبری مارشال پتن.

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

تماشای یک حراج


تهران من حراج فیلمی است که در شبکه زیر زمینی توزیع دی وی دی ایران دست به دست می شود. شنیده ام که این فیلم را مانند بسیاری از آثار تازه سینمای آمریکا و اروپا می توان به راحتی در تهران تهیه کرد. با این حال، اگر در ایران هستید و به اینترنت (به اصطلاح) پرسرعت دسترسی دارید یا اگر در برونمرز اقامت دارید و هنوز تهران من حراج را ندیده اید می توانید اینجا به تماشایش بنشینید. تهران من حراج نخستین کار سینمایی گراناز موسوی است که پیش از این به عنوان شاعر شناخته می شد. درباره تهران من حراج به زودی چند سطری خواهم نوشت. 


و اما بعد: وب سایت یوتیوب فیلم را حذف کرد. به هر حال این سوی آب؛ دنیا نسبت به داخل ایران کمتر «خر تو خر» است. هنوز در این سو حق و حقوق مالک به رسمیت شناخته می شود؛ به عبارتی دیگر آنها نخواستند که شما رایگان فیلم را به تماشا بنشینید و یوتیوب هم فیلم را حذف کرد.

من هم تنبلی کردم و آن چند سطر را ننوشتم. راستش خیلی دیر شده است و از آنجا که همیشه دیر می رسم نوبت را محفوظ می دارم برای کار بعدی موسوی. امیدوارم که گراناز کار دیگری انجام دهد و بهانه را به دستم دهد تا اشاره ای هم به تهران من حراج کنم. 

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

شرایط؛ قربانی شتاب یا شرایط؟


داستان‏ نویسی که راوی واقعیت باشد مجبور به احتیاط در تخیل است. مرز میان رئالیسم و سورئالیسم در همین احتیاط در تخیل است که بنیان نهاده می‌‏شود. جایی که عبور از آن، هنر واقع‏گرا را به چیزی غیر آنچه که می‌‏بایست مبدل می‌‏سازد. تخیل در داستانی که می‌‏خواهد زیستن در گوشه‏ای از جهان را به چشم دیگران پدیدار سازد و پرده از مگوهای سنتی براندازد در روابط انسان‏‌ها بیش از آن کار ساز است تا در تصرف زمان و مکان به عنوان بستری که ماجرا در آن روی داده است. 


نمی‌‏توان درباره حمله به برج‏های دو قلوی نیویورک، فیلمی ساخت که در آن ایالات متحده آمریکا کشوری باشد که شهروندانش به زبان پرتغالی حرف می‌‏زنند یا از سقوط حکومت صدام حسین داستانی را آنچنان روایت کرد که در همسایگی عراق، محمد رضا شاه حکومت می‌‏کند.

از ملاحظه این نکات کلی که بگذریم و اگر آن را بدیهی شماریم، جزئیات است که یک اثر هنری را قوام می‌‏بخشد. چنان محاسبه هماهنگی خشت‏های نهاده برهم که از آن ساختمانی بنا می‌‏شود.

مریم کشاورز جسارت بنا نهادن ساختمانی را به خرج داده که پیش از این کسی را همت آن نبوده است با این همه، ساختمان شکل گرفته اثری درخور تماشای دوباره نیست. خشت‏های این ساختمان با بستری که رویش نشسته است هماهنگی ندارد و دیوار به دیوارش در هر نگاه لرزان به نظر می‌‏آید...

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

مدادم



راست گفتی
کم نوشتم
گم‏شدن مدادم در راه
                          که بهانه نمی‏شود
اعتراف می‏کنم
راست گفتی
چشم‏هایت را 
                   در بامدادی مه‏آلود نقاشی نکردم
بس است!
شاید و باید
 
            مدادم را پس بگیرم



۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

جشن نور



هر ساله در شهر لیون فرانسه، جشن نور برگزار می‏شود. این جشن که گرامیداشت پیروزی مردم لیون در برابر بیماری همه‏گیر طاعون در سال 1643 میلادی است در روزهای هشتم تا یازدهم دسامبر در خیابان‏های این شهر برپا می‏شود.
شهرداری، اداره برق، شرکت حمل و نقل عمومی و پلیس دومین شهر بزرگ فرانسه همکاری تنگاتنگی برای هرچه بهتر برگزار شدن این جشن دارند.
در این ویدئو بخشی از جشن نور لیون را می‏بینید که چگونه خلاقیت با یاری تکنولوژی، نور و آوا را به خدمت گرفته است. مردم شهر لیون با در دست داشتن لیوان های شراب داغ برای دیدن این برنامه به میدان اصلی شهر آمده و برای اینکه دیگران هم بتوانند در نوبت بعدی این نمایش را ببینند، میدان را به سمت خروجی تعیین شده ترک کردند. این همکاری تنها به واسطه یک درخواست پس از پایان نمایش صورت می‏گرفت.

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

حقیقت




در سرم پیچیدی امشب 


چقدر ناگفته داریم


مرا ببر تا حقیقت


می‏دانم زیر آوار می‏مانی

می‏خواهم با هم بمیریم

شاید تولد را جبران کرده باشیم

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

ما


اناالحق نگفته بر دار شدم

آه ای من

آه ای ما

ای رویای کودکی هایم

که حالا

اینجا

کابوس شده است

این ما

آه از ما

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

دیدار در خواب


خوابت را دیدم

دیشب

چادر جاگذاشته بودی

به سفر رفتی

دنبالت می‌دویدم

اشک

اشک ترجیع‏بند دیدار تو در خواب‏ است